ز فقه ِ سست ملول‌ام، بیار سنجش آن

۲۸ فروردین ۱۳۸۸

از زمانی که رساله‌های عملیه به زبان فارسی رایج شد، که خیلی هم نمی‌گذرد، رساله‌هایی که معمولاً بسیار هم شبیه به هم است، مسأله‌ی شماره‌ی یک اکثر قریب به اتفاق این رساله‌ها این است که تقلید در اصول دین حرام است یا جایز نیست، یا کفایت نمی‌کند، یا باطل است (و یا تعابیری از این دست) و صدق اصول دین را باید بر اساس دلیل یا بصیرت یا علم و به صورت "یقینی" دریافت نه "تقلیدی".

در باب این رای چه می‌توان گفت؟ نکته‌ی اول این‌که چنین یقین خواهی‌ای (مبنی بر این‌که اصول دین باید بر اساس یقین باشد) "حکم بما لا یطاق" است. فارسی‌ بگویم، یقین از آن عنقاهایی است که «شکار کس نشود، دام باز چین». زیرا اگر منظور "یقین روان‌شناختی" است (یعنی حالتی نفسانی که فرد در آن حالت، احتمال صدق خلاف باورش را نمی‌دهد) چنین یقینی، از آن‌جهت که یقینی "روانشناختی" است، "ارزش معرفتی" (epistemic status) ندارد (یعنی احتمال صدق و/یا توجیه باور را بالا نمی‌برد) و چنین یقینی از طریق تقلید هم برای بسیاری حاصل می‌شود (مانند بسیاری افراد که از طریق تقلید به بسیاری  امور یقین دارند) و به همین خاطر فقها، دست کم در بادی امر (prima facia)، گفته اند که اعتقاد فرد باید از روی یقین باشد و نه تقلید، که منظور این است اگر از روی تقلید باشد  حجت نیست. (در ادامه خواهیم گفت مغز رای فقها این نیست که اصول دین نباید تقلیدی باشد و باید از روی تحقیق و دلیل باشد، چنانچه برخی از آن‌ها به این نکته تصریح هم کرده اند). اگر هم منظور "یقین معرفتی" است (یعنی گزاره‌ای که اگر تمام یا غالب عقلا، از آن جهت که عاقل اند، در گزاره‌ای نظر کنند به صدق آن معترف می‌شوند)، چنین یقینی ظاهراً جز در اصول بنیادی ریاضیات و منطق دست‌یافتنی نیست. در مابقی امور، یقین، اولاً در بسیاری موارد بعید است حاصل ‌شود و اگر هم حاصل شود بسته به موقعیت اجتماعی و روانشناختی افراد متفاوت خواهد بود و خلاصه دیگر واحد نیست و هر کسی به چیزی یقین دارد.

بنابراین سودای این‌که اصل بر این است که آدمیان به اصول دین مطابق رای فقها اعتقاد ِ یقینی پیدا کنند، افسانه‌ای بیش نیست. نشان به آن نشان که کافی است به یکی از کتاب‌های تاریخ علم کلام اسلامی (مثل ملل و نحل شهرستانی  یا مقالات الاسلامیین و اختلاف المصلین ابوالحسن اشعری) مراجعه کنید تا ببینید که در باب ریز تا درشت مسائل کلامی چه تنوع محیِّر العقولی وجود دارد و تصور رسیدن به یقین تنها برای کسی میسر است که از ریز به ریز این تنوع‌ها، اجمالاً یا تفصیلاً، بی خبر باشد.

به طور خلاصه رای فقها در باب یقین این است که اصل بر این است که آدمی در بسیاری موارد می‌تواند یقین معرفتی پیدا کند و این‌گونه نیست که یقین محدود به اصول ریاضیات و منطق باشد. مثلا آن‌ها معتقدند که اگر کسی در ادله‌ی اصول دین نظر کند و دارای قوه‌ی ادراک معمولی باشد و از انصاف هم برخوردار باشد قهراً به صدق آن‌ها یقین پیدا می‌کند. اگر یقین نیافت، یا قوه‌ی عاقله‌ی خود را درست به کار نگرفته است و یا از در ِ انصاف در نیامده است.

