چگونه قرآن را تفسیر کنیم؟ ابوالقاسم فنایی

۲ بهمن ۱۳۸۷

آن‌چه می‌خوانید مطلبی از دکتر فنایی است در ادامه‌ی نوشته‌های قبلی او در نقد موضع اکبر گنجی. متاسفانه دوباره رادیو زمانه صریحا از انتشار این متن خودداری کرده است. خوب ظاهرا اشکال از ماست که هنوز فکر می‌کنیم رادیو زمانه مثل سابق است که از هر نقدی و مطلبی استقبال می‌کند.

 

 

چگونه قرآن را تفسیر کنیم؟ (۱)

ابوالقاسم فنایی

۱٫  درآمد

در این سلسله از یادداشت‌ها خواهم کوشید به ایجاز و اختصار هرچه تمام‌تر اصول و امهات روش درست تفسیر قرآن را عرضه کنم. این بحث از جهات بسیاری واجد اهمیت است، از جمله از حیث ارتباط وثیق آن با پرسش «قرآن سخن کیست؟»، و با بحث «تعارض علم و دین»، «تعارض دین و اخلاق» و «عقلانیت باورهای دینی». هم مدافعان نظریه «قرآن سخن خداوند است» و هم مدافعان نظریه «قرآن سخن محمّد است» کوشیده‌اند از خود قرآن شواهدی به سود نظریه خود و علیه نظریه رقیب عرضه کنند. اما از آنجا که هر استدلالی بر اساس آیات قرآن روش خاصی در باب تفسیر قرآن را مفروض می‌گیرد، ارزش و اعتبار شواهد قرآنی ارائه شده کاملاً در گرو درستی و اعتبار روشی است که در پرتو آن آیات قرآنی مورد استفاده دو گروه چنان دلالتی پیدا می‌کنند.  

بنابراین، از یک نظر، سؤال از «روش تفسیر قرآن» منطقاً بر سؤال از «منشاء قرآن» تقدم دارد، هر چند از نظری دیگر بتوان ادعا کرد که پیش‌فرضی که مفسران گوناگون در باب منشاء قرآن در ذهن خود دارند، در فهم‌شان از معنای آیات قرآن نقش بازی می‌کند. اما اگر این دیدگاه که «موضع ما در باب منشاء قرآن در فهم و تفسیر آن نقش دارد» درست باشد، در این صورت برای تأیید یا تضعیف دیدگاه خاصی در باب منشاء قرآن نمی‌توان به خود قرآن استناد کرد، زیرا چنین استدلالی دوری و مصادره به مطلوب خواهد بود.[۱]

به بیان دیگر، اگر فهم قرآن مبتنی باشد بر اینکه بدانیم «قرآن سخن کیست»، ناگزیریم پرسش از منشاء قرآن را پرسشی «بیرون دینی» و «فراقرآنی» قلمداد کنیم که پیش از پرداختن به تفسیر قرآن باید پاسخ آن روشن شود، زیرا در این فرض پاسخ این پرسش یکی از پیش‌فرض‌های فهم و تفسیر قرآن است.

بنابراین، چه سؤال روش‌شناسانه بر سؤال منشاءشناسانه مقدم باشد و چه بر عکس، در هر دو صورت بحث از روش تفسیر قرآن مفید و ضروری است، زیرا در طی این بحث هم روشن می‌شود که کدام یک از این دو سؤال مقدمه‌ی دیگری است و منطقاً بر دیگری تقدم دارد و هم روشن می‌شود که شواهد قرآنی‌ای که مدافعان هر یک از دو نظریه رقیب در باب منشاء قرآن به سود نظریه خود و علیه نظریه رقیب مطرح می‌کنند، تا چه حد ارزش و اعتبار دارد.

۲٫  طرح بحث

پرسشِ «چگونه قرآن را تفسیر کنیم؟» وجودِ مقوله‌ای به نام «اخلاق تفسیر» یا «منطق تفسیر» را مفروض می‌گیرد. اخلاق تفسیر[۲] در حقیقت بخشی از «اخلاق باورِ»[3] ناظر به باورهای مبتنی بر وحی (یا ناظر به باورهای مبتنی بر نقل و گواهی دیگران) است. پاسخ این پرسش عبارتست از مجموعه‌ای از اصول و قواعد هنجاری[۴] که اگر مفسر قرآن در مقام فهم قرآن از آنها پیروی کند، به فهمی «موجه» و «معتبر» از قرآن خواهد رسید که بر اساس آن حق دارد ادعا کند که گوینده‌ی قرآن چنین و چنان می‌گوید. مراعات کردن این اصول و قواعد، اگر شخص را به «معرفت»[5] نرساند، به «باور موجه»[6] خواهد رساند. 

به بیان دیگر، اخلاق یا منطق تفسیر قرآن معیارهایی در اختیار خواننده و مفسر قرآن قرار می‌دهد که به کمک آن معیارها می‌توان تفسیر(های) معتبر قرآن را از تفسیر(های) نامعتبر آن تفکیک کرد. به تعبیر جاافتاده در فرهنگ اسلامی، اخلاق یا منطق تفسیر به خواننده قرآن کمک می‌کند که در مقام فهم و تفسیر قرآن از «تفسیر برأی»[7] پرهیز کند. اگر کسی وجود اخلاق یا منطق تفسیر را انکار کند یا فرایند تفسیر متن را فرایندی غیر ارادی و خارج از کنترل و نظارت عقلانیِ خواننده و مفسر بداند، یا باید بپذیرد که تفسیرِ معتبر محال است و همه تفسیرها «تفسیر برأی»‌اند و لذا همه آنها به یکسان نامعتبرند و یا باید بپذیرد که همه تفسیرها در عرض هم‌اند و از درجه واحدی از اعتبار برخوردارند و تفسیر بهتر یا برتر وجود ندارد. چنین شخصی نمی‌تواند، یعنی منطقاً حق ندارد، برای تأیید نظریه خود یا تضعیف نظریه‌های رقیب به قرآن یا هر متن دیگری استناد کند. اگر همه تفسیرها به یکسان نامعتبرند، یا اگر تفسیرهای رقیب از درجه واحدی از اعتبار برخوردارند، تفسیر انتخابی او هیچ رجحانی بر تفسیرهای رقیب نخواهد داشت و لذا نه مدعای او را تأیید و نه مدعای مخالف او را تضعیف می‌کند. به بیان دیگر، در این فرض، نمی‌توان قرآن را منبعی برای معرفت یا باور موجه به‌ حساب آورد.    

