یک پله تا ملاقات خدا

۳۰ مهر ۱۳۸۸
به مناسبتی (که دعا کنید آن مناسبت بشود) نشسته بودم و داشتم در آثار مارتین بوبر (Martin Buber)، الاهی‌دان، فیلسوف، مترجم و مفسر عهد قدیم، ادیب و فعال سیاسی اتریشی (۱۸۷۸- ۱۹۶۵) و نامزد جایزه‌ی صلح نوبل برای ادبیات و صلح، چرخی می‌زدم. به یکی از کتاب‌های او برخوردم که عنوان‌اش این است: "ده پله [تا ملاقات خدا]، گزیده‌ای از حکمت‌های هاسیدی" (Ten Rungs, Selected Hasidic Sayings). هاسیدیم یا خاسیدیم (Hasidim, Hasidism) نام یکی از شاخه‌های عرفانی آیین یهودیت است که در قرن هجده میلادی توسط بعل شم توی (Baal Shem Tov) در لهستان بنا نهاده شد. بعل شم با آموزه‌های روحانیت سنتی یهود در افتاد و مهمترین وظیفه‌ی یک یهودی معتقد را پیوند یافتن با خداوند از طریق انجام درست کارهای عادی روزانه دانست. بوبر در این کتاب ده مرحله‌ای را که در عرفان هاسیدی برای رسیدن به خداوند توصیه شده است ذکر کرده است و حکمت‌های هر مرحله را گردآوری کرده است. برای این‌کار به نوشته‌های مارتین بوبر
مکتوب این سنت عرفانی یهودی اکتفا نکرده و پای سخنان پیران این سنت نیز نشسته است. 

در دیباچه‌ی کتاب به عباراتی برخوردم که گویی هم‌چون نسیمی بر من وزید و مرا در نوردید. سخت مهم بود این عبارات، نه به این دلیل که دانش جدیدی می‌بخشید، بلکه درست به این دلیل که آن‌چه را می‌دانیم یادآوری‌مان می‌کرد و بر آن مهر تأیید قدسی می‌زد (اگر بگویید ما به تأیید قدسی، اگر اصولاً چنین چیزی ممکن باشد، نیازی نداریم و با عقل جمعی بشری لنگ‌لنگان خرک خویش به مقصد برسانیم، من هیچ ندارم که در پاسخ بگویم الا این‌که بر این پیشنهاد پای فشرم که بیایید کتاب‌های مقدس پیشینیان را از سبد مصرف عقل جمعی خود خارج نکنیم، به این امید که شاید آن‌ها نیز هنوز حرفی برای گفتن به انسان امروز داشته باشند.) این عبارات که تفسیری عرفانی از عبارتی از عهد قدیم است، بوبر را نیز خوش آمده بود به طوری که او برانگیخته بود که در اهمیت آن داد سخن دهد. بخوانید:

"از یهودای مقدس (holy Yehudi) پرسیدند چرا مسطور آمده است که: "عدالت را، عدالت را بایستی تو پیروی کنی (سِفر خروج ۱۶:۲۰) چرا واژه‌ی "عدالت" تکرار شده است؟" او پاسخ داد: "عدالت را با عدالت می‌بایست جست نه با بی‌تقوایی" این به معنای این است که بی‌تقوایی کردن برای رسیدن به تقوا، ذات ِ هدف نهایی ما را نیز از تقوا تهی خواهد کرد؛ بی‌عدالتی به منزله‌ی راهی برای رسیدن به عدالت، عدالت را به
بی‌عدالتی تبدیل خواهد کرد.

