حسن و عشق از کفر و فسق آید به معنی

۲۷ شهریور ۱۳۸۹
عبدالکریم سروش پس از جنجال تعصب‌آلوده‌ای که بر اثر ابراز رأی وحی‌شناختی‌اش از سوی راست‌کیشان دینی پدید آمد، در نامه‌ی آخر خود به شیخ جعفر سبحانی، فقیهی شیرازی را چنین عتاب کرد (همان فقیهی که در واکنش به رأی سروش، انبانی تهی از استدلال و مالامال از عتاب آورده بود، و از وی، همچون کشیش اعتراف‌نیوش کلیسا، توبه طلب کرده بود): " واژه های "زشت" و"نفرت" از قلمش نمی افتد  و با این حال از من توبه می‌طلبد و این قدر نمی‌اندیشد که توبه از معصیت می‌کنند نه از معرفت”.

چنین می‌نماید که کار ما کار نخواهد شد و بار ما بار نخواهد شد مگر این که معتقد باشیم/شویم که در این عالم به دنبال خلوص در پدیده‌ها نمی‌بایست بود و "گنج و مار و گل و خار و غم و شادی به هم اند" و تحمل کردن خار برای نیل به وصال گل، عین تن دادن به منطق واقع‌گرایانه‌ی این‌ عالم و عین پاسداری از گل است و الا "عاشق گل دروغ می‌گوید که تحمل نمی‌کند خارش". و این‌که کفر و ایمان به هم درند: "آن یکی گوید فلان ناپاک فاسق را نگر/ و آن دگر گوید که بهمان شوخ کافر را ببین/ حسن و عشق از کفر و فسق آید به معنی پس بود / تیغ حیدرْ بید چوب و آب کوثرْ پارگین" [پارگین: منجلاب] سنایی. و این‌که معتقد شویم که بنای دین‌داری بر یقین نیست زیرا، مطابق حدیث مشهور و معتبر، در این جهان چیزی نایاب‌تر از یقین در میان آدمیان پخش نشده است (لم یقسم بین الناس شیء اقل من الیقین). و نیز این‌که ایمان بیاوریم به این‌که حقیقت را جایی در لای هیچ کتاب مقدس و غیر مقدسی "از پیش" ننهاده‌اند، به نحوی که وظیفه‌ی ما تنها "استخراج" آن حقایق به مدد کارشناسان معتبر ِ آن کتاب‌های حقیقت‌یاب باشد. حقیقتی اگر باشد چنان متکثر و گونه‌گون و پخش و پلاست و چنان در پشت هر سنگریزه‌ی زمین هر سنت و زبان و فرهنگ و قومی، از گذشته و حال، پنهان است و چنان غیر شخصی و جمعی است، که جز از راه گفتگو با هر کس و جدی گرفتن دیگری، به وسیع‌ترین معنی کلمه، به دست نمی‌آید. آنان که به قدر کافی (و نه حتی به قدر لازم) به سوی "دیگری" گشوده نیستند، به مقداری که ناگشوده‌اند، از زمین‌ دل‌شان یقین نمی‌روید، بل جزم و جمود و پیش‌انگاشت (تعصب) می‌روید و این شجره‌ای طیبه نیست. 
جان کاپیوتو (John Caputo)  (1940 ) فیلسوف دین و الاهی‌دان امریکایی و از نظریه‌پردازان الاهیات جدیدی موسوم به الاهیات رقیق (weak theology) در مصاحبه‌ی اخیر خود بر همین معنی انگشت تاکید نهاده است (۱):