اخلاق یا منطق تفسیر قرآن را نمی‌توان از خود قرآن استنباط و استخراج کرد، زیرا چنین استنباطی مستلزم دور و مصادره به مطلوب است. البته قرآن می‌تواند در «مقامِ کشف»[8] اخلاق یا منطق تفسیر به ما کمک کند، اما در «مقامِ داوری»[9] درباره‌ی صحت و سقم اصول و قواعد اخلاق یا منطق تفسیر قرآن نمی‌توان بر قرآن تکیه کرد. داوری در این باب توسط عقلِ مستقل از شرع/ نقل/ وحی باید صورت بگیرد.[۱۰]

۳٫  چرا «تفسیر قرآن به قرآن» محال است؟

اگر قرآن را یکی از منابع «علومِ نقلی» بدانیم، اعتراف به وجود مقوله‌ای به نام اخلاق یا منطق تفسیر عینِ اعتراف به «تقدم پاره‌ای از علوم عقلی بر علوم نقلی» یا «تقدم عقل بر نقل»[11] و عینِ اعتراف به عدم استقلال معرفت‌شناختی قرآن خواهد بود. پاسخ به سؤال «معنای قرآن چیست؟» منطقاً متأخر است از پاسخ به سؤالِ فراقرآنیِ «چگونه باید قرآن را تفسیر کرد؟»[12] و این ادعا درباره‌ی سایر منابع معرفت نقلی، مانند کتب حدیث و تاریخ نیز صادق است.

به عبارت دیگر، این تحلیل نشان می‌دهد که قرآن،  

(1) نمی‌تواند منبع «مستقل» معرفت باشد،  

(2) نمی‌تواند منبع «اولیه‌ی» معرفت باشد، و

(۳) نمی‌تواند منبع «همه‌ی» علوم و معارف مورد نیاز بشر باشد.

بنابراین:  (4) «تفسیر قرآن به قرآن» محال است،

(۵) قلمرو دین مطلق نیست،

(۶) کمال دین به معنای اشتمال متون دینی بر همه‌ی علوم و معارف مورد نیاز بشر نیست،

(۷) معرفت دینی، معرفتی «استنتاجی»[13] و مبتنی بر ترکیب مقدمات عقلی با مقدمات وحیانی یا نقلی است، و وحی و نقل به تنهایی نمی‌توانند باورهای دینیِ دینداران را توجیه کنند.

تفسیر قرآن به قرآن محال است، زیرا تفسیرِ بدون روش محال است و روش تفسیر قرآن از منبعی غیر از خود قرآن و مقدم بر قرآن باید استنباط شود. هر مفسری در مقام تفسیر قرآن روشِ خاصی را مفروض می‌گیرد و آگاهانه یا ناآگاهانه از آن پیروی می‌کند. «تفسیر قرآن به قرآن» نیز در حقیقت روش خاصی برای تفسیر قرآن است که اعتبار و حجیت آن را نمی‌توان با استناد به آیات قرآن اثبات کرد، زیرا چنین استدلالی دوری است. کسانی که مدعی «تفسیر قرآن به قرآن»‌اند، ناگزیرند با صرف‌نظر از آیات قرآن، «امکان» و «معقولیت» و «اعتبارِ» معرفت‌شناسانه چنین روشی را نشان دهند.

وقتی می‌گوییم تفسیر قرآن به قرآن محال است، مقصودمان انکار این حقیقت بدیهی نیست که بخش‌هایی از قرآن در فهم بخش‌های دیگری از آن به ما کمک می‌کنند. بلکه مقصود این است که در تفسیر یک بخش از قرآن «صِرفِ» رجوع به بخش‌های دیگر آن کافی نیست. و مفسر قرآن دست‌کم باید بداند که چه بخش‌هایی از قرآن به چه بخش‌های دیگری از آن مربوط‌اند، یعنی برای تفکیک آیات مربوط از آیات نامربوط به یکدیگر، نیازمند یک نظریه است و این نظریه از خود قرآن به دست نمی‌آید. اینکه چه آیاتی از قرآن به یکدیگر «مربوط»‌اند سؤالی است «فراقرآنی» که اخلاق یا منطق تفسیر به آن پاسخ می‌گوید.

به بیان دقیق‌تر، در مواردی که مفسری گمان می‌کند فهم او از یک آیه خاص از قرآن صرفاً و منحصراً در پرتو آیه دیگری از قرآن شکل گرفته است، به نحوی ناخودآگاه پیش‌فرض‌های روش‌شناسانه متعددی را مفروض می‌گیرد که از وجود آنها آگاه نیست. و چون این پیش‌فرض‌های روش‌شناسانه را نمی‌توان از خود قرآن استخراج و با خود قرآن توجیه کرد، پس این پیش‌فرض‌ها باید از منبع معرفتی و توجیهیِ دیگری غیر از خود قرآن، که فراتر از قرآن و مستقل از آن است، استخراج و توجیه شوند. بنابراین، هر موردی از «تفسیر قرآن به قرآن»، در واقع موردی است از «تفسیر قرآن به غیر قرآن»، و تفسیر قرآن بدون ضمیمه کردن مقدمه یا مقدماتی غیر قرآنی یا فراقرآنی به متن محال است.

این سخن بدین معناست که تفسیر قرآن با ذهن خالی از پیش‌فرض محال است. و اطلاعات فراقرآنی یا غیر قرآنی‌ای که مفسر درباره اخلاق و منطق تفسیر قرآن و سایر موضوعات مربوطه در ذهن خود دارد، در فهم و دریافت او از قرآن دخالتی اجتناب‌ناپذیر دارند. این اطلاعات می‌تواند عامیانه، خام، نسنجیده، مغشوش، منسوخ، نامعتبر و ناموجه باشد و می‌تواند عالمانه، سنجیده، اصیل، روزآمد و معتبر و موجه باشد. عام‌ترین این پیش‌فرض‌ها که همواره و بدون هیچ استثنایی در فهم قرآن حضور دارند، عبارتند از پیش‌فرض‌های روش‌شناسانه‌ای که ناظر به منطق یا اخلاق تفسیرند.

