شجاعت ِ (مؤمن) بودن

۱ شهریور ۱۳۸۸

در پست قبلی‌ام از قدم گذاشتن گاه به گاه غریبه‌ای در خود سخن گفتم. غریبه‌ای که می‌مانم چگونه تفسیرش کنم. چند شب پیش که این غریبه دوباره پنجره‌های تاریک و بسته‌ی دل مرا لحظاتی کوتاه ناگهان با وزش نسیم تند خود با صدایی بلند گشود و پرده‌های دل را به رقص آورد، ناگهان ذهن‌ام بی هیچ مقدمه به یاد پل تیلیخ (Paul Tillich) (1886- 1965)، الاهی‌دان آلمانی-امریکایی ِ اگزیستانسیالیست پروتستان افتاد. تیلیخ در الهیات مسیحی معاصر "صدر المتألهین" (theologian’s theologian) نام گرفته است. کتاب معروف او که شهرت جهانی دارد، "شجاعت ِ بودن" (The courage to be)، را ورقی زدم (۱). یافتم! تفسیر حال را یافتم. ناگهان یافتم آن‌چه را که، خواسته یا تصادفی، مرا به این نام رهنمون گشته بود. لقمه‌ی آستانه‌ی رمضان من شد. لقمه‌ی دومین رمضانی که در غربتی آشنایم.

حیف‌ام آمد این لقمه را بفرما نزنم. نوش جان‌تان. این لقمه را سحر خوردید یا افطار تفاوتی نمی‌کند. بالاتر بگویم به "فقهِ فقه"، به تعبیر مولوی، میانه‌ی روز هم بخورید مبطل نیست. بخشی از مقدمه‌ی چاپ جدید این کتاب را این‌جا به فارسی برمی‌گردانم باشد که در آستانه‌ی این ماه به جان صاحب‌دلی شرری بیندازد و از آن شراره، بدین امید نشسته‌ام که، به روح خسته‌ی صاحب این دفترچه‌ی مجازی هم بهره‌ای برسد. "باشد کزان میانه یکی کارگر شود". 

"…تیلیخ، بر خلاف بیشتر الاهی‌دانان حرفه‌ای واعظی توان‌مند و متقاعد کننده (persuasive) بود و بسیاری از مردم از خطبه‌های (sermons) او خیلی بیشتر از درس‌گفتارهای رسمی و نوشته‌ها‌یش چیزی دستگیرشان می‌شد. یکی از مشهورترین و عامه‌پسندترین خطبه‌هایش با عنوان "شما قبول شدید" همین جنبه از شجاعت ِ بودن را شرح و بسط می‌دهد. در آن‌جا تعریف مشهور خود از گناه به منزله‌ی بیگانگی (estrangement) یا جداافتادگی (separation) را ارائه می‌کند و بشر را در وضعیتی جدای از خداوند، خود و همسایه توصیف می‌کند. نه تنها ما از این جداافتادگی‌مان آگاه ایم بلکه صریح و صادقانه خود را مستحق این جدایی می‌دانیم. ما دوست نداشتنی (unlovely) هستیم و نه شایسته‌ی عشق. تیلیخ که گناه را به جداافتادگی بازتعریف کرده است، پیشتر می‌رود و لطف (grace) را به قبول (acceptance) بازتعریف  می‌کند:

 "هنگامی مشمول لطف می‌شویم که در رنج و بی‌قراری شدیدیم. هنگامی لطف شامل حال ما می‌شود که در وادی تاریک ِ زیستنی بی‌معنا و پوچ گام بر می‌داریم. لطف آن زمان ما را در بر می‌گیرد که احساس می‌کنیم جداافتادگی‌مان عمیق‌تر از همیشه شده است، زیرا ما حیاتی دیگر را نقض کرده‌ایم، حیاتی که بدان عشق داریم، یا از آن دور افتاده‌ایم.

آن‌گاه تیلیخ لطف را به رشته نوری ماننده می‌کند که به قلب تاریکی می‌زند، گویی صدایی می‌گوید:

شما قبول شدید. شما قبول شدید، کسی که بزرگتر از شماست، قبول‌تان کرد، همان که نمی‌شناسیدش. اکنون دنبال اسم‌اش نگردید؛ شاید بعداً آن‌را یافتید. حالا نکوشید کاری انجام دهید، چه بسا بعدتر کارهای بسیاری انجام دهید. دنبال هیچ چیز نگردید؛ کاری انجام ندهید؛ هیچ نیتی نکنید. صرفاً این واقعیت را بپذیرید که شما قبول شده اید، اگر چنین حالتی بر ما رفت، ما لطف را تجربه کرده‌ایم."

