درباره‌ی تاریخ لعنتی‌ای که مدام تکرار می‌شود

۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۷

دیشب به اتفاق یکی از بستگان، که خود قربانی دستگاه تفتیش عقاید در این دیار است و به زودی ایران را برای همیشه ترک می‌کند، فیلمی دیدیم درباره‌ی دستگاه مخوف تفتیش عقاید در کلیسای اواخر قرون وسطای مسیحی. فیلم، با عنوان «ارواح گُویا» در مورد نقاش معروفی به نام فرانسیس گُویا است، همان‌که نقاشی‌های معروفی دارد در نقد کلیسا از جمله یک نقاشی او که فردی، احتمالا از ارباب کلیسا، دارد انسانی را می‌خورد.
گُویا که در اسپانیا می‌زید، دختر زیبایی از خانواده‌ای مرفه، مدل نقاشی اوست، و در همان حین لورنس، از ارباب کلیسا نیز، که متمایل است تصویر او کشیده شود، برای نقاشی به منزل گُویا می‌رود و با دیدن تصویر نقاشی شده‌ی آن دختر، دلباخته‌ی دختر می‌شود. از قضا همین دختر در رستورانی از خوردن گوشت خوک با اکراه، پرهیز می‌کند و خبر به دستگاه تفتیش عقاید (که در فیلم به آن
 holy office) می‌گویند، می‌رسد. پرهیز از خوردن گوشت خوک، می‌تواند نشانه‌ی یهودی شدن یک فرد مسیحی باشد و این نشانه‌ای از heretic (مرتد) بودن فرد است. دختر به اداره‌ی تفتیش عقاید فراخوانده می‌شود و زیر شکنجه قرار می‌گیرد. پدر دختر که از بازنگشتن فرزندش درمی‌یابد که داستان از چه قرار گشته، دست به دامان گُویا می‌شود و از او می‌خواهد که از طریق دوست کشیش‌اش برای نجات دخترش اقدام کند. گویا، لورنسِ کشیش را به میهمانی به منزل پدر دختر می‌برد. لورنس اظهار می‌دارد که نمی‌تواند برای دختر کاری بکند زیرا دختر به بددینی خود اعتراف کرده است. پدر دختر، گُویا و خانواده‌ی دختر می‌گویند که دختر زیر فشار به چنین اتهامی اقرار کرده است اما لورنس از باور پذیرفته شده‌ای در کلیسا سخن می‌گوید که مطابق آن مومن واقعی قدرتی از خداوند دریافت می‌کند که در نتیجه‌ی آن در مقابل هر فشاری ایستادگی می‌کند و اگر دختر نتوانسته در مقابل فشار ایستادگی کند به این دلیل است که مرتد است. پدر دختر تاب نمی‌آورد و کشیش را در منزل‌اش زندانی کرده، از او به زور امضایی می‌گیرد که مطابق آن کشیش اعتراف می‌کند به میمون بودن نسل انسان باور دارد (نظریه‌ای که نسب به داروین می‌رساند و از نظر کلیسا کفر بود) و از کشیش می‌خواهد یا برای آزادی دخترش تلاش کند و یا این نامه را برای کلیسا رو خواهد کرد. تلاش‌های کشیش در نجات جان دختر به جایی نمی‌رسد. از صحنه‌های رقت‌انگیز فیلم، صحنه‌ی ورود لورنس به زیرزمینی تاریک و مخوف است که محل نگهداری و شکنجه‌ی مرتدان است. دختر را در دخمه‌ای در آن‌جا می‌یابد و از آن پس مدام به دیدن دختر می‌رود و به بهانه‌ی دعا، با او می‌آمیزد. پدر دختر که از تلاش‌های لورنس ناامید می‌شود، آن نامه را از طریق پادشاه اسپانیا در اختیار کلیسا قرار می‌دهد، کلیسا لورنس را تکفیر می‌کند. لورنس می‌گریزد و کلیسا به جای او، نقاشی او را در مراسم مرتدسوزان به آتش می‌کشد.