اما علاوه بر این پیش‌فرض‌ها، مفسران ناگزیرند به تناسبِ مورد و مفاد متن از پیش‌فرض‌های دیگری نیز برای روشن کردن و معقول ساختن معنای متن استفاده کنند. برخی از این پیش‌فرض‌ها عبارتند از آگاهی‌هایی که مفسر نسبت به موضوع مورد بحث از سایر منابع معرفت به دست می‌آورد.                 

4.  رابطه منطق تفسیر با تاریخ تفسیر

رابطه منطق تفسیر با تاریخ تفسیر همچون رابطه «فلسفه علم» با «تاریخ علم» است. بنا به تعریف پاره‌ای از فیلسوفان علم، فلسفه علم عبارتست از «بازسازی عقلانی تاریخ علم». این سخن بدین معناست که تاریخ علم در کشفِ منطق و روش تحقیق علمی به فیلسوفان علم کمک می‌کند. اما داوری درباب صحت و سقم اصول این منطق بر اساس مبنایی دیگر باید صورت بگیرد، زیرا تاریخ علم مخلوطی از حق و باطل است. 

گفتیم که سؤال «چگونه قرآن را بخوانیم؟» یا «چگونه قرآن را تفسیر کنیم؟» سؤالی هنجاری[۱۴] است، نه توصیفی.[۱۵] ما در اینجا نمی‌کوشیم به این سؤال پاسخ دهیم که «خوانندگان و مفسران قرآن چگونه آن را قرائت و تفسیر ‌کرده‌اند یا می‌کنند؟». این سؤال توصیفی به تاریخ تفسیر، یا به عبارت دقیق‌تر، به تاریخِ منطق تفسیر، مربوط است. البته مطالعه‌ی تاریخ تفسیر و تأمل در تفسیرهای موجود، و خصوصاً مقایسه آنها با یکدیگر، می‌تواند الهام‌بخش باشد و در «کشفِ» اخلاق و منطق درست تفسیر قرآن به ما کمک کند، اما پرسش‌های هنجاری قابل تحویل و فروکاهش به پرسش‌های توصیفی نیستند و خلط این دو نوع پرسش در واقع موردی از مغالطه «باید» و «است» به‌شمار می‌رود. سؤال ما این است که «چگونه باید قرآن را فهمید؟» یا «چگونه باید قرآن را تفسیر کرد؟» نه اینکه «مسلمانان تاکنون چگونه قرآن را فهمیده‌اند؟» یا «مسلمانان تاکنون چگونه قرآن را تفسیر کرده‌اند؟».

     تفکیک سؤال هنجاری از سؤال توصیفی در باب اخلاق و منطق تفسیر قرآن به ما امکان می‌دهد که به تفسیرهای موجود نگاهی نقادانه داشته باشیم و در پرتو اصول و قواعد این اخلاق یا منطق، تفسیرهای موجود از قرآن را نقد و ارزیابی  و در مورد اعتبار و صحت و سقم آنها داوری کنیم. از سوی دیگر، انکار وجود مقوله‌ای به نام منطق یا اخلاق تفسیر، باب نقد و ارزیابی تفسیر قرآن و داوری درباره اعتبار و درستی یا نادرستی تفسیرهای مختلف از قرآن را خواهد بست.

     به بیان دیگر، اعتراف به وجود مقوله‌ای به نام اخلاق یا منطق تفسیر، مستلزم پذیرش «عینیت‌گرایی»[16] و نفی «نسبیت‌گرایی»[17] در باب فهم و تفسیر است. اما وجود اخلاق یا منطق تفسیر با «کثرت‌گرایی»[18] در باب تفسیر سازگار است، زیرا کثرت‌گرایی غیر از نسبیت‌گرایی است. حتی اگر تعین معنای متن در نفس الامر را بپذیریم، منطقاً ممکن است درک روشمند و مضبوط دو مفسر از متن واحد متفاوت باشد. گاهی اوقات ممکن است تفسیر معتبر از متن، یک تفسیر باشد و گاهی اوقات ممکن است دو یا چند تفسیر از نظر اعتبار در عرض یکدیگر باشند و شواهدی که به سود آنها در دست است از قوت یکسانی برخوردار باشند. نفی نسبیت‌گرایی و پذیرش عینیت‌گرایی در باب تفسیر معادل پذیرش «جزمیت‌گرایی»[19] و «انحصارگرایی»[20] در باب تفسیر نیست. گاهی اوقات دلایل و شواهد یک تفسیر خاص را بیشتر از سایر تفسیرها تأیید می‌کنند، اما همواره چنین نیست. و منطق تفسیر از مفسران می‌خواهد که تابع دلیل باشند. عینیت‌گرایی در باب تفسیر بدین معناست که باب کشف حقیقت بروی آدمیان بسته نیست و آدمیان فی‌الجمله و علی‌الاصول به حقیقت دسترسی دارند، یا دست‌کم می‌توانند در مورد حقیقت باور موجه داشته باشند.     

5.  چرا قرآن صامت است؟

اگر قرآن نیازمند تفسیر باشد، که هست، مؤلف (گوینده) قرآن، خواه خدا باشد و خواه پیامبر،[۲۱] ناگزیر است برای انتقال پیام خود به مخاطبان، روش یا اخلاق یا منطقِ درست تفسیر قرآن را مفروض بگیرد و در مقام دیالوگ و تخاطب به نحوی سخن بگوید که شنونده یا خواننده قرآن، به شرطی که از دستورات عقل درباره منطق و اخلاق تفسیر پیروی کند، حق داشته باشد به نتیجه‌ی تفسیر خود اعتماد کند و آن را به مؤلف (گوینده) نسبت دهد.

