سحری پر از آوای تنبور

۲۷ مرداد ۱۳۸۹
دوست عزیزی که همیشه از توصیه‌های باطنی‌اش استفاده برده‌ام، هرگاه صاحب این قلم را غمین و حزین و متألم می‌بیند، توصیه می‌کند که موسیقی گوش بده و شعر خوب بخوان (خود او با اشعار سایه، و البته خود او، آنی دارد). زبان حال‌اش به بیان حافظانه این است که: "چون نقش غم ز دور بینی شراب خواه/ تشخیص  کرده‌ایم و مداوا مقرر است". به افق بیگ‌بن اکنون سحر است. اهل خانقاه برخاسته‌اند تا سحری بخورند. خانقاه، به صوفیان با صفا سحری هم می‌دهد. گفتم در این لحظات خوش سحور، بفرما بزنم‌تان این موسیقی پرصفای تنبورآمیخته را که بوی دیار صوفیانه‌ی کرمانشاه می‌دهد و واضح است که هرچه بوی کرمانشاه بدهد، مرا می‌برد به خاطره‌ی نیک شیخ ما محمود امجد کرمانشاهی، که تن‌اش به ناز طبیبان نیازمند مباد. 
با من صنما دل یک‌دله کن/گر سر ننهم آن‌گه گله کن
 مجنون شده‌ام از بهر خدا/ زان زلف خوش‌ات یک سلسله کن

۱ comment

  1. mohamadi

    سلام
    یادش بخیر چند سال پیش این کاست مردان خدا از شما گرفتم وگوش میدادم خیلی قشنگ بود، یادمه خیلی چیزا رو از شما یاد گرفتم مثلا من ابتهاج رو نمی شناختم برای اولین بار شما شعر هاش رو برام خوندی وبعد دیوانش رو به مدت یک روز به من عاریه دادی ومن تا دیر وقت نشستم ومی خوندم و تمام نشد…
    یادت هست کدام شعرش را برای خواندی نه بعید می دونم یادت باشه….
    در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند /به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند، یکی زشب گرفتگان چراغ بر نمی کند/کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند…خیلی از شعراش رو دیگه الان حفظ شدم سیدعزیز

Leave a Reply