دیگری را کشتی! کشتن خود آسان نیست

۲۵ فروردین ۱۳۸۸

دیشب با آن‌که روز شیرین اما خسته‌کننده‌ای داشتم خوابم نبرد. نیمه‌های شب برخاستم و تلویزیون روشن کردم. کانال دوی بی بی سی فیلمی داشت می‌گذاشت که تقریبا اول‌هایش بود. با بی میلی نگاه کردم. چیزی نگذشت که در یافتم از قضای روزگار با یک نسیم معنوی مواجه ام. روایتی از این نسیم را این‌جا می‌نویسم شاید به جان شما هم بوزد.

فیلم داستان معبد بودایی بسیار کوچکی است (در حد یک اتاق)، در وسط یک رودخانه در دل کوهستانی سر سبز در احتمالا ژاپن، که در آن روحانی بودایی میان‌سالی به همراه بچه‌ای که وقف طلبگی شده است زندگی می‌کنند. بچه روزی از سر شیطنت ماری، قورباغه‌ای و ماهی‌ای را در بند می‌کند. سر ماهی را با طنابی می‌بندد، پای قورباغه را با نخی به سنگی بند می‌کند و ماهی کوچکی را به سنگی می‌بندد. به معبد که باز می‌گردد، روحانی معبد سنگ بزرگی به پشت بچه می‌بندد. بچه اعتراض می‌کند، روحانی که از بالای صخره ناظر ماجرا بوده است، می‌گوید ماهی، قورباغه و مار هم اکنون حال تو را دارند. برو آزادشان کن. بچه به سراغ ماهی می‌رود، ماهی مرده است. او را خاک می‌کند. به سراغ قورباغه می‌رود. خوشبختانه قورباغه زنده است، او را آزاد می‌کند. مار اما مرده است. بچه سخت بر بالین مار می‌گرید. سال‌ها می‌گذرد. بچه حالا تازه جوانی شده است و روحانی در آستانه‌ی پیری است.

دختری زیبا (البته با استانداردهای ژاپنی) که از بیماری روانی رنج می‌برد به همراه مادرش به نیت شفا به معبد می‌آیند. مادر، دختر را نزد روحانی و پسر می‌گذارد و می‌رود.

طلبه‌ی بودایی جوان فیلم که تا به حال زن و رنگ و لعاب زنانگی ندیده است، عاشق دختر می‌شود. این عشق اندک اندک دو طرفه می‌شود. شب‌ها که در معبد کوچک یک سو روحانی می‌خوابد و در کنارش پسر و سوی دیگر دختر می‌خوابد، نیمه‌های شب‌ نگاه‌هایی رد و بدل می‌شود. شب‌های دیگر دختر دیوانه و پسر طلبه نزدیک‌های طلوع دور از چشم روحانی بر می‌خیزند و سوار بر قایق می‌شوند و جایی دور در دل طبیعت ِ در حال طلوع، به هم بر می‌آیند. این کار بارها تکرار می‌شود تا این‌که شبی از خستگی در همان قایق به خواب می‌روند. روحانی صبح بر می‌خیزد و این دو را بر روی قایق که آب آن را به نزدیک معبد آورده است، نیمه برهنه در خوابی عمیق پس از به-هم-بر-آمدن می‌بیند. مثل همیشه آرام به معبد باز می‌گردد. دختر و پسر بیدار می‌شوند. و در می‌یابند که مِهر سر به مُهرشان به عالم سمر شده است. پسر انابه می‌کند به پیش مجسمه‌ی بودا و پدر روحانی، که ما معصیت کردیم ما را ببخش. پدر روحانی در حالی که رو به سوی مجسمه‌ی بودا به حال مراقبه نشسته است، آرام می‌گوید: نه، آن‌چه میان شما رفت جزو طبیعت انسان است و رو به سوی دختر می‌کند و می‌‌گوید دخترم خودت هم متوجه شده‌ای که دیگر خوب شده‌ای و دوای تو همین عشق بود حالا آماده شو تا تو را به پیش خانواده‌ات ببرم. پیر، دختر را سوار قایق می‌کند و از معبد می‌برد. پسر اما دیگر مثل سابق نیست. چیزی کم دارد. مجسمه‌ی کوچکی از بودا با خود بر می‌دارد و رهسپار یافتن عشق‌اش می‌شود.