     معنای این سخن این است که قرآن به خودی خود، یعنی با صرف‌نظر از دستورات عقل در باب منطق و اخلاق تفسیر، «صامت» است و با تکیه انحصاری بر قرآن، به فرض امکان، نمی‌توان مقصود واقعی شارع (= گوینده قرآن) را کشف کرد. برای شکستن سکوت قرآن و شنیدن و درک سخن گوینده قرآن، خواننده و مفسر قرآن ناگزیر است هنجارهای عقلانیِ ناظر به منطق و اخلاق تفسیر را به متن قرآن اضافه کند. و چون کشفِ مقصود واقعی شارع همواره متوقف بر ترکیب عقل و وحی است، پس شارع نیز برای انتقال پیام خود ناگزیر است بر ترکیب عقل و وحی تکیه کند و نمی‌تواند پیام خود را منحصراً از طریق وحیِ مستقل از عقل به ذهن مخاطبان خود منتقل کند، یعنی چنین چیزی محال است.

بنابراین، وحی (و به تبع آن نقل)، نه منبع مستقل معرفت است و نه منبع اولیه‌ی معرفت و نه منبع همه‌ی معرفت‌ها، بلکه وحی صرفاً یکی از منابع ثانویه‌ی معرفت است که فهم آن و استفاده از آن و توجیه باورهای دینی در پرتو آن، در گرو ترکیب آن با سایر منابع معرفت است. آنچه که در اینجا مهم است «چگونگی» این ترکیب است، زیرا چگونگیِ ترکیب وحی با سایر منابع معرفت تحت کنترل و اختیار آدمی است، هرچند «اصلِ» این ترکیب ضروری و اجتناب‌ناپذیر است. و یکی از کارکردهای مهم منطق یا اخلاق تفسیر این است که در مقام این ترکیب، ذهنِ مفسران را به درستی هدایت کند و به آنان بگوید که چگونه معلومات بیرون دینی یا فرادینی خود را با قرآن ترکیب کنند تا به نتیجه‌ای قابل اعتماد در مورد معنای قرآن دست یابند. 

6.  رابطه عقل و وحی از منظر معرفت‌شناسانه

گفتیم که تفکیک وحی (و نقل) از عقل به لحاظ معرفت‌شناختی ممکن نیست. و انکار نقش عقل در درک و فهم وحی عین اعتراف به نقش آن است، زیرا منکرانِ این حقیقت، با عقل خود آن را انکار می‌کنند و مدعایشان این است که عقل می‌گوید که هیچ نقشی در فهم وحی ندارد یا نباید داشته باشد. نتیجه‌ی چنین انکاری این است که شخص پیش از پرداختن به تفسیر قرآن، روش تفسیر خود را مضبوط و منقح نکند و به خیال خام خود مستقیماً به سراغ قرآن برود یا بکوشد روش تفسیر قرآن را از خود قرآن استنباط کند. اما چنین کاری مانع فهم درست و معتبرِ وحی و نقل می‌شود، زیرا چنانکه گفتیم انتقال پیام شارع به مخاطبان از طریق وحی و نقلِ مستقل از عقل محال است، پس فهم و درک پیام او نیز در گرو ترکیب درست وحی (و نقل) با عقل خواهد بود. یعنی «عقلِ مستقل از شرع» داریم، اما «شرعِ مستقل از عقل» نداریم و نمی‌توانیم داشت.

خدا یا پیامبر، حتی اگر بخواهند، نمی‌توانند از رهگذر وحیِ مستقل از عقل، آدمیان را راهنمایی کنند و لذا دخالت عقل در فهم و تفسیر متون دینی و درک سخنان شارع اجتناب‌ناپذیر است و مقدمات عقلی در فهم متون دینی همواره حضور دارند و نمی‌توان آنها را حذف نمود. انکار دخالت پیش‌فرض‌های عقلیِ روش‌شناسانه در فهم و تفسیر متون دینی نیز اگر به عین عنایت بدان بنگریم، خود دیدگاه خاصی است در باب منطق و اخلاق تفسیر. هم‌چنین است نهی کردن مفسران از دخات دادن این پیش‌فرض‌ها در مقام فهم و تفسیر قرآن.

بنابراین، «تفسیر برأی» یعنی تفسیر بر اساس روش و منطق نادرست یا تفسیر بر اساس استانداردهای دوگانه، یا تفسیر بر اساس پیش‌فرض‌های ناموجه، نه تفسیر بر اساس روش و استاندارد و پیش‌فرض‌های درست و معتبر و موجه.   

از این نکته می‌توان نتیجه گرفت که وحی و نقل نمی‌توانند جایگزین عقل شوند و نیز نیاز آدمی به وحی به خاطر «خطاپذیر بودنِ»[22] عقل نیست. چون وحی نمی‌تواند منبع مستقل و بلاواسطه‌ی معرفت باشد و شناخت وحی تنها از طریق عقل و با پیروی از دستورات عقل در باب منطقِ تفسیرِ وحی امکان‌پذیر است و لذا وحی نمی‌تواند عقل خطاپذیر آدمیان را به منبعی «خطاناپذیر»[23] تبدیل کند و محصول ترکیب عقل و وحی نیز همواره محتمل الخطاست.[۲۴]

کسانی که به سودای مصونیت از خطا در درک حقیقت به آغوش متون دینی پناه می‌برند خیالی خام در سر می‌پرورانند و طلب روزی ننهاده می‌کنند و بر خلاف اراده و مشیت خداوند گام بر می‌دارند. عصمت پیامبر و امام، عقلِ مفسران دین را معصوم نمی‌کند و رجوع به متون دینی، اگر به نحوی درست انجام شود و روشمند و مضبوط باشد، صرفاً احتمال خطا در فهم دین را کاهش می‌دهد. کاهش احتمال خطا در فهم و تفسیر وحی نیز در گرو توزین دلالت این متون با ترازوی عقل است. و خطاهای عقل نیز توسط خود عقل قابل کشف‌اند. هم ترازو را ترازو راست کرد.

