درنگی روش‌شناختی

۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۶

اشکال برخی ادعاها/استدلال‌ها این است که صاحبان آن‌ها می‌کوشند با مقام ثبوت و نفس الامر سر و کار داشته باشند و نه مقام اثبات و پدیدار. چنین استدلال‌ها/ادعاهایی مستعد تبدیل شدن به ادعاها/استدلال‌های انتزاعی و به تعبیر گویاتر بی مسمی اند.
 به دو نمونه از این استدلال‌ها توجه کنید:
۱٫ شنیدم که آیت الله مرعشی شوشتری، اخیرا در جلسه‌ای در دفتر تبلیغات اسلامی مشهد گفته اند که «کسی مرتد است که اسلام را حق بداند اما از سر عناد با آن مبارزه کند». این سخن، که زین پس از آن با عنوان «شِما» (شناخت متفاوت از ارتداد) یاد می‌کنیم، ممکن است در مقایسه با رایی که صرف انکار ضروریات دین را، به نحو مطلق  موجب ارتداد می‌داند، روشن اندیشانه و قدمی به پیش به نظر بیاید اما بگذارید «شِما» را به تیزاب نقد بسپاریم و سپس قضاوت کنیم:
اولا، مطمئن نیستم که به لحاظ روان‌شناختی این حالت برای آدمی ممکن باشد که در عین آن‌که چیزی را حق می‌داند با آن عناد بورزد. آدمی معمولا برای آن‌که انگیزه‌ی عمل پیدا کند، عمل را برای خود تزیین می‌کند، یعنی آن‌را حق می‌پندارد و سپس مبادرت به عمل می‌کند. به نظرم نمی‌رسد که آدمی به لحاظ روان‌شناختی انگیزه‌ای برای عناد ورزیدن با چیزی داشته باشد که آن‌را حق می‌داند. در عین حال واقف‌ام که این رای نیاز به تامل بیشتر و بحث و فحص دارد.
 اگر رای من درست باشد، آن‌گاه «شِما» امری بلا مصداق خواهد بود. یعنی سخنی گفته شده که به نظر، تحولی در شناخت مصداق ارتداد به نظر می‌رسد اما چون مصداقی ندارد، به واقع هیچ تحولی رخ نداده است.
ثانیا، چگونه می‌توان احراز کرد، که به فرض امکان، فردی اسلام را حق می‌دانسته و سپس از سر عناد و لجاج به مبارزه با آن پرداخته است؟ به نظر می‌رسد که روش معتبری برای این‌کار وجود ندارد و صرفا می‌توان بر اساس ظنون و گمانه‌زنی قضاوت کرد. اگر بی‌روشی برای احراز این مساله را به این رای غالب و قالبی که به طور سنتی در میان عالمان دینی رایج است ضمیمه کنید که: حق آشکار است و آن‌که مستضعف نیست (یعنی ادله به او رسیده است) و نمی‌پذیرد، پس حتما معاند است، آن‌گاه به راحتی می‌توان نتیجه گرفت که هر کس انکار ضروری دین کرده است و مستضعف نبوده، پس حتما اسلام را حق یافته و از سر عناد با آن مخالفت می‌کند. خصوصا این‌که عقل‌شناسی سنتی رایج در حوزه‌های علمیه و میان عالمان دینی، هنوز همان عقل‌گرایی حداکثری (strong rationalism) است که در آن فرض می‌شود عقل می‌تواند به نحوی خدشه ناپذیر یا رد-ناکردنی یا چون-و-چرا-ناپذیر (irrefutably)  گزاره‌ای را اثبات یا ابطال کند.
نتیجه آن‌که، «شِما» عملا تفاوتی با رای رایج در باب مصداق ارتداد ندارد و صرفا تفاوتی انتزاعی و در مقام ثبوت دارد.
۲٫ دیشب کانال معارف تلویزیون، سخنرانی‌ای از جناب جوادی آملی پخش می‌کرد. ایشان به مناسبت، اشاره‌ای به اختلاف میان عالمان کردند و آن‌را رحمت دانستند (احتمالا با اتکا به حدیث جعلی " اختلاف امتی رحمه") استدلال ایشان نیز این بود که این اختلاف بر سر یافتنِ حق است پس مبارک است، تا این‌جا به نظر سخن درستی گفته شده اما ایشان سپس افزودند: اما پس از این‌که حق یافته شد، اگر کسی به اختلاف ادامه داد، این دیگر پذیرفته نیست و رحمت نیست.
در این کلام فرض بر این است که پس از گفتگو و اختلاف، از جایی به بعد حق آن‌چنان آشکار می‌شود که زان پس دیگر اختلاف جایز نیست و نشانه‌ی رحمت نیست.
اولا، به خوبی همان عقل‌گرایی حداکثری از این کلام استشمام می‌شود.
ثانیا، چگونه می‌توان فهمید که حق آشکار شد و اختلاف پس از آشکارگی، اختلافی مبارک و موجه نیست؟ راهی وجود ندارد. پس سخنی گفته شده که به فرض صدق، سخنی انتزاعی و نامحصل است.
 