یقین آن‌چنان برای فقها مهم است که حتی اگر از راه‌های غیر معمول و نامقبول هم حاصل شود، حجت است. به عنوان یک نمونه از اهمیت یقین، به این تعبیر سید سیستانی توجه کنید:

"چنانچه شخص به عقائد حقه اسلام یقین داشته باشد و آنها را اظهار نماید هر چند از روى بصیرت نباشد آن شخص مسلمان و مؤمن است و همه احکام اسلام و ایمان بر او جارى می‌شود" (توضیح المسائل فارسی سید سیستانی، چاپ چهارم، ۱۴۱۵، نشر مهر، قم، ص ۵).

"از روی بصیرت نبودن" را در اینجا باید به معنی تقلیدی بودن گرفت. زیرا در جمله‌ی قبل سید سیستانی بصیرت را در مقابل تقلید قرار می‌دهد. پس بصیرت به همان معنای دلیل است. معنای این کلام آن است که یقین حتی اگر بدون دلیل هم حاصل شود، در صورتی که محتوای آن یقین دقیقاً مطابق علم کلام استاندارد فقیهانه از کار در آید، حرام و باطل نیست (به خاطر بیاورید که تقلید در اصول دین حرام بود ولی حالا دیگر حرام نیست) بلکه بالاتر از آن در چنین حالتی فرد، مسلمان و حتی مومن است. به نظر بنده این رای سیستانی به رایی که در عمل فقها به آن در باب اصول دین پای بند اند نزدیک‌تر است. مشابه این رای را (یعنی کافی بودن تقلید در اصول دین) در رساله‌ی سید گلپایگانی هم می‌توان یافت:

اگر از گفته غیر [یعنی از راه تقلید] به عقاید دینى یقین پیدا کند در حکم به مسلمان بودن او کافى است (توضیح المسائل فارسی سید گلپایگانی، ۱۴۱۴ قمری، نشر دار القرآن الکریم، قم، ص ۴) [افزوده‌ی توضیحی میان دو قلاب از صاحب وبلاگ حباب است].

عین تعبیر نقل شده از رساله‌ی سید گلپایگانی در رساله‌ی شیخ لطف الله صافی بی کم و کاست نقل شده است (توضیح المسائل شیخ لطف الله صافی، ۱۴۱۴ قمری، نشر دار القرآن کریم، قم، ص ۳)

این بدین معنی است که گرچه تقلید در اصول دین جایز نیست اما امری وجود دارد چنان استوار که این تقلید ِ نامقبول را مقبول می‌کند و آن "یقین" است که اگر تقلید فرد به آن آراسته شود دیگر نامقبول نیست و برای مسلمانی فرد کافی است. ضمنا هیچ تفاوتی میان یقین معرفتی و روانشناختی نهاده نشده است.

به نحو غیر یقینی معتقدم که یقین‌شناسی فقهای ما معیوب و غیر قابل دفاع است و تنها می‌توانم آرزو کنم که روزگاری برسد که نسلی از فقها فرا برسند که در این یقین‌شناسی معیوب در پرتو معرفت‌شناسی جدید نظری دوباره بیفکنند.

سخن‌ام را تا به این‌جا خلاصه کنم:

-    مطابق یقین‌شناسی فقها هر فرد علی الاصول "می‌تواند" به معتقدات اسلامی، مطابق استاندارد فقیهانه، بر اساس دلیل،  "یقین" پیدا کند و بلکه وظیفه دارد چنان کند و اگر یقین پیدا نکرد اشکال از فرد است نه این‌که مساله اصولا یقین بردار (یقین معرفتی‌بردار) نباشد.