این نکته به معنای استقلالِ منطق و اخلاق از دین و تقدمِ منطقی و معرفت‌شناسانه‌ی این دو بر دین نیز هست. منطق و اخلاق از دانش‌های «فرادینی»‌اند، زیرا اصول و قواعد منطقی و اخلاقی، فرادینی‌ و «جهانشمول»‌اند و قابل تقسیم به دینی و غیر دینی، یا اسلامی و غیر اسلامی، یا شرقی و غربی نیستند.    

مخاطب وحی، به عنوان منبعی از منابع معرفت، قوه عاقله‌ی آدمی است و قوه عاقله‌ی آدمی برای اینکه کار خود را درست انجام دهد ناگزیر است از اصول و قواعد هنجاری خاصی پیروی کند. این اصول و قواعد هنجاری یا واقعیت‌هایی عینی‌اند و یا دستورات عقل عملی‌اند، که به هر تقدیر از طریق «شهود عقلانی»[25] کشف می‌شوند و به کمک «روش تعادل اندیشه‌ورزانه»[26] می‌توان ناسازگاری‌های احتمالی آنها را بر طرف کرد و اعتبار و توجیه اولیه و در «نگاه نخستینِ»[27] آنها را تقویت نمود.

نتیجه اینکه علم نقلی یا وحیانیِ «خالص» نداریم و آنچه که به نام علم نقلی یا علم مبتنی بر وحی نامیده می‌شود، علمی است که از راه ترکیب عقل و وحی یا عقل و نقل به دست آمده است. اما دخالت عقل در فهم وحی یا آگاهانه است و یا ناآگاهانه. یعنی کسی که به فهم متون دینی می‌پردازد یا به این نکته توجه دارد که در فرایند فهم متن از قواعد و هنجارهای فرادینیِ خاصی پیروی می‌کند و یا به این نکته مهم توجه ندارد. اما غفلت از وجود این هنجارها به معنای نبود و عدم دخالت آنها در فهم متون دینی نیست. به همین ترتیب، کسی که به تفسیر متون دینی می‌پردازد، پیش از پرداختن به چنین کاری، یا پیش‌فرض‌های روش‌شناسانه خود در باب منطق و اخلاق تفسیر را تنقیح و تصحیح و توجیه کرده است یا نه. در صورت اول شخص می‌تواند به نتیجه تحقیق خود اعتماد کند و به نحوی موجه ادعا کند که دیدگاه دین درباره این یا آن موضوع خاص چنین است، اما در صورت دوم حق چنین کاری را نخواهد داشت.[۲۸]

بنابراین، کشفِ قصد و مراد واقعیِ خدا یا پیامبر از طریق قرآن به تنهایی امکان ندارد. و کسی که صرفاً به استناد قرآن ادعا می‌کند خدا یا پیامبر چنین و چنان گفته‌اند، ادعایش مستند به قرآن به تنهایی نیست، زیرا فهم قرآن همواره محصول ترکیبِ قرآن با پیش‌فرض‌هایی هنجاری در باب روش تفسیر قرآن است.[۲۹]

به بیان دیگر، ما اول «عاقلیم» و بعداً «مسلمان» یا «مسیحی» یا «بودایی» و غیره، و «هویت انسانی» ما بر «هویت دینی»‌مان تقدم دارد. معرفت دینی چارچوبی عقلانی دارد که اعتبار و توجیه معرفت‌شناسانه و عقلانیتِ آن را تأمین می‌کند. حذف این چارچوب یا نقض آن مرز میان دین و خرافه را بر خواهد داشت، یعنی با انکار این چارچوب تفاوتی بین دین و خرافه باقی نخواهد ماند.

۷٫  کارکرد منطق تفسیر قرآن و نقش آن در فهم معنای قرآن

هر تفسیری از قرآن مبتنی بر روش خاصی از تفسیر قرآن است. این روش یا منطق یا اخلاق از جهات گوناگون در تفسیر قرآن نقش بازی می‌کند. پاره‌ای از این نقش‌ها بدین قرارند:

(۱)          منطق تفسیر قرآن، که عبارتست از مجموعه‌ای از پیش‌فرض‌های «روش‌شناسانه»،[۳۰] به مفسر می‌گوید که چگونه و در کجا حق دارد یا حق ندارد از چه مقدمات و پیش‌فرض‌های «غیر روش‌شناسانه»[31]‌ای در تفسیر قرآن استفاده کند.

(۲)          منطق تفسیر قرآن به مفسر می‌گوید در صورت تعارض بخشی از قرآن با بخشی دیگر از آن، این تعارض را چگونه حل کند.

(۳)          منطق تفسیر قرآن به مفسر می‌گوید چه بخش‌هایی از قرآن به چه بخش‌های دیگری از آن «مربوط» یا «نامربوط»ا‌ند، و چه بخش‌هایی از قرآن «محکم» و چه بخش‌هایی از آن «متشابه»اند و چه بخش‌هایی از قرآن نیازمند «ترجمه فرهنگی»اند و چه بخش‌هایی بی‌نیاز از ترجمه فرهنگی‌اند.    

(4)          منطق تفسیر قرآن به مفسر می‌گوید در صورت تعارض مفاد قرآن با معرفت متکی به سایر منابع معرفت بشری، مانند عقل و تجربه بشری، این تعارض را چگونه حل کند. بخشی از این تعارض‌ها امروزه تحت عنوان «تعارض علم و دین»، «تعارض دین و فلسفه» و «تعارض دین و اخلاق» مورد بررسی قرار می‌گیرند.

(۵)          منطق تفسیر قرآن به مفسر می‌گوید در صورت تعارض مفاد قرآن با معرفت مستند به سایر منابع معرفت دینی، خواه اسلامی و خواه غیر اسلامی، این تعارض را چگونه حل کند.

(۶)          منطق تفسیر قرآن به مفسر می‌گوید با چه «انتظاری» به تفسیر قرآن بپردازد؛ یعنی این منطق به او در تصحیح انتظارات خود از دین، در تفکیک قلمرو دین از قلمرو علم، فلسفه، اخلاق و…، و در تفکیک پرسش‌های «مربوط» از پرسش‌های «نامربوط»، کمک می‌کند.

(۷)          منطق تفسیر قرآن به مفسر می‌گوید در صورت تکثر معناهای محتمل کدام‌یک از آنها را ترجیح دهد.