مراجع دینی از اندیشیدن اصیل و به شیوه‌ای ژرف‌کاوانه و کاوش‌گرانه در باب دین خوف دارند، زیرا می‌دانند که این‌چنین اندیشیدنی تمام عدم قطعیت موجود در دین را آفتابی خواهد کرد و تشت این حقیقت را بر بام خواهد افکند که هیچ کس نمی‌داند داستان از چه قرار است. به نظر من، هر چه قوی‌تر و بلندتر ایمان رسمی خود را فریاد بزنی، تزلزل خود را بیشتر ثابت کرده‌ای. [...] الاهیات غلیظ، الاهیات جزمی است، الاهیات انقیادی است، آن‌جایی است که شخص فکر می‌کند حق دارد که بحث‌بس اعلام کند و بگوید "این معنای‌اش همین است و بس". باری، در الاهیات غلیظ، سوزن‌بان ِ بحث وجود دارد. در الاهیات رقیق اما سوزن‌بانی در کار نیست. در آن‌جا تنها پرسش‌گری مدام و ژرفناکی بی‌پایان وجود دارد. 
این وجیزه را با سخنی از ابن‌عربی در همین راستا پایان می‌دهم که چنان از جنس نسیم سحری است که بوی وحی می‌دهد (۲):
 بپرهیز از چسبیدن به یک باور خاص و کفر انگاشتن غیر آن، که اگر چنان کنی خیر کثیری را از دست می‌دهی، بلکه از درک حقیقت امر، آن‌چنانی که هست، باز می‌مانی؛ پس نفس‌ات آمیزه‌ای باشد از صورت تمام باورها زیرا خداوند تبارک و تعالی وسیع‌تر و عظیم‌تر از آن است که در این یا آن باور محصور گردد، پس هرآینه خداوند می‌گوید: "و به هر سو رو کنید، خدا آن‌جاست" [بقره: ۱۱۵] و به سوی خاصی اشاره نکرده است (محی الدین ابن عربی [ ۵۵۸/ ۱۱۶۴- ۶۳۸/۱۲۴۰]، فصوص الحکم، فص حکمة قلبیة فی کلمة شعیبیة).
پانوشت‌ها:
۱- Religious authorities are terrified of genuinely thinking about religion in a deep and probing way, because they know that will expose all the uncertainty in religion and the fact that nobody knows just what’s going on. The stronger and the louder you shout your confessional faith, from my point of view, the more insecure you prove yourself to be. [...] Strong theology is dogmatic theology, concessional theology, where somebody feels authorized to put an end to the conversation and to say, “This is what this means, period.” All right. So in strong theology there’s a conversation stopper. And in weak theology there isn’t, there is simply endless interrogation and open-endedness
2- "فایاک ان تتقید بعقد مخصوص و تکفر بما سواه فیفوتک خیر کثیر بل یفوتک العلم بالامر علی ما هو علیه. فکن فی نفسک هیولی لصور المعتقدات کلها فان الله تبارک وتعالی اوسع واعظم من ان یحصره عقد دون عقد فانه یقول: فاینما تولوا وجوهکم فثم وجه الله وما ذکر اینا من این".
 صاحب این قلم برای راستی‌آزمایی ترجمه‌ی خود از این فراز، به شرح فصوص الحکم با این مشخصات کتاب‌شناختی مراجعه کرده است: شرح فصوص الحکم، محمد داوود قیصری رومی، به تحقیق سید جلال‌الدین آشتیانی، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، تهران، چاپ اول،۱۳۷۵، ص۷۴۵٫ با این حال هم‌چنان از ترجمه‌ی خود اطمینان خاطر ندارد و خصوصا نسبت به ترجمه‌ی واژه‌ی دشوار "هیولی" به "آمیزه" در شک است.