-    در تحلیل نهایی، باطن رای فقها این است که ارزش "یقین آوردن" از ارزش "به دنبال دلیل رفتن" بیشتر است، زیرا اگر کسی به دنبال دلیل رفت اما به حقانیت اسلام، آن‌گونه که فقیهان می‌فهمند، پی نبرد، نزد فقها، تحت شرایطی که احراز آن هم نهایتا به دست خود فقهاست، دیگر مسلمان نیست و احکام اسلام بر او جاری نمی‌شود؛ اما در مقابل، اگر کسی به دنبال دلیل نرفت اما مقلدانه یقین به حقانیت اعتقادات اسلامی، مطابق استاندارد فقها، یافت به اعتقاد همان فقها مسلمان است و نزد خدا معذور و حتی مومن است (فراموش نکنید که مسلمان بودن در اینجا، علاوه بر جاری شدن آثار فقهی مسلمان بودن، علی الاصول به معنی رسیدن به سعادت است).

گرچه برداشت ما به شیوه‌ی پیشینی (a priori)، یعنی با تحلیل متن فقیهان در رساله‌‌هایشان که برای عامه‌ی مومنان نوشته شده اند، حاصل آمده است اما علاوه بر آن، این نکته را با نظر به شیوه‌ی برخورد غالب فقیهان با مکلفان می‌توان به شیوه‌ی پسینی (a posteriori) هم در یافت.

شاید هیچ فقیهی را ‌نتوان یافت که یک مسلمان عامی را به علت این‌که اصول اعتقادات را از روی تقلید پذیرفته است رسماً از اسلام خارج بداند (در حالی که خودشان غالباً می‌گویند تقلید در اصول دین حرام است) و حتی ارزش اسلام او را پایین بداند (دیدید که در نظر سید سیستانی نه تنها بر فردی که مقلد در اصول دین است، احکام اسلام جاری می‌شود که احکام ایمان هم جاری می‌شود، با نظر به این نکته که ایمان درجه‌ای خاصتر از اسلام است)، اما بسیار پیش آمده است که فقها محققانی را که از راه دلیل، و لو به نظر فقها از راه دلیلی باطل، رای دیگری در باب اصول و حتی فروع دین دارند، تکفیر کرده اند (در حالی که غالباً خودشان، دست کم در بادی امر، می‌گویند اصول دین را فرد باید خودش بر اساس دلیل برسد).

وقتی به همه‌ی آن‌چه گفتیم داستان ارتداد را هم اضافه کنید، مغز رای فقها، احتمالا چیزی نیست مگر این ‌که: آره گفتیم باید به دنبال دلیل بروید اما خوب اگر بی دلیل هم به رای ما یقین یافتید اشکالی ندارد، مضافا اگر هم حالا خواستید دنبال دلیل بروید حواس‌تان باشد دلیل‌تان به جاهای دیگری غیر از حقانیت همان اسلام ما اصابت نکند و گر نه ما مجبوریم، تحت شرایطی که نهایتاً احراز آن هم به دست خودمان است، برای سعادت خود شما ریختن خون‌تان را بر دیگران مباح کنیم و زن‌تان را بر شما حرام.

جالب اینجاست که فقیهان اختلاف نظر در میان خود را، دست کم نظراً، به رسمیت شناخته اند و معتقدند فقیهی که در مقام استنباط حکم فقهی به واقع برسد دو اجر دارد (اجر تلاشی که برای یافتن حقیقت کرده است و اجر دوم برای این‌که به واقع رسیده است) اما اگر نرسد یک اجر دارد (اجر تلاش برای یافتن حقیقت). اما همین اصل را در مورد علم کلام به رسمیت نمی‌شناسند و کسانی را که دریافت‌های کلامی دیگری (مثلا تصویر متفاوتی از خداوند و معاد و جایگاه فقه) دارند، تحت شرایطی، که احراز آن هم نهایتاً به دست خود فقیه است، مستحق عنوان مسلمانی (یعنی سعادت به اضافه‌ی حق زیستن) نمی‌دانند. زیرا هر دلیلی که فرد را به چیزی غیر از رای درست، یعنی آن‌چه فقها می‌گویند، برساند رایی باطل و یا "کودکانه" (تعبیر آقای سبحانی در وصف رای آقای شبستری در مورد عصمت نبی) است.