(۸)          منطق تفسیر قرآن به مفسر می‌گوید چه تفسیر یا تفسیرهایی از آیه‌ای از آیات قرآن «معتبر» و چه تفسیر یا تفسیرهایی از همان آیه یا آیات «نامعتبر»اند.

(۹)          منطق تفسیر قرآن به مفسر می‌گوید چگونه در تفسیر خود تجدیدنظر و آن را بازنگری و اصلاح کند.

(۱۰)      منطق تفسیر قرآن به مفسر می‌آموزد که چگونه احتمال وقوع خطا در تفسیر خود را کاهش دهد و چگونه خطاهای واقع شده در تفسیر خود و دیگران را تشخیص دهد.

اگر تفسیر معتبر قرآن در گرو پیروی از منطق و اخلاق تفسیر است، در این صورت قرآن نمی‌تواند نقطه شروعِ فهم دین و کسب معرفت دینی و توجیه باورهای دینی باشد. اول باید پیش‌فرضهای فهم و تفسیر قرآن را کشف و تنقیح و توجیه کرد و سپس در پرتو آنها به تفسیر قرآن پرداخت. اگر تفسیر قرآن نیازمند منطق و اخلاق تفسیر است، برداشت‌های گوناگون از اصول این منطق و اخلاق و از نحوه‌ی تطبیق آن اصول، علی‌الاصول، به تفسیرهای گوناگون از قرآن منجر خواهد شد. و اگر تفسیر قرآن محصول ترکیب قرآن با روش تفسیر قرآن است، در این صورت ترکیب قرآن با روشِ نادرست، مفسر را به باوری ناموجه در مورد معنای متن خواهد رساند. بنابراین، برای کسی که می‌خواهد برای تأیید مدعای خود به قرآن استناد کند، و نیز برای کسی که می‌خواهد باورهای دینی خود را با تمسک به آیات قرآن توجیه کند، کشف و صورت‌بندیِ منطق تفسیر قرآن از باب مقدمه‌ی واجب، واجب است.

۸٫  چه عواملی در فهم و تفسیر قرآن نقش دارند؟

کشف و صورت‌بندیِ اصول و قواعد منطق تفسیر متوقف بر بررسی نقش عواملی است که در فهم معنای متن تأثیر گذارند. در بخش‌های بعدی این نوشتار نقش عوامل زیر را بررسی خواهیم کرد بدون اینکه در این مورد ادعای حصر عقلی و منطقی داشته باشیم:

(۱)                      نقش خواننده یا مفسر در فهم معنای متن،

(۲)                      نقش گوینده یا نویسنده (مؤلف) در فهم معنای متن،

(۳)                      نقش زبان در فهم معنای متن،

(۴)                      نقش زمینه[۳۲] در فهم معنای متن[۳۳]        

اما پیش از پرداختن به این موضوعات، باید روشن کنیم که «معنای متن چیست؟». به گمان نگارنده، تعیین سرشت معنای متن و عوامل مؤثر در شکل‌گیری آن پرسشی کلیدی است که پاسخ شایسته به سایر پرسش‌های موجود در این باب متوقف بر آن است. و چه‌بسا بتوان ادعا کرد که بسیاری از اختلاف‌نظرهای موجود در هرمنیوتیک و نقش عوامل مؤثر در فهم و تفسیر از اختلاف‌نظر در باب «چیستی» و «ماهیت» معنا سرچشمه می‌گیرد. اول باید روشن کرد که چه عواملی در «معنای» متن دخالت دارند تا بر اساس آن بتوان روشن کرد که چه عواملی در «فهمِ» معنای متن دخالت دارند. 



[1]  به نظر می‌رسد آقای گنجی، به عنوان یکی از مدافعان نظریه «قرآن سخن محمد است»، بر این باورند که این نظریه در فهم و تفسیر قرآن نقش بازی می‌کند، زیرا ایشان در موارد متعدد تصریح می‌کنند که اگر قرآن را سخن محمد بدانیم، به راحتی می‌توانیم آیاتی از قرآن را که بیانگر باورها و احکامی ناسازگار با علوم تجربی مدرن یا حقوق بشر هستند کنار بگذاریم، در حالی که اگر بپذیریم که قرآن سخن خداوند است، حق نداریم چنین کنیم. و چنانکه پیداست یکی از لوازم یا یکی از پیش‌فرض‌های چنین ادعایی این است که پیش‌فرض مورد قبول مفسر در باب منشاء قرآن، در فهم و تفسیر او از قرآن دخالت دارد. اما اگر این لازمه یا پیش‌فرض را بپذیریم، در این صورت منطقاً حق نخواهیم داشت برای تأیید یا تضعیف دیدگاه خاصی در باب منشاء قرآن به آیات خود قرآن استدلال کنیم، زیرا چنین استدلالی دوری و مصادره به مطلوب خواهد بود. از سوی دیگر، ممکن است ایشان ادعا کنند که نظریه‌ی مفسر در باب منشاء قرآن در فهم و تفسیر قرآن دخالت ندارد، اما در این صورت نیز کل استدلال‌های قرآنیِ ایشان با مشکل لَغویَّت مواجه می‌شود، زیرا هدف نهایی ایشان این است که با طرح و تثبیت نظریه «قرآن سخن محمد است» راه حلی منطقی و خردپسند برای حل «تعارض دین و علم» و «تعارض دین و اخلاق» پیدا کنند، و چنانکه دیدیم مفروض ایشان این است که این راه حل صرفاً از رهگذر پذیرش نظریه «قرآن سخن محمد است» بدست می‌آید. بنابراین، کل استدلال‌های قرآنی‌ای که جناب گنجی برای تأیید نظریه «قرآن سخن محمد است» ارائه می‌کنند، منطقاً باطل است. به بیان دیگر، ایشان از یک طرف ـ در آغاز بحث ـ می‌کوشند نظریه «قرآن سخن محمد است» را به کمک شواهد قرآنی تأیید کنند و از طرف دیگر ـ در مقام بیان نتیجه و ثمره بحث ـ می‌کوشند قرآن را در پرتو این نظریه تفسیر کنند. بنابراین، استدلال‌های قرآنیِ ایشان یا دوری است یا بی‌فایده است.

