اخراجی‌هایِ برهم‌زننده‌یِ جلساتِ سروش

۲۵ فروردین ۱۳۸۶

شبِ جمعه با بانو به دیدنِ فیلمِ «اخراجی‌ها» رفتیم. استقبالِ خوبی از این فیلم شده بود به طوری که سالنِ سینما سیمرغ در قاسم آبادِ مشهد، که هر وقت من و بانو می‌رفتیم بیش از ۷-۸ نفری در سالن نبودند و همیشه حالتِ اکران خصوصی داشت، پر بود.
فیلم را به عنوانِ یک تماشاگرِ عوامِ سینما (یعنی کسی که هیچ سر رشته‌ای از نقدِ سینمایی و اصولا فیلم و سینما ندارد) پسندیدم. هم مرا خنداند و هم گریاند. فیلم، روایتی است از آن‌چه باید در انقلاب و جبهه می‌شد: یعنی تسلط یافتنِ نگاهی معنوی و انسانی به آدم‌ها و نه نگاهی فقهی و قشری (هرچند این دو واژه‌یِ اخیر، ‌بر خلاف زعم بسیاری، لزوما مترادف با هم نیستند گرچه قویا مستعد یافتن مصادیقِ مشترکِ بسیار اند) و نه تلاش برای تکثیرِ انبوه از یک نمونه‌یِ تخیلی از انسانِ طرازِ مکتب، بلکه اجازه دادن به این‌که هر کسی به قدر خود از تعالی بهره ببرد و یا نبرد.
یکی از اولین کسانی که با بیانی واضح و قانع کننده کوشش کرد تا این نگاه را به طرفدارانِ انقلاب و اسلامِ حکومتی عرضه کند و بر نبودِ این نگاه در روندِ انقلاب شکوه کرد، خود کسی بود که کارگردان همین فیلم بر دهان او لجام زد و از او عالِمی مُلجَم ساخت. کارگردانِ این فیلم خود یکی از فعالانِ دست‌اندر کار، برای بستن دهان کسی بود که سال‌ها قبل کوشید تا همین حرف‌هایی را بزند که جنابِ ده‌نمکی امروز با تاخیری بسیار، سعی در نشان دادنِ آن دارد. آن عالِمِ ملجم، همان عبدالکریم سروش بود. جنابِ ده نمکی از به هم زنندگان جلسات سروش و یا دست کم تایید کنندگان این کار در مجله‌ی انصار حزب اللهیِ خود بود ولی اکنون مخملباف‌وار، اگر تزویر نکرده باشد، در صدد توبه از گذشته است. باور کنید نمی‌توانم گذشته‌یِ افراد را نبینم و با خود بگویم ببخش و فراموش کن. می‌بخشیم اما فراموش نمی‌کنیم.
ایرانِ پس از انقلاب هر از چند گاهی صحنه‌یِ کسانی می‌شود که اشتباهاتِ گذشتگان را از صفر تکرار می‌کنند و خود و نسلی را به باد می‌هند و بعد کم کم به اشتباه خود پی می‌برند و توبه‌نامه می‌سازند یا می‌نویسند، تازه اگر صادق باشند.
از چوبه‌یِ دار به جلسه‌یِ دکتر سروش بردن تا ساختنِ اخراجی‌ها تنها یک بازه‌یِ کم‌تر از یک‌دهه و نیمه فاصله است. اما این تجربه‌ها تمامی ندارد بلکه بسیاری بی آن‌که از تجربیاتِ دیگران درس بگیرند دوباره خود از صفر آغاز می‌کنند. دولتِ اعجوبه‌ی مهرورزی، نمونه‌ای از آغاز کردن دو دهه و نیم تجربه‌یِ شکست خورده، دوباره از نقطه‌ی آغاز است.
اخراجی‌ها پیام جالبی دارد: برخوردِ معنوی و انسانی با آدمیان، در مواردی (و البته نه همیشه و لزوما) مستلزمِ شکستنِ حصارهایِ تنگِ فقهی است: روحانیِ فیلم و یکی از فرماندهانِ حزب اللهی، بر الواطِ جبهه بر سرِ قضا شدنِ نماز صبحِ‌شان و بازی پاسورِشان و اصولا سلوکِ‌ اباحی مسلکانه‌یِ‌‌شان سخت نمی‌گیرند و بالاتر از آن در مقابل سخت‌گیری با آن‌ها می‌ایستند‌.
آنان که به «نسبتِ سلوکِ فقهی با سلوکِ معنوی» علاقه‌مندند، نیک توجه کنند که سخت بصیرت آموز و تامل انگیز است. 
آنان که فیلم را ندیده‌اند ببینند، پشتِ هر خنده‌ای که در این فیلم،  از موقعیتِ طنز آمیزِ قشری‌گری و تنگ‌نظریِ شخصیت‌های مذموم فیلم، به آدمی دست می‌دهد، گریه‌یِ تلخی بر قربانی شدنِ نسل‌ها و آدم‌هایی خوابیده است که سوختند تا اکنون سوژه‌یِ خوبی برای فیلمِ «جلسه‌به‌هم زنِ» گذشته و سینماگرِ«توبه بر لب- سبحه بر کفِ» امروز، فراهم آورند. 

