ای بسا طناز اخمو رو که هست

۱۹ آبان ۱۳۸۵
والا ما خیلی سال پیش ( منظورم یک سال و نیم پیش است، اما خوب به سال ایرانی معاصر خیلی سال می‌شود) زمانی که در دبش، همان منزل ویران قبلی (علیه افضل ما علیه: نگران نباشید منظورم چیز بدی نیست)، می‌نوشتیم، یک طنزیاتی به ذهن‌مان خطور کرد که بلند شدیم ( چون قبل‌اش بلند نبودیم) و رفتیم قلم آوردیم و آن‌ها را نوشتیم. آن موقع‌ها هنوز مثل الان‌ دست درکار طنز زیاد نشده بود. بعد خواستیم در وبلاگ بگذاریم که یه‌هویی، (یهویی هم درست است)، اعتماد به نفس( به سکون فاء) خودمان را گم کردیم و یا اصلا از اول نداشتیم و دیدیم تا زمانی که بزر گونی مثل آق ابرامِ استداپ کمدیِ نبوی هستند که دیگر  به ما چه حاجت است؟ خلاصه گذشت، یا گذاشتیم بگذرد، تا این که دیدیم برخی از دوستان سابق ( که البته شاید با شوک ناشی از همان چیزهایی که شبیه اتو است و دوتا است، دوباره خط دوستی‌مان از صاف شدن به در آید) از باب تُعرف الاشیاءُ باضدادِها شروع به طنازی کردند و ما هِی، یا به تعبیر دیگر مدام، در کار طنزشان نظر کردیم و نظر کردیم ( البته نظر حلال) و با مُسودّه، یا همان چرکنویسِ، طنز خودمان مقایسه کردیم و هرچه بیشتر مقایسه کردیم اعتماد به نفس‌مان ( ایضا به سکون فاء) افزوده شد و یک‌باره یک نفس (ها! حالا به فتح فاء) راحت کشیدیم و جسارت یافتیم که طنزهای‌مان را پابلیش نماییم. البته نه این که طنازی‌های دوست سابق‌مان بد – یا خوب- بوده باشد ها، اصلا مساله این نیست بلکه مساله این است که وقتی دیدیم کسانی که خودشان، یعنی آن خودِ بیرون از عرش سایبرشان، اصلا نسبتی با طنز ندارد، و اخم‌‌های‌شان همیشه در هم است و از سبیل‌شان خیلی چیزها می‌چکد، می‌توانند به این قابل قبولی طنازی کنند خوب شاید ما هم، که وضعیت بیرون سایبرمان بدتر از آن‌ها نیست و یا خودمان خیال می‌کنیم نیست، بتوانیم؛ و اگر بگویید چرا مقایسه می‌کنی می‌گویم اول کسی که مقایسه کرد، ابلیس بود و ما هم آدم شیطانی هستیم پس می‌شود، می‌توانیم.

روی‌هم‌رفته (لطفا برای این‌که برای ما دردسر درست نشود این واژه را روی‌هم‌نرفته بخوانید، به هر دو معنیِ این تقاضا) این شد که رفتیم و مسودّه‌ی خود را که نزد گنجه بود( ربطی به گنجی ندارد)  بیرون آوردیم و بدین وسیله، البته خودمان وسیله نداریم مال آقا داریوش ملکوت است، آن را در این جا منتشر می‌کنیم و از شما قرائت‌کنندگان محترم و محترمه هم خواهان‌ایم که کامنتا او ایمیلا (نگویید واژه‌ی انگلیسی با تنوین عربی نمی‌شود، ما کردیم  و شد، باز هم تکرار می‌کنم: می‌شود، می‌توانیم) از کار ما تعریف کنند و اگر بدی دیدند از خودشان است و انتقاد نکنند که ما انتقادپذیر نیستیم زیرا بد است که آدم جلوتر از رییس جمهور محبوب‌اش حرکت دهد خود را.

حالا عجالتا (عجالتن هم مسطور آمده اما مال نویسندگان پان ایرانی است که ما پان داریم پس این طوری نمی‌نویسیم) این داستان را داشته باشید.