سال‌ها می‌گذرد. روزی روحانی پیر معبد که کاغذ روزنامه‌ای گشوده است تا از میان آن تکه غذایی بر دارد، در گوشه‌ی روزنامه عکس پسر طلبه را می‌بیند با این تیتر در روزنامه که: مردی زنش را کشت و متواری شد. چند روز می‌گذرد تا این‌که سر و کله‌ی پسر که حالا کامل جوان لاتی شده است، در درگاه معبد نمایان می‌شود. در حالی که پریشان و عصبی است. پیرمرد روحانی نگاه آرامی می‌کند و می‌گوید چقدر بزرگ شده‌ای. تعریف کن ببینم در جهان عرفی (secular world) خوشبخت شدی؟ پسر با عصبانیت و گستاخی و بی هیچ مقدمه می‌گوید که آن دختر، عاشق مردی دیگر شد. باورت می‌شود؟ پیر در جواب گفت: و تو ناراحت شدی؟ مگر نمی‌دانستی جهان عرفی همین‌گونه است. پسر گفت کشتم‌اش و کارد خون‌آلودی را از کنار مجسمه‌ی بودایش در آورد و با خشم بر در گاه معبد کوبید. پسر موهایش را تراشید و در معبد ماند. روزی روی تکه کاغذهای کوچک مستطیلی به ژاپنی نوشت: "بسته" (closed) با دو تا از آن‌ها چشم‌هایش را بست با یکی دهانش را. نشست به ریاضت. پیر روحانی که او را نشسته به ریاضت دید با چوبدستی سخت او را تنبیه کرد و گفت: دیگری را کشتی! کشتن خود آسان نیست.

روزی پیر روحانی دُم گربه‌‌ی زنده‌اش را در مرکب سیاه زد و بر روی ایوان معبد شروع به نوشتن آیاتی چند از کلام بودا کرد. به
پسر گفت این‌ها آیاتی در آرام کردن ذهن و دوری از عصبانیت اند، با همان کاردی که معشوقه‌ات را کشتی تمام این آیات را کنده کاری کن. پسر کنده کاری را تازه آغاز کرده بود که دو مامور آگاهی با اسلحه و دست‌بند سوار بر قایق برای دستگیری پسر پا به معبد گذاشتند. روحانی گفت این پسر باید کنده‌کاری این آیات مقدس را تمام کند. کارآگاهان گفتند چقدر طول می‌کشد. پیر گفت تا فردا. قبول کردند و شب همان جا ماندند. پسر بی وقفه کار کرد. صبح فردا او را بردند.

نزدیک زمستان بود. پیر لباس روحانیت‌اش را در آورد و درمیان معبد مرتب چید. قایق را با نظم، هیزم چید و زیر آن شمع روشنی گذاشت و به میانه رود رفت و بر بالای هیزم‌ها به حال مراقبه نشست. دو کاغذ روی چشم‌هایش گذاشته بود. دو کاغذ روی گوشهایش و یکی روی دهانش. روی همه‌ی آن‌ها به ژاپنی نوشته شده بود "بسته". اندک اندک قایق از شعله‌ی شمع آتش گرفت، پیر به حال مراقبه ماند تا همراه قایق سوخت. از خاکستر قایق ماری بیرون زد. این صحنه مرا یاد روایت‌های صوفیانه انداخت که فلان عارف نماز می‌خواند و از کنار سجاده‌اش عقرب بیرون می‌رفت نماد آن‌که کینه از او بیرون رفت. رکعت دیگر ماری از کنار سجاده‌اش بیرون می‌رفت سمبل آن‌که شهوت از او بیرون رفت.

سال‌ها گذشت. در زمستانی سرد که تمام رودخانه چنان یخ بسته بود که رود همچون جاده‌ای یخی شده بود، مرد میانسالی بر دریچه‌ی معبد، که سال‌ها خالی بود، نمایان شد. درست حدس زدید. همان طلبه‌ی جوان عاشق‌پیشه‌ی قاتل بود که حالا حبس خود را کشیده بود. مرد میانسال، در ِ معبد را که گشود لباس پیر روحانی را تا کرده در آستانه‌ی در دید در حالی که ماری دور آن حلقه زده بود، همان ماری که از خاکستر قایق سوخته‌ی پیر بیرون زده بود. مرد لباس را پوشید. یخ‌های بیرون معبد را با تیشه تراشید و از آن مجسمه‌ی بودایی ساخت. و روحانی معبد شد.