۱۳ comments

  1. بسم الله الرحمان الرحیم. سلام علیکم! آیت الله العظما سیدعباس سیدمحمدی (زین پس آن را آااسعسم می نامیم) خط بطلان بر فرمایشات هر دو آیت الله یادشده کشید. آااسعسم از بیانات عبدالله جوادی ی آملی حتا «حدّ اقل عقلگرائی» را هم استشمام نفرمود. وقتی تعدادی عالم اهل سنت به نزد آیت الله های حکومتی ی ما بروند، البته چنین بیاناتی صادر می شود. این گونه بیانات، در مناظره و گفت گوی آزاد و منصفانه، تغییر می کند. آااسعسم در حضور طلبه ها و دانشجوها چنین فرمودن کرد:
    جمله ی « کسی مرتد است که اسلام را حق بداند اما از سر عناد با آن مبارزه کند» از جمله می تواند معنایش این باشد: « کسی مرتد است که اسلام را حقی از حقها بداند اما از سر عناد با آن مبارزه کند.» البته معنای اخیر، هم خودش مشکوک است و هم اعتبارش در بحث «ارتداد». ــ اصولاً وقتی ما جماعت، چه سروش ِ مهاجم و چه جوادی آملی ی مدافع، شناختمان از خدا و اسلام و قرآن و روایات و تاریخ و انسان شاید نمره اش حتا ۱۰ (در مقیاس صفر تا بیست) هم نشود، بحث «ارتداد» چه ضرورتی دارد؟ چه لزومی دارد؟
    ***
    آنچه از دینانی نقل کردی، ماهها قبل مازاریان نقل کرده بود یا لینک داده بود. دینانیه دیگه!
    ***
    پیشنهاد می کنم مقاله ای بنویس، و مختصراً بگو طبق آگاهی و معلومات تو، فلسفه چیست و فلسفه ی غرب و شرق و اسلامی و … چیستند و تفاوتشان و توانائیهایشان و نواقصان چیست. شاید امثال بنده را که سواد فلسفی ندارند به کار آید و سودمند افتد.

  2. سلام پروفسور…مثل اینکه نوشتن مقالات اینچنینی فرصت خواندن قران را از شما گرفته…قران از اقوامی نام میبرد که با آنکه یقین داشتند به حق اما آنرا انکار کردند( واستیقنتها انفسهم )… در مورد علامه جوادی آملی هم نفهمی شما باعث این اشکال شده

  3. برای آقای مصطفی بنویسم که حتی اگر آن آیه قرآن را هم در نظر بگیریم…این که آنها واقعا یقین داشتند به حق و آن را انکار می کردند؛ به نظر می آید این موضوع را فقط خود فرد تشخیص می دهد نه یک ناظر بیرونی. و توجه دارید که حکم ارتداد از طرف دیگران صادر می شود.
    در مورد حرف علامه جوادی عاملی هم شما اگر فهمیدید برای ما روشن کنید.
    … البته دوست خوب سلوک هر کسی در گفتار و کردارو عمل اوست.

