در مصائب وام ازدواج

۲۹ آبان ۱۳۸۵

تذکر لسانی: این داستان صد در صد واقعی است و تنها قالب و محتوای آن صد در صد غیر واقعی می‌باشد
در راستای این که این‌جانب مرتکب یک فقره ازدواج شده‌ام، و از آن‌جایی که در حدیث است هر کس ازدواج کند نصف دین‌اش را به دست آورده است (پس این از نصفی) و در روایت دیگر است که حُسن خلق نیمی از دین است، پس با ازدواج، دین ما کامل شد اما دنیای ما ناکامل شد و از حیث اکونومیکی در سختی قرار گرفتم و مشکلات مالی به همه جای این‌جانب فشار آورد، تصمیم گرفتم با قباله‌ی ازدواج ( یا همان سند رقیت) یک عدد وام بستانم.
این گونه شد که نعلین‌های خود را ورکشیده به بانک نزدیک منزل‌مان که یک راس بانک صادرات است، مراجعه کرده، در محضر رییس بانک حاضر شده و با ارائه‌ی قباله، خواستگار وام ازدواج شدم. رییس بانک پس از رویت قباله فرمودند که محدوده‌ی منزل شما به بانک ما نمی‌خورد، بنده گفتم بابا منزل ما که دقیقا پشت بانک شماست جناب رییس جوابا فرمودند ما با پشت کار نداریم، محدوده‌تان به ما نمی‌خورد! دست از پا و غیره درازتر بیرون آمدم و با به یاد آوردن وعده های رییس جمهور راستگو، نا امید نشده و با خود گفتم از این رییس جمهور تا آن رییس جمهور فرج (تنها به فتح راء) است.
 پس رفتیم به یک راس بانک ملتی که آن هم نزدیک خانه مان بود. در داخل بانک یک سیاه آفریقایی هم نشسته بود که غلط نکنم او هم وام ازدواج می خواست چون خیلی سیاه آفریقایی بود. جناب رییسِ این راس بانک، حتا نظری هم به قباله ی ما نفرمود و بی‌درنگ گفت برای وام بروید به صندوق مهر رضا! بنده گفتم جناب رییس! آخه خانه ی ما درست جلوی بانک شماست که ایشان در جواب گفت ما با جلو کاری نداریم فقط با مهر رضا کار داشته باشید.
ایضا دوباره نا امید نشده و با خود گفتم تو که از بانک روی بیزار بودی حالا بچش که کارت شده است بانک روی، خلاصه رفتیم به یک راس بانک ملی که آن هم نزدیک بنده منزل بود. وارد بانک که شدم قباله را جلوی رییس بانک گذاشتم و گفتم…
- نون خشک نداریم…
- … ببخشید من وام می خواهم نان خشک کدام است؟…
جناب رییس این فقره بانک (افشا کنم؟ بانک ملی شعبه ی سازمان آب مشهد بود) وام که نداد هیچ، با ما یک طوری بر خورد کرد که آدم با نان خشکی محله شان هم نمی کند.
- از وقت قباله ات هم که یک ماه بیشتر نمانده
در جواب گفتم خوب همان طور که فرمودید یک ماه مانده که ایشان در جواب فرمودند یک ماه مثل یک چشم به هم زدن می گذرد و بعد یک چشم به هم زدند و گفتند وقت قباله ات تمام است.
باز هم دست از پا و غیره درازتر، بیرون آمدم. آخرین امید همان صندوق مهر رضا بود.
وارد صندوق مهر رضا که شدم، دیدم یک عالمه احمدی نژاد پشت میزها نشسته‌‌اند، احمدی نژاد این جا، احمدی‌نژاد اون‌جا، احمدی‌نژاد همه جا، کافی بود چشم‌های‌ات را باز می‌کردی. از آبدارچی آن جا که تنها فردی بود که احمدی‌نژاد نبود پرسیدم: ببخشد این جا چرا همه احمدی‌نژاد اند؟ که در جواب یک چیزهایی مثل پژوهشکده ی رویان، شبیه سازی و غیره گفت  که من سر و ته در نیاوردم.
پیش اولین احمدی نژادی که دم دستم بود رفتم و گفتم که ببخشید من یک جوان ام و ازدواج کرده ام و وام ازدواج می خواهم و هرجا رفته ام به من وام نداده اند و خلاصه محمود جان! وعده های ات را در مورد اینجانب محقق فرم! دست های اش را به آسمان برد و محکم گفت آمین! شبیه های دیگرش به او راست راست وبلکه اصول گرا اصول گرا نگاه کردند، فهمید که دعای پایان روضه نیست خودش را جمع کرد، نگاه جاهل اندر فقیهی کرد و گفت: کی ازدواج کرده ای؟ گفتم نیمه‌ی دوم سال ۸۴، یک فرم به من داد که بالای‌اش نوشته بود: «حکومت اسلامی ایران» و گفت دقیقا مشخصات ات را بنویس ما هم با خوشحالی نوشتیم. بعد فرم ما را وارد یک کامپیوتری کرد و بعد یکدفعه انگار که چراغ موشی گرفته باشدش گفت: تو احمدی نژادی هستی؟ گفتم نه من میردامادی هستم. گفت نه یعنی منظورم این است که تو طرفدار آقا احمدی نژادی؟ گفتن نه بابا من خودم را کشتم تا این بنده ی خدا رای نیاورد. گفت پس اگر این طور است قباله‌ات مربوط به سال ۸۴ است و ما تنها به مزدوجین سال ۸۵ وام می‌دهیم.
این‌جا بود که من داغ کردم و گفتم پس چه شد این همه شعارهای احمدی‌نژاد، من هر بانکی رفته‌ام جواب‌ام کرده‌اند، این چه مملکتی است… که یکدفعه دیدم تمام احمدی‌نژادها، سرم ریختند و تا جایی که هاضمه‌ام گنجایش داشت، مرا مورد مهروزی خودشان قرار دادند، بیرون که آمدم چند راس گنجشکک اشی‌مشی بالای سرم عربی می‌رقصیدند و دریافتم که این صندوق، صندوق خشم مامون است نه مهر رضا.
قصه ی ما به سر رسید، وامه به کف می‌نرسید، بالا رفتیم ماست بود پایین آمدیم دوغ بود، قصه‌ی ما –وعده‌ی انتخاباتی- دروغ بود. 
    