۷ comments

  1. یاسر عزیز
    هیولی یعنی ماده. ماده در برابر صورت قابل است و می تواند صور گوناگونی را بپذیرد. بنابراین نمی توان از هیولی به آمیزه تعبیر کرد
    هم چنین سخن ابن عربی در سیاق عرفان خود او معنا می دهد و با آن چه کیوپیت می گوید تفاوت دو جهان دارد. ظاهرا عبارات نباید این حقیقت را پنهان کند
    با مهر فراوان
    یاسر: مهدی جان حق با توست توجه داشتم که هیولی یعنی ماده مستعده اما خوب اینجا معنی نمی دهد: یعنی قلبت ماده ای باشد برای همه صورت ها؟ البته معنی می دهد راست می گویی. نکته دیگر اینکه من از کیوپیت چیزی نقل نکردم از کاپیوتو نقل کردم و کاپیوتو به تصریح خودش ناواقع گرا نیست بلکه موضعش نزدیک به واقع گرایی انتقادی است. از التفات عالمانه شما ممنونم

  2. سلام.
    جناب دکتر سروش از جهت جسارت اش در شکستن بتهایش برایم محترم است وقابل ستایش،هرچند در ابراز دریافتهای ذهنی اش (که هنوز به مرتبه ای از “یقین”{یقین به بی یقینی اش، یقین به فقرذاتی اش}نرسیده اند،)عجله میکندونتیجتا پس از چندی آن دریافت را که در طی راهروی اش کاملتر وپخته تر گشته،تصحیح مینماید. شاید وشاید که این تصحیح وتکامل،در ترازوی شخصی اش بسیار ارزشمند وسنگین باشد ولیکن آیا متوجه ی کسانی هست که نگاهشان به قدمهای وی است(ونه به جهت ِ وی)؟ واز همین نظر، شایسته است که با بلند نظری وتواضع اعلام نماید که :گام پیشین ام،بر خطا بوده است وصحیح ِ آن، چنین یا چنان است،هرچند در ترازوی اجتماع، به عقب نشینی یا…متهم شود. شاید پذیرش این ترکش هم ،بی باکی وجسارتی دیگر لازم دارد که درنزد ایشان ،هنوز پنهان یا غایب است. توفیق حق یارش باد.
    شاید وشاید که برای گذشتن از هر سطحی ورسیدن به هر عمقی، شکستن بت ِاطمینان،ونابودی ساختمان فکری مان ، شاه کلید ِقفل های این دهلیز هزارتوی است ؛ لا اله الا الله: نفی الهه های “من”، وگذشتن ازپله ای که تمام خودیت خود را درملات آن بکار گرفته ایم. واین همان “موتوا” است، قبل ازاتمام فرصت. ، که در هرپله خود را به صورتی کاملتر مینمایاند.
    عجیب حکایتی است این پوستین باژگونه ،که هستی در نیستی گذارده شده ،وهدیه ی انفاس عیسوی ،موت است! واین راه دیوانه ی عاشقی میطلبد که سربرکف ، مرگ (توهم وذهنیت ِ من ِ)خویش را، دم به دم انتخاب مینماید و هر لحظه که ازین انتخاب غفلت ورزد،از اظهار ِوجود خویشتن شرمسار میگردد.
    این راه ،نادار وناتوان وبی درکجایی ، می طلبد که جز به حق سر فرود نیاورد. مراجع را چه به این دیوانگی!؟
    آن که شیخ است و سر است ،در بند مستی شیخ وسر بودن خویش، از “نفی” باز می ماند.
    “هیولی ” از منظری، ماده المواد ی است که در برگیرنده هرصورتی میتواند باشد،لذا از نظر محتوایی ؛ترجمه ی مذکور صحیح است.
    موفق به توفیق حق باشید. یا علی
    یاسر: متشکرم قربان

  3. سید فرید

    سلام
    خدا را شکر ظاهرا فیلتر نیستید دیگر
    به نظرم کلام ابن عربی ناظر به معرفت عقلانی نیست. البته اعتبار گمان من پس از بررسی دقیق صدر و ذیل کلامش آشکار می‌شود
    یاسر: فرید جان تعبیرش ناظر به عقیده و باور است و دیگر مترجمان و شارحان هم همین طور فهمیده اند و واضح است که باور جنبه شناختی هم دارد لذا به نظرم بازگشت به معرفت عقلانی می کند