[۲] The ethics of interpretation

[3] The ethics of belief

[4] normative

[5] knowledge

[6] justified belief

[7] biased interpretation

[8] context of discovery

[9] context of justification

[10]  در آینده وقتی منطق سنتی فهم قرآن را نقد می‌کنیم، خواهیم گفت که «اصل حرمت پیروی از ظنون» که یکی از اصول پایه‌ی منطق سنتی تفسیر است، به این دلیل ناموجه است که تنها دلیلی که به سود آن در دست است، فهم خاص (و نادرستی) از برخی از آیات قرآن و پاره‌ای از روایات است.

[۱۱]  اگر روش یا اخلاق یا منطق تفسیر قرآن را «شریعت» بنامیم، تقدم عقل بر نقل به معنای تقدم «شریعتِ عقل» بر «شریعتِ نقل» خواهد بود.

[۱۲]  تقدم منطقی و معرفت‌شناسانه‌ی «معرفت عقلی» بر «معرفت قرآنی» یا «معرفت وحیانی»، مقتضای ساختار ادراکی آدمی است.

[۱۳] inferential

[14] normative

[15] descriptive

[16] objectivism

[17] relativism

[18] pluralism

[19] dogmatism

[20] exclusivism

[21]  نگارنده بر این باور است که «قرآن سخن خداوند» است، اما به منظور پرهیز از مصادره به مطلوب در بحث از روش تفسیر قرآن می‌کوشد تا آنجا که ممکن است بین این نظریه و نظریه رقیب آن بی‌طرف بماند.

[۲۲] fallibility

[23] infallible

[24]  فقیهان اصولی شیعه در فقه و در مورد استنباط احکام شرعی قائل به «تخطئه» هستند، اما می‌توان ادعا کرد که فقه و احکام شرعی در این مورد خصوصیت ندارند و این حکم درباره‌ی سایر بخش‌های دین و معرفت دینی نیز صادق است.

[۲۵] rational intuition

[26] The method of reflective equilibrium

[27] prima facie

[28]  چنین شخصی در حقیقت در اصول تفسیر مقلد است، هر چند در تطبیق آن اصول محقق باشد، یعنی اصول تفسیر را به نحوی ارتکازی و غافلانه و موروثی و تقلیدی از دیگران پذیرفته است.

[۲۹]  در حقیقت، این نوعی «خودفریبی» و «مردم‌فریبی» است که کسی ادعا کند فهم او از دین صرفاً و منحصراً متکی به متون دینی است و پیش‌فرض‌های فرادینیِ مورد قبول او در باب منطق و اخلاق تفسیر و سایر موضوعات مربوطه هیچ دخالتی در فهم و تفسیر او از دین ندارند. و لذا صداقت و امانت‌داری و دغدغه‌ی کشف حقیقت و بیان آن اقتضا می‌کند که شخص پیش از پرداختن به تفسیر، دیدگاه‌های خود در باب منطق و اخلاق تفسیر و سایر پیش‌فرض‌هایی که به نحوی از انحاء در تفسیر او از متون دینی دخالت دارند، را روشن و اعلام کند.

[۳۰] methodological or procedural

[31] substantive

[32] context

[33] text

 

۴ comments

  1. باسلام. کماکان زائر وب وزین جناب عالی هستیم. پیروز و بهروز باشید.
    یاسر: ممنون برادر

  2. احسان

    آقای میردامادی سلام. زمانه با کمال وقاحت ایمیل اعتراضی مرا هم که در همین باره بود حذف کرد. راستی این متن شما چرا اینطوری است . خواندنش مشکل است!
    مخاطب وحی، به عنوان منبعی از منابع معرفت، قوه عاقله‌ی آدمی است و قوه عاقله‌ی آدمی برای اینکه کار خود را درست انجام دهد ناگزیر است از اصول و قواعد هنجاری خاصی پیروی کند. این اصول و قواعد هنجاری یا واقعیت‌هایی عینی‌اند و یا دستورات عقل عملی‌اند، که به هر تقدیر از طریق «شهود عقلانی»[۲۵] کشف می‌شوند و به کمک «روش تعادل اندیشه‌ورزانه»[۲۶] می‌توان ناسازگاری‌های احتمالی آنها را بر طرف کرد و اعتبار و توجیه اولیه و در «نگاه نخستینِ»[۲۷] آنها را تقویت نمود.
    Yaser: baray-e zamane motassefam. dar mored-e matn. motassefane nemidanam xhetor mishavad in moshkel ra bartaraf kard.