  4. بسم الله الرحمان الرحیم. سلام علیکم. شما عزیزان را نمی دانم، ولی بنده معترفم که اُنسم با قرآن ناچیز است. علت ناچیز بودن اُنسم با قرآن را هم ناچیز بودن عقلم می دانم. و امّّا بعد:
    و جحدوا بها واستیقنتها انفسهم ظلماً و علوّاً فانظر کیف کان عاقبة المفسدین (نمل، ۱۴). یک) اگر اشتباه نکنم، این جا بحث انکار معجزات نُه گانه ی حضرت موسا است. انکار معجزه، ربط به انکار حق (و عناد با حق)، هم دارد و هم ندارد. دو) زهرا عرب: «حتی اگر آن آیه قرآن را هم در نظر بگیریم…این که آنها واقعا یقین داشتند به حق و آن را انکار می کردند؛ به نظر می آید این موضوع را فقط خود فرد تشخیص می دهد نه یک ناظر بیرونی. و توجه دارید که حکم ارتداد از طرف دیگران صادر می شود.» سخن ایشان هم دارای نکته است، و هم شاید دارای خدشه. اتفاقاً در آیه، خود فرد به نقطه ی منفی در خود اشاره نمی کند، بلکه شخصی جز او (خدا = شخصی جز او) به انکار بعد از یقین اشاره می کند. به هر حال، موضوع ارتداد، به فرض موضوعیت داشتن، خیلی لغزان و خطرناک است، و عاقلانه است اگر انواع توجیهات از بهر دوری از اعلام حکم ارتداد را به گوش جان بشنویم.

  5. واله دقیقی

    سلام آقای میردامادی!
    ۱٫ ظاهراً «اختلاف» در سخن جوادی آملی یک «وضعیّت» است که شخص X با Y می‌تواند در امر الف داشته باشد حال اگر حقیقت‌طلبی این وضعیّت را اقتضا کرده باشد که نیکو(رحمت)ست اما اگر حقیقت‌طلبی ضد آن وضعیّت را اقتضا کند یعنی شخص X بداند که در امر الف حق با Y است ولی کماکان وضعیّت اختلاف را با Y را نگه‌دارد، بی‌گمان کاری نیکو نکرده است.
    ۲٫ در حالت دوم، حداقل شخص X خود می‌داند که کارش نیکو نیست و ضمناً چه دانسته شود و چه دانسته نشود، نیکو نیست. اگرچه ما نمی‌دانیم چه‌کسی حسادت می‌ورزد اما می‌دانیم حسادت نیکو نیست!
    ۳٫ یادداشتی نیز بر اشکال اول شما بر رایِ آقای شوشتری نگاشته بودم که پس از چند باره خواندن مطلبتان برایم ابهامی ایجاد شد. از اینرو به‌جای تقدیم یادداشت، ابهامم را مطرح می‌کنم:
    آیا اشکال شما این است که: شخص پس از حق دانستن چیزی نمی‌تواند با آن عناد بورزد (فعل درونی) یا نمی‌تواند ستیزه کند (فعل بیرونی) یا عناد و ستیزه به یک معنا گرفته شده است (عمل بیرونی یا درونی؟) یا اصلاً عناد از جنس عواطف است و ستیزه از جنس عمل و یا ….
    با تقدیم احترام!

  6. جمهوری اسلامی؛ مافیای مخوف قدرت
    http://batofut.blogspot.com/2007/05/blog-post_15.html

  7. ظاهر کلام جناب آملی این بود که گویی از جایی به بعد حقیقت آشکار می‌شود و دیگر بحث و فحص جایز نیست. اما این‌‍که کسی بداند که فرد دیگری حق می‌گوید و بعد عناد ورزد، خوب اگر چنین کاری ممکن باشد، روا نیست.
    در مورد اشکال دوم من در پی تذکری فردی به نام مصطفی که با لحنی ویژه آیه‌ی جحدوا بها را متذکر شده بودند بیش از ۱۰ تفسیر را در مورد این ایه دیدم و اکنون رای‌ام دستخوش تغییر شده هر چند در متن هم با تردید این نکته را بیان کرده بودم به نظرم می‌رسد که ممکن است فردی چیزی را حق بداند اما یا آن مخالفت ورزد.
    ممنون جناب دقیقی