خلاصه‌تر بگویم رای‌ غالب فقیهان را (اگر نگویم همه‌ی آن‌ها را) که بشکافی مغزش احتمالا این می‌شود:
 
-    هر کس به رای ما یقین پیدا کند (حالا مهم نیست از راه دلیل باشد یا تقلید) به سعادت رسیده است، و هر کس به رای ما یقین پیدا نکند (حالا مهم نیست از راه دلیل باشد یا تقلید) به سعادت نرسیده است.

اگر به این موضوع (یعنی نقد معرفت‌شناسی فقه و سنجش اخلاق باور فقهی) علاقه‌مندید باید منتظر بمانید تا کتاب دکتر ابوالقاسم فنایی با عنوان "اخلاق دین‌شناسی" منتشر شود. فنایی معرفت‌شناسی غیر قابل دفاع فقهای ما را، خصوصا یقین‌شناسی‌شان را، خوب در این اثر شکافته و نقد کرده است. 

پاسخ پیشاپیش یک اشکال (دفع دخل مقدر)- اگر گفته شود که چرا در این بحث به کتاب‌های اصول ِ فقهی فقها مراجعه نشده است، در پاسخ خواهیم گفت این نوشته درآمد گونه‌ای بر این بحث است و بحثی مستوفا در این باب را باید در جایی دیگر جست (از جمله، چنانچه گفتم، در کتاب دکتر فنایی). گذشته از این‌، رساله‌ی عملیه‌ی فقها ویترین آثار آن‌ها است. زیرا کتابی است که فقها از مکلفان می‌خواهند که به آن مراجعه کنند و تکلیف شرعی خود را از آن استخراج کنند.

توضیح: دسترسی به رساله‌ی عملیه‌ی پانزده مرجع تقلید و مقایسه‌ی رای آن‌ها در موضوع مورد بحث و ارجاع به آن‌ها، بر اساس مراجعه به نرم‌افزار "کتابخانه اهل بیت" (نسخه‌ى اول ۱۳۸۴ – 2005 م. مرکز معجم فقهى و مرکز پژوهشهاى اسلامى المصطفى، قم) میسر شده است. اگر به حوزه‌ی مطالعات اسلامی علاقه‌مندید، داشتن این نرم‌افزار که حاوی ۴۷۰۰ جلد کتاب در حوزه‌ی فقه، اصول، کلام، فلسفه، منطق، اخلاق، عرفان، ادبیات عرب، تاریخ، رجال، تفسیر، حدیث و غیره است (هر کدام کاملا مطابق یک نسخه‌ی معتبر چاپی)، از پیتزای شب برای شما واجب‌تر است.

۸ comments

  1. داریوش

    آفرین. تحلیل‌ات خیلی خوب است. می‌شد بیشتر بسط‌اش داد. در واقع به جای روایت توصیفی‌تر، می‌شد با ورود منطقی و انتقادی به بحث، از همین‌ها حکم مسلمانی ملت را کشید بیرون و حکم «ارتداد» را شکافت. به نظر من باید این وجه را برجسته کنی که احکام «ارتداد»، ملحد‌تراشی، برچسب بی‌دینی به مردم زدن (چه در مواقعی که کسی واقعا از دین خارج می‌شود و چه در مواقعی که به او تهمت می‌زنند) عمدتاً حکم سیاسی است.
    خلاصه این‌که از منظر توصیفِ صرف باید کمی بیش از این فراتر بروی. مطلب هم طولانی است و برخی نکات در آن گم می‌شود و برای خواننده‌ی ناشکیبا بیرون کشیدن‌اش از مندرجات متن‌ات کمی سخت است.
    د. م.
    یاسر: این در واقع اتودی از یک طرح بزرگ است. کتاب دکتر فنایی به نظر من آغاز روندی است که امیدوارم مستدام باشد نامش را می توان نقد معرفت شناختی فقه و شاید دقیقتر و جزیی تر سنجش اخلاق باور فقهی نامید.
    کتاب دکتر فنایی را دعا کنید در آید.