 

۵ comments

  1. عزیز جان،
    نیم فاصله‌ها را که اصلاً رعایت نمی‌کنی. فرمت نوشته‌ات هم که همیشه خراب است. اعدادت را هم که همیشه وسط فارسی لاتین می‌زنی. توقع داری صندوق مهر رضا یا خشم مأمون یا بانک این و اون بهت وام ازدواج بدن؟ واقعاً که! این‌ها را درست کن، شاید وام ازدواج هم رسید!

  2. سیامک

    به یکی گفتن زن میخای یا وام گفت : هر دو بهش گفتن برو صندوق مهر رضا اونجا رفت بهش گفتن وام تموم شده ولی زن داریم وآدرس یه جای مناسب رو به طرف داد وگفت شعبش از شعبه های مهر رضا تو شهر بیشتره …. از اون به بعد طرف هم وام داشت هم زن چون زن وامدار گرفته بود . خرجش هم کمتر بود

  3. سلام سید جان.طنز جالب ، تلخ ولی جذابی بود. در حین خواندنش دو ، سه مرتبه ای قهقهه سر دادم و با خودم گفتم که انشا الله شیرین کام باشی.
    وامی نشد حاصلت از این رنج و زندگی …. اما…. امیدوارم نباشد خالیت شکر به
    منقار
    یاسر: ممنون از شما

  4. آقای میر دامادی سلام
    ۴شنبه هفته قبل مطلبت رو خوندم کلی هم متبسم شدم ، اما نکته جالب تر این بود که ۵ شنبه سر و کارم به یه راس بانک افتاد و حسابی اذیت شدم. النهایه با بد آموزی از مطالب شما صدام رو بالا بردم و کلی داد و هوار کردم.
    ارادتمند شما

  5. احمد

    بسمه تعالی،اول بسم الله حق کاملا به تو میدهم ،این یک،حالادوماببین عزیزم چیزهایی که دیدی با چیزهایی که من حسشون کردم قابل مقایسه نیست ولی سعی میکنم در قضاوت واظهارنظررعایت انصاف روبکنم،آقای ته معرفت(خودت بایدبگیری که چرا ته معرفت نوشتم)اگر یک دست صذا داشت که این مثل رانمیگفتن،احمدی که سهل است(البته اگر عقیده به این موضوعات داری)خود علی(ع)هم به خاطر اینکه مرید واقعی کم داشت،آن شد که نباید میشدوالاوام تو که سهل است،به تو بایدپول بلاعوض میدادند،در ضمن به جای این مطالب بی معنی ومسخره کردن این وآن،بیااز این استعدادطنازی درجایی استفاده کن که حداقل یک چیزی مفیدبه معنی کلمه حاصل بشود،این مطلب را نه به خاطرتو،بلکه برای اینکه فکر نکنی دارم سنگ این وآنرابه سینه میزنم،من احمد فریسات بچه اهوازهستم،این شماره موبایلم هست(۰۹۱۶۶۱۲۹۸۳۳)،خدا راگواه میگیرم که عضوهیچ پایگاه بسیج وامثالهم نیستم،بااینکه مخالف این گونه نهادهاهم نیستم،ولی مردومردونه این مطالب رو تو وبلاگت بیار،به هر چه که اعتقاد داری خوب به این حرفهادقت بکن البته بادیدبیطرفی ووجدانی،بعداگربرات مشکل نیست ودوست داری نظرت رو از طریق شماره موبایلمبه من بگو،امیدوارم که خداوندمنان آخروعاقبت من حقیردرگاهش و تو برادرعزیزوهمه جوانان ایران راعاقبت به خیرکند(یک باراز ته دلت بگو آمین)وهر روزبر تعداد کسانیکه هدف آنهاواقعاخدمت به مردم است،بیافزاید.
    به امید دیداران شاءالله
    یاسر: آقا من مگر چه نوشتم. اصلا طنز یعنی همین. مزاحم نباشم.

Leave a Reply