برای انسان زمانه‌ی ما و جوامع مختلف روزگارمان چه معرفتی پراهمیت‌تر از این حکمت است؟ این حکمت چنان است که گویی از تجربه‌ی هم‌عصران ما گرفته شده است. این سخن اما مربوط به عصر ناپلئون است و از جایی در مرکز حوادث آن روزگار به زبان نیامده است، بلکه از زاغه‌ای در لهستان و از زبان مرشدی هاسیدی (zaddik)، پارسا مردی، به زبان آمده است. آن جان‌های پارسایی که می‌دانستند خالص بودن حقیقی برای خدا جز از طریق خالص بودن در پیشگاه خلق خدا حاصل نمی‌آید و دریافته بودند که عشق حقیقی به خداوند ممکن نیست مگر آن‌گاه که به تاج عشق به همنوعان آراسته گردد."

They asked the “holy Yehudi”: “Why is it written: ‘Justice, justice, shalt thou follow’ [Deut 16:20]? Why is the word ‘justice’ repeated?”

He answered: “We ought to follow justice with justice, and not with unrighteousness.” That means: The use of unrighteousness as a means to a righteous end makes the end itself unrighteous; injustice as a means to justice
renders justice unjust.

What knowledge could be of greater importance to the men of our age, and to the various communities of our time? The saying sounds as if it were derived from the experiences of contemporaries. And yet it stems from the Napoleonic era, and was not spoken at the hub of events, but in a Polish ghetto, and by a zaddik, a “righteous man,” who was a leader of hasidim, those “devout” souls who knew that no one can be really devout in relation to God, if he is not devout toward His creation, and that the love of God is unreal, unless it is crowned with love for one’s fellow men.

Buber, M. (2002 [1947]). Ten Rungs, Selected Hasidic Sayings . London & New York: Routledge, P. 11.

اولین بار شاید حدود ده سال قبل در مشهد بود که مشابه این سخن را در جلسه‌ای در منزل جناب ناصر آملی -که هر کجا هست خدایا به سلامت دارش- از زبان دکتر سروش شنیدم و همان موقع به شاخک‌های ذهن‌ام گیر کرد و در رگ آن خیمه زدم. دکتر سروش در نقد این رأی معروف که "هدف وسیله را توجیه می‌کند" (end justifues means)  این‌گونه استدلال کرد که اهدافْ هویتی مستقل از راه‌های تحقق بخشیدن آن‌ها ندارند بلکه وسایل و راه‌هایی را که فرد برای رسیدن به هدفی برمی‌گزیند، رنگ و نقش خود را بر هدف او نیز می‌زنند. این مثل این می‌ماند که (مثال از من است) فردی برای این‌که دیگری را از فحش دادن باز دارد، او را مخاطب قرار داده بگوید: بی‌شعور فحش نده! در این‌جا هدف فرد، که بازداشتن دیگری از بی‌ادبی بود، محقق نشده است بلکه نوع خطاب او زمینه را برای تحقق ضد آن فراهم کرده است؛ زیرا ممکن است طرف مقابل نیز با عصبانیت این‌گونه پاسخ دهد که: بی‌شعور خودتی، درست صحبت کن! 

فکر می‌کردم مشابه قرآنی این آیه‌ی عهد قدیم، که بوبر ذکر کرد، چه می‌تواند باشد که این آیه به ذهن‌ام آمد:
 و لا یجرمنکم شنئانُ قوم ٍ علیٰ ان لا تعدلوا إعدلوا هو اقربُ للتقوی. (ترجمه از من است) زشت‌کرداری یک قوم شما را به آن نکشاند که از اعتدال و عدالت خارج شوید، عدالت پیشه کنید که به پارسایی (خویشتن‌بانی) نزدیک‌تر است.