  8. فکر می کنم در این بحث دقت روی نحوه بروز حق کمک کننده باشه. یک زمان هست حق رو می خواهید با استدلال و متن و سخن به کسی نشان بدهید یا براساس این گونه امور از کسی بخواهید درباره حق اظهار نظر کنه. زمان دیگه ای در جریان واقعی و عینی یک اتفاق قرار می گیرید و بعد می خواهید براساس این اتفاق درباره حق اظهار نظر کنید. در قسم اول من با آقای میردامادی موافقم که با این ابزارها تقریباً نمی شه حق رو اثبات کرد یا نشان داد. اما در قسم دوم که شاید موقعیت منظور نظر قرآن هم باشه حق بر افرادی که در معرضش قرار می گیرند روشن می شه. و البته در هر دو حالت شخصی از بیرون نمی تونه مشخص کنه آیا فرد مورد نظر به حق رسیده یا نه. و براین اساس اگر بخواهیم طبق نظر آقای مرعشی برخورد کنیم هیچ کس رو نمی شه مصداق حکم ارتداد تلقی کرد.
    این که فردی به حق می رسه اما از اون سر می پیچه محل تأمله. آیا اصولاً از حق می شه سر پیچید؟ شاید این طور بشه گفت که از حق حداکثری (بر وزن عقل حداکثری) نمی شه رو گرداند اما حقهای حداقلی قابل سرپیچی هستند. بر من روشنه که حق تقدم با شماست اما چون عجله دارم حق شما رو رعایت نمی کنم. اما انگیزه سرپیچیدن از حق چی می تونه باشه؟ شاید رسیدن به یک حق دیگه. من چون می خوام شکم بچه مو سیر کنم از دیوار خونه تو بالا می رم. در این موقعیت و در هر موقعیت دیگه ای لااقل دو حق هستند که با هم در تعارض قرار می گیرند. این که کدوم حق رو بر دیگری ارجحیت بدم بستگی به ماتریکس ذهنی من و نحوه چینش اون داره. من حقی که اولویت بندی پایینی در ذهنم داره فدای حق ارزشمندتر می کنم. می شه این طور گفت که این نظام هستی هم اما برای خودش اولویت بندی مشخصی داره. اگر اولویت بندی حقها در ذهن من با اولویت بندی حقها در جهان هماهنگ باشه طبق اون آیه قرآن مصلح هستم ولی اگر اولویت بندی حقها در ذهن من به نوعی باشه که حق ارجح در نظام هستی رو فدای حقی نازلتر کنم دچار خشم هستی می شم و طبق نظر قرآن مفسدی خواهم بود که دیگران بایستی از عاقبتم عبرت بگیرند.
    این بود انشای من درباره حق و اون آیه قرآن!

  9. فنایی

    دوست عزیز جناب آقای میردامادی
    با اهدای سلام
    به نظر میرسد این بحث ارتباط وثیقی دارد با تعریف ما از علم. چنانکه بهتر از بنده میدانید تعریف کلاسیک علم این است: «باور صادق موجه». اگر کسی این تعریف را بپذیرد، ظاهراً اشکال شما وارد است، زیرا شخص نمی تواند چیزی را بداند و آن را انکار کند. اما ظاهراً درست این است که به جای اخذ باور در تعریف علم ما ناگزیریم علم را در تعریف باور صادق موجه اخذ کنیم و بگوییم باور صادق موجه باور به چیزی که شخص در رتبه سابق آن را می داند. یعنی ظاهراً شواهدی در دست است که نشان می دهد شخص می تواند به چیزی علم داشته باشد، اما آن را بپذیرد یا انکار کند. یکی از این شواهد نحوه برخورد افراد با واقعیتهای تکان دهنده و شوک آور است. مثلاً اگر کسی از مرگ کسی با خبر شود که در نزد او بسیار عزیز است، هضم این حقیقت تلخ برای او تا مدتی دشوار است، یعنی با اینکه می داند که او مرده است، نمی تواند «باور کند» که او مرده است. اگر این ادعا در جاهای دیگر درست باشد، در مورد عقاید و باورهای دینی نیز صادق است. بنابراین، باور کردن یا باور نکردن هر دو با علم سازگارند و با آن جمع می شوند، هرچند ترتب مدح و ذم یا ثواب و عقاب یا مسئولیت و وظیفه بر فعل باور کردن متوقف بر این است که ما آن را فعلی اختیاری بدانیم.
    ارادتمند
    فنایی