نیمه شبی به حال عبادت نشسته بود که زنی فرزند نوزادش را برای شفا به معبد آورد. صورت زن تماما پوشیده شده بود درست شبیه برقع زنان افغانی. زن شب در معبد ماند و برای شفای نوزادش دعا کرد و نیمه‌های شب خوابش برد. مرد برخاست و کنار زن خوابیده نشست. دست برد تا پارچه صورت زن را کنار بزند. ناگهان دست زن به نشانه‌ی تمایل به روی دست مرد رفت. ماری در گوشه‌ی معبد دور خود خزید. همان مار برخاسته از خاکستر پیر بود. مرد هراسان شد. دست پس کشید. زن برخاست. از معبد بیرون رفت. بر روی یخ‌های بیرون معبد شروع به حرکت کرد. قسمتی از یخ‌ها شکسته بود. زن فرو رفت. مرد که رسید تنها لنگه کفشی زنانه روی آب بود.

سال‌ها گذشت. مرد در آستانه‌ی پیری بود و نوزاد آن زن، که مرد او را پیش خود نگاه داشته بود، حالا کودکی شده بود درست هم‌قیافه‌ی کودکی خود مرد، که داشت با لاک پشتی بازی می‌کرد.

پیرد معبد، سنگی سنگین به خود می‌بست و در حالی که مجسمه‌ی کوچکی از بودا در دست داشت کوه‌ها را به سختی بالا می‌رفت در حالی که سنگ بزرگی را به یاد می‌آورد که در کودکی به پای قورباغه بسته بود.

اسم فیلم را نمی‌دانم چه بود (کسی اگر می‌داند مرا مطلع کند لطفاً).

هر چه بود، نماز شب من شد. مغز بود. نشانه بود. آیه بود. آینه بود.

 بی‌خوابی‌ای چنین پر برکت‌ام آرزوست.

بعد التحریر: هنوز ثانیه‌ای از انتشار این مطلب نگذشته بود که یکی از دوستان موافق که برخی اوقات فکر می کنم که یک وسیله‌ای روی موبایل‌اش نصب کرده است که به روز شدن این وبلاگ را به او اطلاع می‌دهد توضیح روشنگری در مورد این فیلم در قالب کامنت نوشتند که من اینجا اضافه می کنم خدا چنین حسین‌های عاملی نصیبتان کند.

اسم فیلم، «بهار، تابستان، پاییز، زمستان و باز بهار» است. چنانکه فیلم هم به این پنج اپیزود-گونه یا پنج برش زمانی تقسیم می شود. از جمله در پایان صحنه ی گریه ی پسرک تابستان جوانیش آغاز می شود (با یک تیتراژ میان-فیلمی!).
فیلم بسیار سخن دارد و من هم پرسش بسیار! بماند!
ضمناً فیلم در سرزمین کره میگذرد (هم در عالم واقع و هم مجاز.)و نیز اینکه معبد چوبی فیلم روی یک دریاچه ی محصور میان کوهها شناور است، و نه روی یک رودخانه.

 

۱۳ comments

  1. حسین

    سلام برادر.
    شکر که سرحالی.
    اسم فیلم، «بهار، تابستان، پاییز، زمستان و باز بهار» است. چنانکه فیلم هم به این پنج اپیزود-گونه یا پنج برش زمانی تقسیم می شود. از جمله در پایان صحنه ی گریه ی پسرک تابستان جوانیش غاز می شود (با یک تیتراژ میان-فیلمی!).
    فیلم بسیار سخن دارد و من هم پرسش بسیار! بماند!
    ضمناً فیلم در سرزمین کره میگذرد (هم در عالم واقع و هم مجاز.)و نیز اینکه معبد چوبی فیلم روی یک دریاچه ی محصور میان کوهها شناور است، و نه روی یک رودخانه.
    یاسر: آقا شما مثل این که من تا کلیک می کنم می خوانی مطلب را ممنون از مطالب روشنگرت ضمنا فقط مانده بود تو زن اختیار کنی که کردی این به جای تبریک گفتنم است