به نظرم می‌آید که درنگ در باب رابطه‌ی اهداف و وسایل تحقق آن‌ها برای تمام کسانی که به تحقق جامعه‌‌ای اخلاقی و یا هر نوع جامعه‌ی ایده‌آلی می‌اندیشند، ضروری است. روی سخن‌ام با طرفداران پاک‌دل حکومت دینی در دیار ما نیز هست. سؤال اصلی این است: آیا هر وسیله‌ای به کار هر هدفی می‌آید؟ یا این‌که اهداف خاصی وسایلی از جنس خود می‌طلبند (مثال ناسزاگفتن برای نهی دیگری از ناسزاگویی را در خاطر داشته باشید). آیا اهدافی وجود دارند که با هر وسیله‌ی ممکنی که محقق شوند به آن هدف ضربه‌ای وارد نمی‌شود؟ اگر به فرض چنین نوع اهدافی وجود دارند، آیا اهداف دینی-اخلاقی جزو این‌گونه اهداف می‌توانند به شمار آیند؟ اگر بلی چگونه و اگر نه چرا؟

۹ comments

  1. رهگذر

    سلام. من توکف این جور موضوعات و نوشته های شماست و اصلن چیزی که منو پابند این وبلاگ می کنه همین نوع پست هاست. موفق تر از پیش باشید.
    یاسر: متشکرم

  2. یاسر جان،
    نکته ی نغزی بود امیدوارم آن مناسبت هم محقق بشود
    یاسر: متشکرم به دعا و کمک شما اخوی

  3. احسان

    در برخی یا شاید بسیاری از موارد گره اصلی در پاسخ به سوالاتی از جنس سوالات پاراگراف آخر غموض و دشواری در تعریف و تبیین طبیعت هدف و وسیله است. نمونه ای ملموس و مرتبط با وضعیت مبتلا به امروز ما از مسئله مورد نظر در پاراگراف آخر را می توان به شکل زیر بیان کرد.
    آیت الله خمینی در سخنرانی مشهوری در اوایل انقلاب هدف حکومت اسلامی را کرامت و تعالی مردم می داند (نقل به مضمون). از نظر رهبر فعلی هم (چه در دوره ریاست جمهوری و چه در دوران رهبری، مثلا رجوع کن به سخنرانی در مراسم تفویض آقای خاتمی در سال ۱۳۸۰) هدف حکومت اسلامی هدایت مردم است. با این تصور که غایت هدایت و دینداری زیستن مومنانه می باشد، می توان سوال پاراگراف آخر را در این زمینه مشخص چنین طرح کرد:
    ۱- آیا حاکمیت سیاسی اساسا می تواند مردمان را مومن سازد؟
    ۲- در صورت مثبت بودن پاسخ سوال نخست، برای حصول به جامعه ای از مومنین به چه وسایلی “اخلاقا” می توان متوسل شد؟
    به نظرم پیش نیاز حیاتی پاسخ به دو سوال بالا روشن نمودن معنی واژه “مومن” در هر دو سوال است. مثلا اگر در صورت مسئله بالا مراد از “ایمان” باور به مجموعه ای از گزاره ها و انجام مجموعه مشخصی از شعائر و احترام به مجموعه مشخصی از حدود و هنجارها باشد (این دو تای آخری به معنای فیزیکی و ظاهری) به نظر می رسد که لااقل پاسخ به سوال اول (in principal) می تواند مثبت باشد و این راه را برای پاسخ مثبت به سوال دوم نیز می تواند هموار سازد (از لفظ “هموار ساختن” استفاده کردم چون متوجه هستم که پاسخ مثبت به سوال اول پاسخ مثبت به سوال دوم را منطقا نتیجه نمی دهد). به نظر می رسد که تلقی حاکم بر گفتمان (discourse) دینی در جمهوری اسلامی، بسیاری از روحانیون حاکم و شاید حتی بسیاری از روحانیون غیر سیاسی از مفهومی مانند “ایمان” به تصویر بالا نزدیک باشد. البته تعاریف دیگری از مفهوم “ایمان” می تواند اساسا امکان حصول به چنین هدفی را منتفی کرده و سوال دوم را هم از پایه بلا موضوع سازد. خلاصه اینکه ایضاح مفهومی هدف و وسیله به ویژه اهداف دینی از مهمترین و بعضا نابدیهی ترین ملزومات پاسخ به سوالات مورد نظر شما هستند.
    یاسر: شما به خوبی این سوالات را بر موضوع پیاده کردید و با استراتزی شما هم موافقم.
    باید همین ایضاح های مفهومی را ورزید.