 تذکر لسانی: این داستان صد و بیست درصد ساختگی است و مابقی‌اش واقعی می‌باشد

دیروز روزی بود که ما خبر مرگ و تعزیت‌مان، سر زده بلند شدیم رفتیم منزل یکی از رفقای قدیم‌مان که سابقا حسابی رِلیجِس (همان مذهبی خودمان به لسان فرنگی) بود ولی از وقتی نوشته‌های این سروش و ملکیان و این‌ها را خواند، پاک تغییر فاز داد و شد آن‌چه شد و دیدیم ای داد بی داد مثل این‌که، به روایتی، بد موقعی رسیده‌ایم و این رفیق ما در حال الفیه و شلفیه‌بینی در اینترنت است و بی‌حیا ما را با این یال و کوپال‌مان هم که دید، اصلا به‌رو و ایضا جاهای دیگر خود، نیاورد و به عمل شنیع خود ادامه داد و حتا چه نشسته‌اید که ما را هم دعوت به الفیه‌بینی ( ربطی به کتاب الفیه‌ی ابن مالک ندارد) کرد که ما هم ریاکارانه جواب‌اش دادیم که: همسرگزیده را به تماشا چه حاجت است/ چون کوی دوست است به سایبر چه حاجت است، که در جواب ما از یک چیزهایی مثل تا لیوان شیر هست به گاو چه حاجت است، صحبت کرد که ما چون گاوداری نداریم (البته یکی از باجناق‌های‌مان دارد) از حرف او چیز زیادی سر در نیاوردیم.

خلاصه ما دیدم که وظیفه‌ی عقلی و نقلی ما اقتضاء می‌کند که او را فرهنگ و ارشاد اسلامی کنیم ولی وقتی خواستیم این کار را بکنیم، یکدفعه یادمان آمد که ما قبلا این کارها را کرده بودیم و همان کتاب‌های سروش و ملکیان را هم ما دست او داده بودیم که حالا به این روز افتاده است و این گونه بود که از کردن ارشاد او منصرف شدیم و او هم تا این حرکت ما را دید، درست مانند سریال‌های تلویزیونی ایران، یکدفعه به صورت خودکار (و شاید هم تا حدودی پاک‌کن) و ‌اتومات، متحول شد و از زُهاد زمانه گردید، روان‌اش نژند باد!

۵ comments

  1. بسم الله الرحمن الرحیم. سلام علیکم. درباره ی چهار مقاله ی آخرت:
    بله. ظاهراً دلایلی هست که اروپائیان و آمریکائیان (کل قاره ی آمریکا) ما را عرب بدانند. مثلاً لفظ «آیت الله» و «حجت الاسلام»، در نام مقامهای سیاسی و مذهبی سابق و فعلی ایران. یا شباهت سه حرف اول در Iran و Iraq . یا بُعد مسافت آنها و ما. اما راجع به اظهار نظر مهدی جامی درباره ی «شناخت جهانیان از اسلام از طریق ایران» (چه قوت این شناخت و چه ضعف این شناخت)، من به صحت و «ارزش» اظهار نظر جامی در این موضوع ِ بخصوص مشکوکم. یک) مهدی جامی اصولاً با «اسلام» چه قدر اُنس دارد؟ دو) پیش از آن که جامی یا شما یا من درباره ی این موضوع نظری بدهیم، اصولاً این سؤال مطرح است که شناخت جهان غرب/مسیحیت از اسلام چه قدر است. اگر احیاناً جواب درست این باشد که شناخت غرب/مسیحیت از اسلام اندک است، پس به طریق اولا عجیب نیست اگر ادعای «شناخت اسلام از طریق ایران» غلط باشد.
    البته حرفها و ادعاهای هادوی تهرانی (درباره ی اثر انقلاب ایران در جهان، و این جور چیزها) شگفت تر از نظر مهدی جامی (البته شگفتی احتمالی نظر جامی) است.
    درباره ی نظر جامی راجع به ملکیان و سروش هم گمان نکنم زیاد با ایشان موافق باشم. من هم با شما هم نظرم که دوران سروش به پایان نرسیده. حتا چه بسا چند صباحی بعد ناگهان (به دلیلی، به طریقی، …) بشکفد («شکفتن» از نظر تأثیر در جامعه ی فرهنگی و دینی و سیاسی و علمی و …).
    درباره ی مقالات الفیه و شلفیه، و دکتر وزیری:
    …………++++++++++=========///////||||||||||||\\\\\\\[[[[[[[[
    قربانت.