  2. محمدعلی

    سلام.گمان می کنم نام فیلم:
    Bom yeoreum gaeul gyeoul geurigo bom (2003)
    که در انگلیسی با نام:
    Spring, Summer, Fall, Winter… and Spring
    شناخته می شود،باشد.
    این هم لینک IMDB:
    http://www.imdb.com/title/tt0374546/
    البته کره ای است نه ژاپنی.
    رویت کنید،اگر همان است،دانلود کنم(البته کمی غیر اخلاقی است،ولی چاره چیست؟!)
    یاسر: ممنون اخوی

  3. چه تصادفی! اتفاقاً فردا در دانشگاه جلسه‌ی نقد و بررسی این فیلم زیبا را دارم. نام‌اش این است: Spring, Summer, Fall, Winter… and Spring
    کارگردان: KIM KI-DUK
    کاری هم داشتم با شما و امروز سخت به یادتان بودم. دیگر این‌که کتاب شریف «درآمدی به فقه» چند روزی‌ست باعث شده اوقات را در برخی از کلاس‌های بی‌مصرف ارشد به بطالت و اینترنت بازی با موبایل نگذرانم. قلمت بر دوام باد.
    یاسر: ارشد؟ کی چه رشته‌ای؟ خانم خوبند؟ کارت چه بود؟ اینجا با اهل دلی که از مریدان جناب دولابی بوده است روی یوتیوب یکی از فیلم های آن مرحوم را دیدیم. این دوست ما که اکنون بیست سال است مقیم لندن است می گفت وفتی داشتم به انگلیس می امدم آقای دولابی به من گفت وقتی رفتی انگلیس لازم نیست روسری سرت کنی مثل همه مردم باش این دوست ما البته این توصیه را گوش نکرده است اما چنین توصیه‌ای از یک باطنی متشرع برایم جالب است.

  4. سلام جناب آقای میردامادی
    دوست قدیمی وعزیز
    بسیار جالب بود
    وبرایم بیش از خود داستان نگارشش وذکر جزئیات جالبتر
    پیداست واقعا تحت تاثیر بودید
    یاسر: شبم را به هم ریخت و ارادتکیشیم

  5. راستی منم کوتاه مدتیه مینویسم
    اگه ممکنه لینک منم اضافه کنیدآخه ما دوستان مشترک زیاد داریم وخوشحال میشم نظرتون رو بدونم

  6. سلام
    این فیلم دوسال قبل از سینما ماورا بخش شد.از شبکه چهار
    ضمنا این فیلم محبوب ارش نراقی هم هست.
    یاسر: من نمی دانم این فیلم را چجور می شود سانسور کرد که مفهوم بیفتد.

  7. - به قول جماعت خاکسار، ایوالله! حرفی رسید! اما حیف که دوست شما به توصیه‌ی آن رفیق عمل نکرد. آن مرحوم از این سخنان و توصیه‌ها بی‌شمار داشت. بی‌شمار! در ضمن اصطلاحات مرید و شاگرد و استاد و قس علی هذا را هیچ نمی‌پسندید و سخت نهی می‌کرد.
    - ادیان و عرفان می‌خوانم و از کار دولتی زدم بیرون و….
    - ما پخش کردیم. آن هم داخل دانشگاه؛ آن هم در سالن اجتماعات؛ آن‌هم بدون سانسور!
    یاسر: وای بدون سانسور سخت باورم میشود شما مثل اینکه از نوع گنده اش را دارید. راست بگویم؟ وقتی در مشهد به من گفتی در کار دولتی هستی دلم گرفت تو و کار دولتی غایت استبعاد است. الان که می گویی بیرون زده ای خیلی خوشحال شدم دیگر آن غم نهانی را وقتی نام تو را می بینم ندارم البته می توانم غم جدیدی داشته باشم. نان زندگی را در آن تهران چطوری در می آوری؟ می توانم مشهد تو را ببینم نیمه دوم تابستان ایران و مشهدم در تهران یا نخواهم بود یا کوتاه خواهم بود.