  4. محمود

    جناب میردامادی عزیز، با سلام و درود فراوان
    در مورد ترجمه زیبایتان از نوشته بوبر، نکته کوچکی را باید یادآوری کرد و آن ترجمه “گتو” به “زاغه” است.
    همچنانکه می دانید در گذشته “گتو” به محله یهودی نشین در شهرهای بزرگ اطلاق می شد و اکنون به همه محله های اقلیت نشین (اعم از اقلیتهای مذهبی، قومی، نژادی، …) در شهرها اطلاق می شود که ساکنان آن به علت فشارهای اجتماعی ناگزیر از سکونت در کنار هم و جدای از جامعه اصلی هستند.
    (در ضمن در ارسال این کامنت مشکل داشتم و اگر بیش از یکبار رسید پوزش می طلبم)
    یاسر: والا از وازه گتو خوشم نمی آید من را یاد محلات فقیر لبنان می اندازد که فلسطینی های آواره در آنجا هستند.
    همچنان که از وازه قضیب بدم می آید.
    و الا حق با شماست.

  5. علی

    یاسر جان سلام
    اصولاً چرا باید یافته های عقل فردی و جمعی را اموری غیر قدسی بپنداریم تا بعد سؤال کنیم که آیا ما به تأیید قدسی نیاز داریم یا نه؟
    اگر لبیک خداوند بر ذکر ما مقدم است، چرا در مورد عقل چنین نباشد؟
    ارادتمند
    علی
    یاسر: من بر اساس تلقی رایج از امر قدسی گفتم و الا مطابق تلقی وحدت وجودی فراقی نیست میان بنده و خدا

  6. مثل همیشه خواندیم و به قول شما علمای دین محظوظ شدیم.
    پرسشی اندیشه سوز دارم مایلم پاسخ شما را بدانم. قدم رنجه فرمایید بخوانید و پاسخی مرحمت کنید
    یاسر: باشه اما سوال شما را کجا می توان رویت کرد نکند مثل رویت هلال اول ماه رمضان و اول ماه شوال است؟.

  7. گویا که فراموش کرده اید ما هم جایی در این فضای مجازی جایی برای پرسه زدن داریم؟! البته درست گفتید که مثل هلال اول ماه رمضان است. لاغر و کم فروغ
    یاسر: نه فراموش نکرده بودم اما گمان کردم می خواهید همین جا سوال را مطرح کنید اما ثبت نشده است.
    می روم می بینم همین حالا سوال را.

  8. سلام
    خدا نور آسمانها و زمین است و هیچ جا از حضور این نور خالی نیست. خب چطور می شود که او را خالق تاریکی دانست و درباره فرمانروایی این وجود محض و قدیم و مطلق که سراسر نور است بر تاریکی سخن گفت؟ به خصوص اینکه این تاریکی معنای “شب جغرافیایی” هم ندارد.
    تناقضش با تبیین توحیدی از باب پرسش ست.
    یاسر: چیزی به ذهنم نمی رسد می بایست تامل کنم

  9. امین

    «طرفداران پاک‌دل حکومت دینی در دیار ما» معمولاً عقل پاکی هم دارند که به این جور شبهات مشوه نمی‌شود. امام‌شان فرمود «حفظ حکومت اسلامی از اوجب واجبات است»؛ برای حفظ جان ناقابل (آن قدر ناقابل که حتی ارواح آن را هم می‌شود برای تراب مقدم کسانی فدا کرد) مردارخواری جایز می‌شود، چطور فکر می‌کنید برای حفظ نظام (که جان همان کسان فدای آن است) مردارسازی واجب نباشد؟
    یاسر: چیزهای جالب می گویید ها

Leave a Reply