  3. آرش

    مایلم به چند نکته اشاره کنم.
    ۱)به گمان من نکته کلیدی که آقای فنایی و ن دکتر سروش و دکتر شبستری و خود حوزه ها به آن بی توجه اند، این است:
    قرآن را می توان منبع معرفت دانست به این علت که خود به آیات بیرون از خودش ارجاع می دهد. این فرمول ساده را من بارها ا نوشته ام:
    منبع دانش (معرفت) ما= کتاب های آسمانی + سایر آیات خدا
    مگر قرآن نخوانده ایم که مرتب خدا میزند به صحرای کربلا وقت و بیوقت بعد از هر چند آیه درباره موضوعات روز آن موقع، ارجاع می دهد به آیات آفرینش. برای مثال حتی الفتی که بین زن و مرد قرار داده، میگه آیتی است که برید روش فکر و مطالعه کنید (انسان شناسی).
    برگردیم به اساس استدلال آقای فنایی نگاه کنیم:
    “قرآن،
    (۱) نمی‌تواند منبع «مستقل» معرفت باشد،
    (۲) نمی‌تواند منبع «اولیه‌ی» معرفت باشد، و
    (۳) نمی‌تواند منبع «همه‌ی» علوم و معارف مورد نیاز بشر باشد.”
    خب آیا فرمول ساده بالا پاسخ گزاره های (۱) و (۲) و (۳) بالا را نداده است؟
    نویسنده: آرش
    شنبه ۱۶ آبان۱۳۸۸ ساعت: ۱:۵
    ۲) با فرمول ساده
    منبع دانش ما= کتاب های آسمانی + سایر آیات خدا؛
    که یک فرمول قرآنی است ما چیزی به نام “تفسیر” نداریم. بلکه این دانش و معرفت ماست که با با کشف کلمات بیشتر خدا، زیادتر می شود،
    ایشان ادامه داده است:
    “بنابراین:
    (۴) «تفسیر قرآن به قرآن» محال است،
    (۵) قلمرو دین مطلق نیست،
    (۶) کمال دین به معنای اشتمال متون دینی بر همه‌ی علوم و معارف مورد نیاز بشر نیست،
    (۷) معرفت دینی، معرفتی «استنتاجی»[۱۳] و مبتنی بر ترکیب مقدمات عقلی با مقدمات وحیانی یا نقلی است، و وحی و نقل به تنهایی نمی‌توانند باورهای دینیِ دینداران را توجیه کنند. ”
    ادعای من این نیست که آیه های کاغذی قرآن (دین) مطلق است. ادعا این است که بنا بر قرآن تعداد کلمات خداوند “بی نهایت ” است. دانش خدا ازلی و ابدی و حق و مطلق و کامل است. اما بشر تا ابد حستجوگر است برای کشف کلمات بیشتر خدا. ولی هیچوقت به تمام آن (کمال) را نخواهیم یافت. دلیل آن: هم عظمت خدا و هم عدالت خدا برای فرصت کشف اعطا کردن به همه بندگانش.
    صحبت از نادانسته های ماست و دانش ناکامل ما، نه مطلق و کامل نبودن دانش خدا.
    به عبارت دیگر “دین قیم” تفسیر بردار نیست. هم کامل است هم مطلق. معرفت ما ناکامل است (که با نسبی بودن فرق) دارد.
    از آنجا که این بزرگواران بین دین و “شریعت” فرق نمی گذارند، دچار سردرگمی می شوند. شریعت حضرت محمد مثل شریعت سایر پیامبران زمانی-مکانی است. هر پیامبر متخصص ویژه قوم خودش بوده است که به زبان قوم خودش آمده است. شریعت “ابزار” بوده برای مسلم کردن آن ها؛ صلح با خود، صلح با دیگران، و صلح با جهان (آفرینش). شریعت هدف نبوده، ایزار بوده و بنا بر اصل تنوع در آفرینش مطابق خلق و خو و فرهنگ آن ها آمده است. چون به اصل قرآنی تنوع در آفرینش و شریعت و راه و روش های گوناگون متناسب با این تنوع، توجه نداریم و می بینیم نمی توان شریعت حضرت محمد را در دنیای مدرن پیاده کرد، از روی عجز به تفسیر یا هرمنیوتیک روی می آوریم.
    یاسر: تفسیر شما از وحی و یا کلمات خداوند را به نظرم می رسم می توان پذیرفت اما نقد شما بر روشنفکران دینی باید کمی بیشتر بسط یابد.

  4. آرش

    ۳) با این رویکرد دیگر صحبت از این که در کسب معرفت، منبع وحیانی مقدم است یا موخر؛ بی مورد است. اگر اساس را قرآن بگذاریم، میگه هر دو داره باهم و در رابطه با هم اتفاق میفته.
    برای مثال حتی اگر فرض کنیم بعد از خلق انسان مدتی طول کشیده تا خدا پیامبری را بفرستد، ولی آیاتش همه جا در مشاهده انسان هوشمند بوده. چون خلق زمین و آسمان (یونیورس) قبل از خلق بشر اتفاق افتاده و بنابر قرآن حتی مشکل تر از خلق انسان هم بوده است.
    ۴) همانطور که گفته شد ما در صدد “تفسیر” قرآن نیستیم. دین قیم تفسیر بردار نیست. تلاش ما کامل تر کردن ارتباط “نظام وار” بین آیات خداست؛ هم بین آیات کاغذی “کتاب در دست ما” و همه در رابطه با سایر آیات خدا. بهترین تبیین ممکن.
    “کتاب در دست ما” زیرا که ثبت، نگارش و جمع آوری و تدوین آیات توسط انسان جایزالخطا و در این مورد بیسواد و یا خیلی کم سواد آن هم دو دهه پس از مرگ پیامبر رابط وحی صورت گرفته است.
    ۵) و اما سخن پیامبر یا سخن خدا؟ به گمان من سخن خدا. اما آن هایی که آن را سخن پیامبر می دانند بازهم از عجز است چون نمی توانند بین دین و شریعت فرق بگذارند.
    ببینید حضرت محمد تنها فردی نبوده که ادعا کرده با کسی چیزی جایی… (ورای “درک کنونی ما”) رابطه داشته است. اگر او دروغ گفته حضرت عیسی و موسی و نوح و ابراهیم و دیگر پیامبران هم دروغ گفته اند. یعنی ما داریم به میلیاردها انسان روی زمین توهین می کنیم. این چه فایده ای دارد؟ بعد هم آیات بسیار زیادی در قرآن است که به ضرر حضرت محمد است اگر بخواهیم ادعا کنیم او این قرآن را برای مصالح خاصی (مثلا فردی) به دروغ سخن خدا دانسته است.
    به گمان من بحث درباره “مکانیزم ” یا چگونگی وحی ما را بجایی نمی رساند. به لحاظ روش هم کمکی نمی کند. باید بپذیریم که علیرغم توانایی ها و هوشمندی انسان، هنوز بسیاری از پدیده ها را نمی شناسیم و ممکن است هرگز هم نشناسیم.
    نا گفته نماند علیرغم گفته های بالا و یقین کامل خود من به کلام خدا بودن قرآن (پس از تعمق و تامل بسیار در قرآن)، به گمان من و به تصریح بسیاری از علما، متن قرآن به لحاظ بلاغت و فصاحت بسیار دوگانه است. بعید نمی دانم که برخی از سخنان پیامبر به اشتباه در قرآن جمع آوری شده باشد. این که پیامبر در زمان حیات خود دستور جمع آوری و تدوین آیات را نداد، بسیار بسیار بسیار…. پرسش انگیز است!!

Leave a Reply