  2. این‌ها چیز‌هایی است که بعد از خواندن مطلب مفیدتان به ذهنم رسید. زیاد منظم و هماهنگ نیست چون واقعا نمی‌دانم درست هستند یا نه. ضمنا کاملا گمانی و حدسی صحبت کرده‌ام. اما شاید بتوانند سوال‌هایی باشند که جوابش را از شما یاد بگیرم.
    فکر می‌کنم تعریفی که در نظام فقهی از “یقین” آمده است همان تعریف روانشناختی است که گفتید. اما گمان می‌کنم در مورد اصول دین و به طور کلی یقینیات دینی، منظور از یقین، قطع است. طبق اصول هم قطع به هر طریقی الزام‌آور است. حتی اگر شنیدن از یک نفر آدم موثق باشد.
    اما احساس می‌کنم که وقتی در رسالات عملیه می‌گویند تقلیدی منظورشان این است که به صورت تعبدی امری را بپذیرند. من خودم این حالت را دارم. مسائل رساله، مسائلی است عجیب و بی‌سروته اما فقط چون فقیه آن را گفته احتمالا دلیلی داشته و من مقلد نیازی ندارم که آن دلایل را بدانم. مثل مثال زهوار در رفته پزشک متخصص که نمی‌پرسم چرا به من فلان قرص را داده‌ای. اما این که پزشکی جدید پاسخگو است یا طب قدیم بحثی است که قبل از مراجعه به پزشک باید برای خودم حل‌ش کنم. و البته لازم نیست حتما مستدل باشد. یقین – و به گمانم قطع- گویا همیشه مستلزم مستدل بودن نیست. بلکه مفهوم مستدل بودن و مفهوم یقین عموم و خصوص من وجه هستند. به عنوان مثال وقتی فقیه از طریق جفر و رمل به حکمی یقین پیدا کند برای خودش الزام‌آور است اما برای من مقلد الزام‌آور نیست. یعنی مستدل بودن حکمش سبب تقلید می‌شود. پس یقینی که غیراستدلالی باشد هم وجود دارد.
    البته جور دیگری هم می‌توان وارد این بحث شد. یقین امری درونی است و احتمالا این حکم در رسالات عملیه کاملا بی‌مصداق باشد. مثلا شما شک می‌کنید که فلانی در مورد اصول به یقین نرسیده اما خودش معتقد است که موقن است. به نظرم این فرد مومن است. به طور کلی احساس می‌کنم که این حکم در رسالات عملیه نه به خاطر حکم کردن درباره ایمان افراد، بل به خاطر آن است که هر فردی خودش را مورد مداقه قرار دهد. به همین سبب است که گمان می‌کنم حکمی بی‌مصداق باشد. مانند ماجرای عقل در رساله دکارت؛ هیچ کس نمی‌گوید من خدا را بدون یقین می‌پرستم. البته شاید شما چیزهایی بدانید که من نمی‌دانم و همین سبب ادعای من شده باشد.
    یاسر: والا من این حکم اصولیون را که شما هم می فرمایید در نمی یابم که: طبق اصول هم قطع به هر طریقی الزام‌آور است
    یعنی چه اگر من قطع کردم که باید کسی را بکشم آیا این حکم برای من الزام آور است در این قطع روانشناختی چه خاصیتی است که الزام می آورد؟

  3. حسین احمدیان

    سلام یاسر جان
    خوبی اخوی
    ما تو فیس بوک هی احوالتو می پرسیم ولی مثل اینکه سر نمی زنی بهش.بهرحال دلمون تنگ شده برادر.خوش باشی
    یاسر: من دیر به دیر فیس بوک را باز می کنم من به اخوی شما زنگ که زدم به شما هم سلام رساندم