  10. فنایی

    تکمله: شاید درست این باشد که بگوییم «علم» و «باور» هر دو مقول به تشکیک و ذومراتب اند. بنابراین، اخذ مرتبه ای از باور در علم با استقلال مرتبه ای دیگر از باور از علم سازگار است و بالعکس. و الله هو العالم.
    ارادتمند
    فنایی

  11. فنایی

    تکمله ای دیگر:
    با عرض پوزش از مزاحمت مجدد.
    ظاهراً عبارت «کسی که چیزی را حق می داند و با آن عناد می ورزد» پارادوکسیکال نیست و بر مفهومی بلامصداق نیز دلالت نمی کند، زیرا حق به دو معناست: یکی به معنای «مطابق با واقع» و دیگری به معنای «درست». اولی وصف آراء و عقاید است و دومی وصف افعال است. در عبارتی که شما از آقای مرعشی نقل کرده اید حق به معنای مطابق با واقع است. اما در تحلیل روانشناختی شما حق به معنای درست است. یعنی اگر این تحلیل را بپذیریم باید بگوییم کسی که می خواهد کاری بکند باید آن کار را درست بداند یا خود را بفریبد و با تزئین آن کار برای خود به انجام آن مبادرت کند. در این صورت می توان ادعا کرد که ممکن است کسی سخن یا عقیده ای را مطابق با واقع بداند (حق به معنای اول) و انکار آن حقیقت را که فعلی از افعال اختیاری است برای خود توجیه کند، یعنی این کار را درست بداند (حق به معنای دوم). فدا کردن حقیقت به پای مصلحت معنایی جز این ندارد. دروغ گفتن و فریب دادن نیز محکوم همین حکم اند. در این صورت می توان ادعا کرد که عناد ورزیدن با چیزی که شخص معاند آن را (به معنای اول کلمه)حق می داند به لحاظ روانشناختی ممکن است. زیرا شخص می تواند چنین کاری را یعنی عناد ورزیدن با حق را برای خود توجیه یا به تعبیر شما تزیین کند و چنین کاری را (به معنای دوم کلمه) حق بداند و با اعتقاد به درست بودن چنین کاری آن را مرتکب شود.
    ارادتمند
    فنایی

  12. جناب دکتر فنایی!
    حق با شماست. حسن وبلاگ نویسی این است که آدمی اشکالات خطورات خود را می‌یابد. ممنون از امعان نظر و با خوشحالی از این‌که پس از یک دوره فترت دوباره شاهد مرحمتی در قالب کامنت از سوی شما بودم.

  13. فروهر

    سلام
    در بند ثانیا در نقد جمله آیت الله شوشتری نگاه حداقلی میتواند راهگشا باشد بدین معنی که ما نمیدانیم در چه زمانی کسی به حق بودن مطلبی آگاه شده پس تکلیف ساقط است
    نظیر همین استدلال را دکتر مهاجرانی در جلسه استیضاح گفته بودند. خدا و پیامبرش میدانند که مسجدی از سر کفر و نفاق ساخته شده ولی به ما وحی نمیشود و ان شا الله اصل بر برایت است. :)
    مقاله آقای علیجانی در باب احکام صادره برای ارتداد هم اگر نخوانده اید خواندنی است
    http://tinyurl.com/2ydgc6

Leave a Reply