  4. سلام برادر
    در باب یقین قطعاً موافقم!
    بلکه چه بسا باید گفت خود یقین هم ذومراتب است.
    در هر حال نگاهی به سوره کریمه ی تکاثر یحتمل سودمند افتد. می فرماید:
    «کلا؛ سوف تعلمون؛
    ثم کلا؛ سوف تعلمون؛
    کلا؛ لو تعلمون، علم الیقین،
    لترونّ الجحیم.
    ثم لترونّها عین الیقین.»
    برداشت من این است:
    دانستنی ها و دانستن هایی هست که به طور طبیعی (البته نفی شرایط ویژه مطرح نیست! هرچند که «لو» برای شرط محال یا دست کم بسیار بعید می‌آید) در «مجال» دیگری با «طبیعت» دیگری (قیامت) حاصل می شود؛ و آن دانستنهاست که از جنس یقین خواهدبود.
    می فرماید که اگر (به فرض بسیار بعید) شما امروز به آن معرفت و آن بینش دست می یافتید، که بتوان یقینش نامید، به طور حتم (ل..نّ برای قویترین تأکید)، هرآینه دوزخ (همان چهره ی حقیقی خو ها و کارهای روزانه تان) را به چشم می دیدید. به طور حتم (دقیقاً با همان درجه از تأکید) زمانی می رسد که آن را خواهید دید، با یقین. …
    البته به نظرم باید کوشید و مراقبت نمود، تا ذهن با رفتن سراغ آن تصورهای مرسوم «علم الیقین» و «عین الیقین» و «…» سخن اصلی آیات فراموش نکند! سخن از چهره حقیقی اعمال!
    (ضمناً می پندارم که در خود همین آیات که یقین دور از دسترس دانسته شده (با حرف «لو»)، همچنان «ایمان» اگرچه در سطح پایینتر از یقین، به همین گزاره های در حال عرضه (حقیقت اعمال و صفات) به طور ضمنی طلب شده است.)
    روایت مشهوری هم از گفتگوی جوانی که مدعی دانستنی از جنس یقین بود با پیامبر گرامی اسلام نقل شده است که می دانی.
    ضمناً نتیجه‌ی فرعی البته اینکه خیلی از ما که هیچ ندیده ایم، و فقط خیلی خاطرجمع هستیم و رفتار یقین‌مندانه داریم!، یحتمل دچار «توهّم یقین»یم یا «تظاهر به یقین»!
    ارادتمند
    یاسر: حسین جان استفاده کردم. فقط به نظرم می رسد بر ای یقین مراتب قائل شدن قدری خلاف شهود است به تعبیر علمای منطق یقین از آن مفاهیمی است که متواطی است نه مشکک یعنی صفر و صد است نه درجه درجه مثل مرگ که طرف یا مرده است یا زنده است و مرده تر نداریم لذا یقین هم یا حاصل است یا نیست خود یقین یک تعریف باور صد درصدی در خود دارد لذا مراتب داشتن یقین
    قدری مشکل به نظر می رسد. شرمنده من خیلی درگیر پایان نامه ام لذا کامن
    ت ها را دیر جواب می دهم. ضمنا دامادی ات هم مبارک پسر گل

  5. م.ر.

    به نظر من آن چه ابن عربی می گوید صد و هشتاد درجه با آنچه جان کاپیوتو می گوید فرق دارد. آخر، ابن عربی کجا، این شک پرستی های مدرن کجا.
    این که من شک نداشته باشم که خدا در قرآن با من حرف می زند ولی همیشه در پی آن باشم که خدا و کلام خدا را محدود به قالب ذهن خودم نکنم و همیشه بدانم که با آنکه میدانم، نمی دانم و متوجه باشم که خدا با بقیه انسانها هم در صورت های دیگر متفاوت با من حرف می زند کجا، اینکه به آشنای قدیمی بیست ساله ام بگویم من مسلمانم، ندانسته که کجا بودم و چه فکر کردم در این بیست سال به من بگوید “تو مطلق اندیش و جزم گرایی” و مرا با اهالی حکومتی برابر کند کجا. اینکه به هر کجا رو کنید خدا هست کجا، اینکه به هر کجا رو کنید آرامشی در کار نیست کجا.
    اینکه بگویم جهانی هست و ما کمی آنرا می فهمیم و باید پرسشگری را ادامه دهیم کجا، و اینکه بگوییم نمی دانیم چه هست و وظیفه ما تنهاپرسشگری است کجا. آخر پرسشی که پاسخی نداشته باشه به چه کار می آید؟‌
    نمی گویم “پاسخ آخر” و “و بس” ووو. ولی شما هم از آن رو بام افتاده اید یا اینطور که می نویسید این دوستان ما از آن ور بام می افتند. پرسشگری درست هم بلد نیستند. حتی منطق صوری شان هم مشکل دارد به خدا، تنها گیج و گنگ حرف شما را با قطعیت و جزمیت تکرار می کنند، “و بس” ی می گویند و مارا منکوب و مسحور این استدلال آخر می کنند که ” ایمان بیاوریم به این‌که حقیقت را جایی ننهاده اند.” پس فاینما تولوا وجوهکم فثم وجه الله چه شد؟

  6. سلام برادر جان
    خواستم بگویم که خود قرآن هم ایمان خواسته نه یقین؛ و یقین را امری دیریاب دانسته است.
    اساساً ایمان به غیب می تواند تعلق بگیرد؛ به نشناخته و ندیده!

  7. سلام. یاسرعزیز،هرآنچه مربوط به عالم انسانی(فراتر از حیات حیوانی) است مدرج می باشد،لذا یقین نیز دارای درجات است.

Leave a Reply