 

۴ comments

  1. محمد جواد

    البته باید گزارش دادن دکتر عظیمی به وزارت اطلاعات را هم بدان اشاره کرد!!!!!
    دنیای عجیبست !
    مگه نه جناب میردامادی!

  2. کدام دکتر عظیمی؟

  3. محمد جواد

    چون بحث فراموش نکردن گذشته بود به این مطلب اشاره کردم احتمالا خاطر حضرت عالی نیست لابد جناب ده نمکی هم خاطرش نیست .
    چند سال پیش دانشکده مهندسی دانشگاه فردوسی مشهد دروس فلسفه دین دکتر عظیمی

  4. بسم الله الرحمن الرحیم
    به نام خداوند پریروز و پسفردای تاریخ
    برادر میردامادی
    سلام
    چند لحظه ی پیش از دیدن فیلم “اخراجی ها” فارغ شدم (فارغ شدم؟ کمابیش). فیلم را به طور غیرمجاز دیدم (از اقوام امانت داده بود) حال ملزم ام بروم در سینما هم ببینم (إن شاء الله با همسرم). شما هم یادداشتی درباره اش نوشته بودید.
    علی القاعده کمتر جای تعجبی دارد اگر زهدفروشی مثل مخملباف سر از اباحه در بیاورد و کسی چون سروش که زمانی با نفوذ در دستگاههای حکومت (نظیر شورای عالی انقلاب فرهنگی و آموزش و پرورش) جلو “بیان” دردمندی نظیر مرحوم فردید را می گرفت حال مدافع “آزادی بیان اباحی” شود اما اینها را چه ربطی است به لات چاله میدانی ای چون برادر مشتیم ده نمکی عزیز که هیچگاه نه آن بود و نه این شد.
    قیاس به بر و بچه های چارسوق خودتان کرده اید لوطی سر گذر ما را!
    سروشی که زمانی با ادا و اطوارهای حاجیانه اش نوچه هایی چون گنجی را به جان ما می انداخت تا سابقه ی “غیرمتشرعانه” مان را در بنگاههای فرهنگی تیول خودشان جار بزنند و “وظیفه ی شرعی” خود را در جهت زدودن “عناصر نامطلوب و ناپاک” از مراکز فرهنگی به عمل بیاورند (ر.ک. کیهان فرهنگی، مرداد ماه سال ۱۳۶۵، “مقاله” ی «غرب ستیزی، دینداری و …» و البته انبوه افادات خود حضرت استادی) حال هم که از “اسطوره های دینی ای چون داستان هبوط آدم” (ر.ک رساله در مدارا، مجله ی مدرسه، سال دوم، شماره ی چهارم، مهر ۱۳۸۵، صص ۹ و ۱۰٫) و “عدم همخوانی خاتمیت با امامت” سخن گفته چیز چندانی در او عوض نشده و هنوز همان ظاهربینی است که بود.
    برادر ده نمکی و هم- ایلانی چون او هیچگاه “آنچنان داعیه” هایی نداشته اند تا بعد چنین رنگ عوض کنند و مخملباف وار از آن سوی بام بیفتند. هنوز هم شکی ندارم که اگر سروش بخواهد به احمقانه ترین صورت و با سست ترین “استدلالات” زیرآب معتقدات حقه ی “دین ما” را بزند برادر ده نمکی و همایلان او پاسخی جز تودهنی مکتوب و غیرمکتوب به آن جناب مستطاب! نمی دهند اما:
    «دین ما» گفتم نه دین ِ دین فروشان دغل
    بوالحکم کیشان قبض و بسط جهل مستدل
    آیت قرآن به لب، تلمود پنهان در بغل
    فهم دین مصطفی را جسته مفتاح از هبل
    امت بوشسب یعنی منکران مرتضی
    منکران مرتضی تنها نه مولان کر اند
    این طرف نیز از قفا مشتی جهولان خر اند
    کز پی قبض مضاعف همچو غولان بر در اند
    مول عقل بوالفضول و گول زهد ابتر اند
    زین خوارج بود فریاد و فغان مرتضی
    (از برادر میرشکاک یکی از مشاوران فیلمنامه ی برادر ده نمکی)
    ختم می کنم به قطعه شعری از شاعر ایل ما جناب علی معلم دامغانی:
    شکسته خواند نیمه‏شب برادرم دوگانه را
    سپیده زد، چه مى‏کنم نماز جوکیانه را؟
    بهل، فریضه را بهل، به شیخ شب نماز کن
    چه حاجتم روا شد از نمازِ شب‏درازکن؟
    رهین چاه رستمم ز ننگ جاه زالها
    سپیده زد، چه مى‏کنم در آسیاب سالها؟
    نرفت کارى از غنا؛ که کار، فاقه مى‏کند
    بهل بگندد آبها، نمک افاقه مى‏کند
    الا به دام آرزو نه مُردى و نه زیستى
    به کام زندگى مپو، کجاست خنگ نیستى؟
    الا کجاست اسب من که بشکنم مدار را
    به آب نیستى زنم، برافکنم گدار را
    گریوه ماند و اهرمن، الا کجاست رخش من؟
    نهیب آذرخش من، درفش من، درخش من
    سحر فسرد و صاعقه کجاست عِرق گبرى‏ام؟
    که شعله‏سان برون برد از این رواق ابرى‏ام
    نرفت کارى از غنا؛ که کار، فاقه مى‏کند
    بهل بگندد آبها، نمک افاقه مى‏کند
    چه بنگره است در زمین ز بانگ بسط و قبض‏ها
    که خفته‏اند شبروان، که مرده‏اند نبضها
    فلک جنازه مى‏برد به جاى هور از آسمان
    لعاب مرده مى‏چکد به جاى نور از آسمان
    صداع حجله مى‏دهند از این عروس رایگان
    چه بنگره است در زمین از این نهبره دایگان؟
    چرا به نام آب و نان نشاط خون نمى‏کنى؟
    فتاد لیلى از نفس، چرا جنون نمى‏کنى؟
    سواد محمل است، هان! زدند راه عبله را
    تو بى‏شرف چه مى‏کنى حنا و عطر و طبله را؟
    جنازه‏ها، جنازه‏ها، جنازه‏هاى خون‏چکان
    تو شیر شرزه خود نه‏اى، دُمى به لابه مى‏تکان
    به روم و روس مى‏برى، به بوق و کوس مى‏برى
    نه مام توست این وطن؟ که را عروس مى‏برى؟
    نرفت کارى از غنا؛ که کار، فاقه مى‏کند
    بهل گندد آبها، نمک افاقه مى‏کند
    تند شد یا کند شد نمی دانم ولی امیدوار ام که چیزی به ناحق نگفته باشم.
    و السلام علی من اتبع الهدی
    و لعنة الله علی القوم الظالمین
    و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته

Leave a Reply