سال‌ها می‌گذرد. در فرانسه انقلاب می‌شود و ناپلئون بر سر کار می‌آید و امواج انقلابی به اسپانیای مسیحی محافظه‌کار هم می‌رسد. انقلابیون، اسپانیا را فتح می‌کنند و بر استیلای ظلم‌خیز کلیسا پایان می‌دهند. دادستان انقلابی دولت جدید، کسی نیست مگر لورنس که پس از فرار از اسپانیا به فرانسه رفته و به صف انقلابیون پیوسته. اسقف اعظم کلیسا، طی حکم او محکوم به اعدام می‌شود. درِ زندان‌ها باز می‌شود و دختر پس از سال‌ها با بدن و چهره‌ای، که دیگر نشانی از رعنایی و زیبایی ندارد، از زندان بیرون می‌آید. هیچ کس از خانواده‌اش به دیدارش نیامده‌اند. به خانه‌شان می‌رود. تمام اعضای خانواده‌اش طی جنگ داخلی کشته شده‌اند و خانه‌ی مجلل‌شان غارت شده است. به دیدن گُویا می‌رود. گُویا که ناشنوا شده است، دختر را ابتدا نمی‌شناسد. نقاشی آن دختر زیبا همچنان بر دیوار خانه‌اش نقش بسته است. نهایتا دختر را می‌شناسد. دختر تنها تقاضایی که دارد این است که بتواند فرزندش را ببیند. فرزند؟ کدام فرزند؟ معلوم می‌شود که دختر از کشیش در زندان باردار می‌شود اما پس از تولد فرزند این دختر را از او جدا می‌کنند. گُویا به اتفاق دختر به دیدن لورنس انقلابی که مدام از عدالت و برادری سخن می‌گوید می‌روند. گُویا هر گونه ارتباطی با دختر را منکر می‌شود و دختر نحیف را به دیوانه‌خانه می‌فرستد. گُویا با تلاش‌های فراوان، دختر را از دیوانه‌خانه بیرون می‌آورد. اما دختر دیگر دیوانه شده است و تنها خواسته‌اش دیدار فرزندش است. گُویا در منطقه‌ای بدنام، دختر تن‌فروشی را می‌بیند که شباهت بسیاری به دختر دارد و در می‌یابد که او فرزند همان دختر است.
تلاش‌ گُویا برای آن‌که دختر و مادر را به هم برساند، به خاطر وضع آشوبناک اسپانیا به سرانجامی نمی‌رسد. در اسپانیا، انقلابی‌ها شکست می‌خورند و دوباره دولتی مورد تایید کلیسا به سر کار می‌آید. لورنس در حین فرار دستگیر می‌شود و به دلیل تکرار افکار بدعت‌آمیز ولتر و اقدام علیه امنیت کلیسا محکوم به اعدام می‌شود. کلیسا می‌گوید در صورتی که لورنس، این کشیش سابق، توبه کند راه برای بخشش او باز است اما لورنس توبه نمی‌کند.
لحظه‌ی اعدام لورنس، لحظه‌ی اوج فیلم است. تمام مردم جمع شده‌اند. لحظاتی پیش از اعدام کشیش‌ها سعی فراوانی می‌کنند تا لورنس توبه کند اما او صلیب را از دست آن‌ها می‌گیرد و به زمین می‌کوبد. لورنس در میان جمعیت، دختر را تشخیص می‌دهد که با چشمانی گریان او را صدا می‌زند. کمی آن طرف‌تر دخترش را نیز تشخصی می‌دهد که فرمانده‌ی جدید ارتش از او خوش‌اش آمده و حالا در کنار اوست. گُویا را نیز می‌بیند که دارد تند-تند صحنه‌ی اعدام او را نقاشی می‌کند. آخرین فرصت برای توبه را نیز نمی‌پذیرد و او را خفه می‌کنند.
صحنه‌ی پایانی فیلم، درشکه‌ای را نشان می‌دهد که جسد لورنس را با خود می‌برد و چند بچه به دور درشکه حرکت می‌کنند. هیچ‌کدام از مردم شهر، جسد خفه‌ شده‌ی لورنس را مشایعت نمی‌کنند تنها دختر است که دست خود را به جسد رسانده است و به آن بوسه می‌زند.
همین.
   

۶ comments

  1. علی نمازی

    سلام،فوق العاده بود.حتما این داستان رو برای دیگران تعریف می کنم.راستی چرا آدمی مثل لورنس حاضر نشد توبه کنه؟
    در ضمن برسر عهد قدیم هم هستم.ببخشید که دیرشده،اگر خدا بخواد در آینده نزدیک عازم مشهد هستم.

  2. خوبه فیلم دیدنتون مثل چیزای دیگه طلسم نشده !!!

  3. عجیب فیلمی‌ست این فیلم Goya’s Ghosts. عجیب که من تا یک هفته بعدش سر درد داشتم!

  4. به‌چشم! و من نیز هم سخت دلتنگ‌ام اخوی.

  5. مثل همیشه عالی بود. لینکت را در بالاترین گذاشتم.

  6. مهسا

    من دیشب این فیلم رو دیدم و ازاینکه داستانش رو دوباره درایجا خوندم خوشحالم..میشه گفت این فیلم ارزش چندبار دیدن روداشت…وخلاصه ی شما هم ارزش چندبار خوندن رو….موفق باشید

Leave a Reply