  4. در مورد این مطلب شما چند نکته در وبلاگم نوشتم
    یاسر: به وبلاگ شما سر زدم اما مطلب مربوط به مطلب خودم ندیدم اما از روایت شما از ایتالیا خصوصا کلیساهایش لذت بردم

  5. صادق

    آقا داریوش عزیز،
    بین تبعیت از نظر پزشک متخصص و فقیه در صورت غیر قابل درک بودن آن نظر فرق زیادیست!
    ۱٫ اینکه اگر به حرف پزشک متخصص عمل نکنی کسی تو را کافر نمی نامد و حکم ارتداد نمی دهد و نجس نمی خواندت ولی در اینجا بر شما هزار و یک حکم جاری می سازند و شلاقت می کوبند و تکفیرت می کنند
    ۲٫ هرکس می تواند به سادگی تمام و البته با جرات کافی از پزشکش بخواهد که او را از دلایل خوردن دارو آگاه سازد که معمولا در پزشکی جدید چنین می کنند. من خود در مراجعات مکرر به پزشک در کشوری غربی بامواردی اینچنین مواجه بوده ام و از قضا کلی مطلب هم در باره ی بیماریم آموختم! اما در اینجا حتی خود فقیه هم دلیل حکمش را از نظر عقلی بعید است بداند و عمدتا دلایل نقلی می آورد چه برسد به مقلد که ارائه ی برهان طلب کند!

  6. سلام
    اگر در مورد فقه صرف صحبت نکنیم من معتقدم ما درک می کنیم که مخالفت کنیم می آموزیم و بر ضد هم میشویم…
    اعتقاد من بر این است که دلیل این اضداد در خودمان است چرا که همه ما آموزه های یکسان را هم حتی یکسان درک نمی کنیم چه برسد به آموزه های غیر یکسان

  7. زیبا بود
    از این مطالب به کشکی بودن نظرات اسلام آخوندی پی میبری
    اما اگر بین اصول الدین اولین اصل یعنی خدا را به همین روش به یقین نزدیک شوی چون رسیدن به یقین محال است
    حتی برای پیامبران و… نزدیک شدن به یقین جواب تمام سوالات است

  8. فرید

    بحث نجاست ذاتی اهل کتاب مدخلی بود تا شما بتوانید جایگاه ادراکات عقلی در استنباط احکام الهی را مطرح سازید.
    تقریبا به اندازه نیمی از عمر شما را در این مباحث گذرانده‌ام و بر این باورم که بخش عمده اعتراضهای این چنیینی ناشی از اختلافی است که بین ادبیات فقه سنتی ما با ادبیات تحصیل کردگان علوم انسانی نوین وجود دارد. تقریبا از پاسخ به هیچ یک از این مدعاها فروگذاری نشده است، اما چون فهم زبان مصطلح فقها و اصولیان برای بسیاری دشوار است از درک آن ناتوانند.
    پاسخ‌گویی به این فرع فقهی کار چندان دشواری نیست و بزرگانی چون حضرت امام با وجود آنکه از نظر ادله اجتهادی قایل به طهارت اهل کتاب بوده‌اند اما به جهت احتراز از مخالفت با مشهور از فتوای به آن اجتناب کرده‌اند. اینکه برخی از شاگردان ایشان که خود را مفتخر به تلمذ نزد ایشان می‌دانند به راحتی فتاوایی شاذ و بی‌سابقه صادر می‌کنند که علاوه بر مخالفت مشهور از جهت فن استدلال فقهی مخدوش می‌نماید، از عجایبی است که برای من طلبه هیچ‌ توجیه علمی ندارد و تنها آن را به سلایق شخصیشان مستند می‌سازم.
    یاسر: متشکرم از پاسختان

Leave a Reply