  2. بسم الله الرحمن الرحیم
    به نام خداوند پریروز و پسفردای تاریخ
    آقای میردامادی
    سلام
    در وبلاگ تجربه ی تفکر من مقاله ای در مورد شما البته بالعرض گذاشته شده است. اگر ببینید و نظر بدهید خوب است.
    بدرود

  3. در ضمن این دستگاه ممیزی گری هم که گذاشته اید به نظر من درست نیست. اگر کسی نوشته ی بدی گذاشت می توانید بعداً حذفش کنید ولی پیش – پیش این کار را نکنید.
    یاسر: این سیاست حلقه‌ی ملکوت است و من هم ملزم به رعایت آن ام. با این وجود دلیلی که آورده‌اید روا نیست چون شاید بنده یک هفته دسترسی به اینترنت نداشتم در این صورت آن کامنت توهین آمیز یک هفته باقی خواهد بود و ای بسا موجب بسا چیزها شود. به هر حال این شیوه بهداشتی تر است.

  4. بسم الله الرحمن الرحیم. آقا سیدیاسر عزیز. سلام علیکم.
    سیاست شما بود که دبشی باشید. سپس سیاستان بود که ملکوتی شوید. سپس سیاستان بود که سیاست ملکوت درباره ی کنترلر (= فیلتر ابتدائی قطعی) را بپذیرید. سپس سیاستان بود که در پرهیز از «یک هفته نمایان بودن کامنت توهین آمیز» (چیست معنای «کامنت توهین آمیز؟») به «حبس یک فته ای ِ کامنت» روی آورید. اُکی. ما خوانندگان، مقالات شما را، اعم از خوب و بد و قوی و ضعیف و عمیق و سست، و حتا شاید رکیک و جلف (چه استبعادی دارد فردی مقاله ی الفیه و شلفیه ی شما را رکیک و موهن نداند؟) می خوانیم.
    اُکی. سیاست من، تا وقتی شما خودت از طریق کامنت وبلاگم اطلاع ندهی کنترلت را برداشته ای، کامنت ننوشتن در این محل است.
    بالله التوفیق.
    یاسر: جناب سید محمدی! چرا این قدر شما عصبانی هستی؟ اتفاقا این شیوه‌ی کامنت‌گیری حتا در برخی از وبلاگ‌های غیر گروهی هم حاکم است. به هر حال من باید قواعد جایی را که به من سرویس می‌دهد رعایت کنم. ما ارادت‌منیدم آقا

  5. همان سابقا رفیقِ خون از سبیل چکیده!

    بسی خوشمان آمد آقا یاسر. به خصوص از آن شعر “همسرگزیده را به تماشا چه حاجت است/ چون کوی دوست است به سایبر چه حاجت است” که به طرز فجیعی می‌توانست بی ادبی باشد و خنده‌دار (و از این جهت شبیه کارهای عمران صلاحی)
    نیش و کنایه هایت هم گوارای وجودمان! بالاخره کلوخ انداز را پاداش سنگ است (آنهم به خصوص سنگی که از “ملکوت” نزول کند، عینهو ابابیل!)
    منظورت از اتو را هم نفهمیدم. کوی دوست خوش!
    یاسر: منظور از اتو همان چیزهایی بود که مثل اتو است و برای شک وارد کردن در عمل جراحی روی قلب مریض می‌گذارند این دیگر طنز نبود واقعا اسم‌اش را بلد نیستم.

Leave a Reply