  8. سید قاسم

    سلام پسرعمه جان؛
    با دیدن این مطلبت کلی سر حال اومدم. بقول معروف روحم شاد شد.
    اتفاقا” من هم سه بار این فیلم رو دیدم. هم ورژن صداوسیماییش رو ! و هم نسخه ی اصلی .
    به نکته ی خیلی جالبی اشاره کردی. یادمه یه وقتی با دیدن یه فیلمی ، یه یادداشتی تو یه همچین مایه هایی نوشته بودم که خیلی از فیلما مثل یک جلسه ی درس اخلاق ، میمونن و اینکه ما -به اصطلاح- مذهبی ها ، چقدر از این موضوع غافلیم.
    بهارتابستان پاییززمستان….و دوباره بهار برای من هم نماز شبی بود…. و چه شبی بود….
    (ضمنا” اون فیلم وکیل مدافع شیطان بود؛با بازی بینظیر آل پاچینو)
    راستی چند ماه پیش اخویتون هم تو وبلاگشون فیلم تأثیرگذار مسیر سبز بابازی تام هنکس رو پیشنهاد کرده بودند.
    یاسر: قاسم خان از اینکه وبلاگم را می خوانی هم خوشحالم و هم ناراحت. خوشحالم چون پسر دایی گلم دارد می خواند و هم ناراحت زیرا در طول این سالها زلزله های انفسی ای در کسانی چون من رفته است که شاید برای یک ناظر بیرونی و دور قابل مشاهده و درک نبوده باشد و سوء تفاهم بیافریند. اما دارم می بینم که شاید با خواندن همدیگر بتوانیم به فهم یکدیگر برسیم ضمنا می دانیم هر فهمی به معنی قبول نیست.
    ضمنا یکی دیگر از معنوی ترین فیلمهایی که دیدم همان وکیل مدافع شیطان بود

  9. سلام. فیلم را که ندیده‌ام امّا ماجرایی که تعریف کرده‌اید در این یادداشت از لحاظ خلاصه‌ی آن، جالب بود و به قول خودتان، مغز و نشانه و آیه و آینه و به نظر من با شباهتی بسیار نزدیک به داستانِ نارسیس و گلدموندِ هرمان هسه

  10. امیر

    سلام یاسر جان چند سالی قبل از غربتی شدنت !ما این فیلم رادر سیاهه کانون داشتیم نظری هم نمی افکندی هم به ما هم به سیاهه ما بی وفا رفتی انجا چشم وگوشت بدجور وا شد
    یاسر: امیرجان شاید متوجه شده باشی که من چندان اهل فیلم دیدن نیستم و تقریبا هیچ وقت ننشسته ام فیلم ببینم همیشه موقعیتی مثل همین بی خوابی به سرم زده که فیلم دیده ام. این را با افتخار نمی گویم. داشتن دوستان کارشناسی فیلمی مثل شما هم تغییری در این روحیه من ایجاد نکرد.
    آقا این همسر که اسم بردی چه بود ؟

  11. ای شهان! کشتیم ما خصم برون
    ماند خصمی زو بتر در اندرون
    کشتن این کار عقل و هوش نیست
    شیر باطن سخره ی خرگوش نیست
    دوزخست این نفس و دوزخ اژدهاست
    کو به دریاها نگردد کم و کاست
    چون که واگشتم ز پیکار برون
    روی آوردم به پیکار درون
    قوت از حق خواهم و توفیق و لاف
    تا به سوزن بر کنم این کوه قاف
    سهل دان شیری که صفها بشکند
    شیر آن است آن که خود را بشکند
    فیلم را دیده بودم با خواندن نوشته ی شماخاطره ای لطیف در ذهنم زنده شد. نیک سرانجام باشید.
    یاسر: از جنس وحی است این ابیاتی که نوشته اید سید احمد سام عزیز خصوصا بیت آخر. اما هر چه پیش می روم از خود در این پیکار ناامید تر می شوم.

  12. عمری باشد تا آن زمان خواهیم دید همدیگر را سید!

  13. در میان این همه نوشته ی سخت جای داستانی چنین خالی بود.

Leave a Reply