پس راست است که انسان …؟

۲۱ مرداد ۱۳۸۸
-    شما این‌جا زندگی می‌کنید؟

-    بله. ده سالی می‌شود که اینجا در سوئد هستم. [...]

-    از ایران چه خبر؟

خطوط شادی ناگهان از چهره‌اش می‌گریزند و نگاهش همچون مردگان ثابت می‌شود، گویا از دیار پری‌های ترس و تنهایی حرف زده باشم. لحظه‌ای سکوت می‌کند و بعد می‌گوید:

"ایران؟! بلبهای مرموز خود را به شکل کلاغ‌سیاه‌ها در آورده‌اند. شناسنامه‌ها را هم عوض کرده‌اند. شماره‌ی شناسنامه‌ی من دیگر ششصد و هفتاد و هشت نیست". [...]

-    اوضاع ایران را چطوری می‌بینی؟

آهی می‌کشد و سرش را در میان دستهایش می‌گیرد. پس از لحظه‌ای خاموشی می‌گوید: "در ایران دیگر کسی به فکر گل‌ها نیست، کسی به فکر ماهی‌ها نیست، کسی نمی‌خواهد باور کند که باغچه دارد می‌میرد، که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است، که ذهن باغچه دارد آرام آرام از خاطرات سبز تهی می‌شود… اما من خواب دیده‌ام که کسی می‌آید… کسی می‌آید، کسی دیگر، کسی بهتر، کسی که مثل هیچ‌کس نیست…".

-    من فکر می‌کنم که این حرف‌ها حالا دیگر از درون پوسیده‌اند. من دیگر منتظر کسی نیستم. آن کس هم که آمد از آن قبلی بدتر بود. … پیغمبران، رسالت ویرانی را با خود به قرن ما آوردند و آن شعله‌ی بنفش که در ذهن پاک پنجره‌ها می‌سوخت چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود".

با چشمانی که اضطراب و حس گمشدگی در آن موج می‌زند، می‌پرسد: "پس راست است، راست، که انسان دیگر در انتظار ظهوری نیست؟"

-    نمی‌دانم، شاید به خاطر این‌که یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده این‌طوری فکر می‌کنم.

لیوانش را دوباره از شراب پر می‌کند.

-    روزگار شما که به این طرف آمده‌اید چطور است؟

-    اینجا چراغ‌های رابطه تاریکند … افق عمودی است، افق عمودی است و حرکت: فواره‌وار… اینجا می‌توان ساعات طولانی، با نگاهی چون نگاه مردگان، ثابت، خیره شد در دود یک سیگار، در شکل یک فنجان…، می‌توان با پنجه‌های خشک، پرده را یکسو کشید و دید، در میان کوچه باران تند می‌بارد.

برگرفته از "این خانه سیاه است: داستا‌ن‌های کوتاه"، نوشته‌ی نامدار ناصر، نشر نوردینت (Nordient)، سوئد، ۲۰۰۰، صص ۱۵-۱۳٫

۳ comments

  1. اقبال می گوید یک پیام خاتمیت این بود که دیگر چشمتان به آسمان نباشد که کسی بیاید، آری دیگر کسی نخواهد آمد باید دست به کار شد… “از دل و دیده فروشوی خیال دگران”

  2. با سلام. این طرف ها هوا بد نیست. اتفاقا بر خلاف تصورات اولیه موجی از امید و شوری پنهان برای کار و تغییر به راه افتاده است. تکاپوی خاصی است. دست کم در هر هفته به یک جلسه خصوصی یا نیمه عمومی اصلاح طلبان و هم اصولگرایان با دستور کاری تحت عنوان “جمع بندی اوضاع کشور” دعوت می شویم. برای صحبت در هسته های دانشجویی دانشگاه های مشهد و خراسان با موضوع تحلیل مسائل و مصائب اخیر همین الآن آدم کم داریم. شده مانند ایام دولت خاتمی البته حرکت ها با هر رویکرد و سلیقه سیاسی عمیق تر و فکور تر شده اند. دیگر همه چیز راحت پذیرفته نمی شود. هوا بد نیست. امید لازم است و صبر
    یاسر: بهمن عزیز من از منتهای نوامید نور امید می بینم
    برقرار باشی.

  3. سلام همشهری! ما مشهدی ها هر جا باشیم همدیگر را دوست داریم. حالا چه مثل جناب عالی برو و بیایی داشته باشیم در لندن چه مثل ما خزیده باشیم در کهف تنهایی هامان در قم! خیلی وقت است که سر میزنم به این پنجره مجازی ولی امروز کامنت گذاشتم. چرا؟ خودمم نمیدانم! شاد و موفق پیروز باشی همیشه و در هر کجا
    یاسر: شاید فکر کنید اغراقی در این کلام هست ولی من در عین این که عاشق لندن ام اما عاشق قم هم هستم. خیلی قم را دوست دارم. قم آکسفورد ایران است. با همه تاقض ها و پیچیدگی هایش.
    در قم می توان توشه خود را برداشت.
    ممنون اخوی از رهگذر هر کامنت در می یابم که چه ناآشنایان آشنایی می خوانند دلنوشته های دفترچه مجازی مرا

Leave a Reply