Gomes, P. J. (2000). Introduction. In P. Tillich, The Courage to Be. Yale University Press, PP. xxi- xxii.

Tillich, unlike most professional theologians, was an able and persuasive preacher, and many people got far more from his sermons than from his formal lectures and writings. One of his most famous and popular sermons, entitled "you are Accepted," expanded upon this aspect of the courage to be. Here he made his famous definition of sin as estrangement or separation and described the human condition as separation from God, from self, and from neighbor. Not only are we aware of our separation, but with all honesty and candor we understand ourselves to deserve that separation. We are unlovely and do not deserve love. Having redefined sin as separation, he proceeds to redefine grace as acceptance:   

          
       
        Grace strikes us when we are in great pain and restlessness.       
 
   
        It strikes us when we walk through the dark valley of a meaningless and empty life. It strikes us when we feel that our separation is deeper than usual, because we have violated another life, a life which we loved, or from which we were estranged.    
   
   
       
       
        Then he describes the grace coming to us as a wave of light breaking into our darkness, as if a voice were saying:       
       
       
          
       
        You are accepted. You are accepted, accepted by that which is greater than you, and the name of which you do not know. Do not ask for the name now; perhaps you will find it later. Do not try to do anything now, perhaps later you will do much. Do not seek for anything; do not perform anything; do not intend anything. Simply accept the fact that you are accepted! If that happens to us, we experience grace.       

گویی این سطور تفسیری بود بر آن حال و خطور نام تیلیخ بر ذهن‌ام راهی بود برای جستن و یافتن تفسیر آن حال. نمی‌دانم شاید هیچ چیز نباشد و تصادفی خجسته باشد و دیگر هیچ.

نه این‌که فکر کنید رمضان از آن ِ مؤمنان است فقط. نه، دست‌کم امیدوارم این‌گونه نباشد. رمضانی را آرزومندم که مؤمن و غیر مؤمن در کنار هم نشسته‌ باشند و کسی در جواب دیگری که می‌گوید بفرمایید افطار، بی هیچ روی و ریا و ترس و واهمه‌ای با تواضع تمام بگوید: ممنون روزه نمی‌گیرم، عذر عقلی دارم. شما بخورید خدای‌تان قبول کناد. و همان‌طور که مؤمن "اللهم لک صُمنا" می‌گوید و لقمه‌های افطار را برمی‌گیرد بحث با نامؤمن بر سر وجود خدا داغ شود و چای سرد شود. گوشه و کنار هستند چنین سفره‌های افطاری. سفره‌های‌شان پر برکت باد.

پانوشت(ها)
۱٫    این کتاب سال‌ها قبل توسط مترجم توانا مراد فرهادپور به فارسی ترجمه شد. دست‌تان به این کتاب رسید (اشتباه نکنم نشر "طرح نو"ی مرحوم چاپ‌اش کرده بود) در کنار قرآن‌خوانی ماه رمضان‌تان و یا به جای آن، دست‌اش بگیرید و در همین ماه رمضانی تمام‌اش کنید. ضرر کردید، ایمیل بزنید من ضامن‌ام.

۵ comments

  1. من مشابه این حالات را در هم دو فضای دینی و سکولار تجربه کرده ام و فکر می کنم بیشتر یک پدیده طبیعی و یک ویژگی بشری است تا پدیده ای مربوط به ماورا طبیعت. در این زمینه کتاب فلسفه و عرفان استیس شاید روشنگر باشد.

  2. سلیمه

    آن تکه ای که راجع به سفره های افطار ایدآلتان نوشته بودید عالی بود، چقدر جای اینچنین مومنانی و اینچنین نامومنانی خالی است بین ما
    پ.ن:پایین بعضی پست هایتان می نویسید ایدون باد,یعنی چی؟
    Yaser: yani chonin babd.

  3. سلام. سپاس. حتما این کار را خواهم کرد.

  4. ح.س

    کتاب مذکور را انتشارات علمی فرهنگی منتشر کرده است
    یاسر: حق با شماست به خاطرم آمد. خدایتان تصحیح کناد خطایای شما را..

  5. فرزانه

    برمن درِ وصل بسته می دارد دوست/ دل را برِ ما شکسته می خواهد دوست/ زین پس من و دل شکستگی بر درِ او/ چون دوست، دل شکسته می دارد دوست

Leave a Reply