مشترک مورد نظر در دسترس نمی‌باشد

۶ آبان ۱۳۹۰

• شیخنا بالاخره تکلیف ما چیست؟

• مرد مؤمن! مگر سؤال‌ات فوری-فوتی است که جواب فی‌المجلس می‌خواهی؟ این‌جا زنگ می‌زنند میّت روی زمین دارند، سؤال می‌کنند، این‌قدر عجله ندارند. حالا نمی‌خواندی آن مشت کتاب کوفتی را.

• حاجی! من ناظر به حال دارم سؤال می‌کنم. شما ملامت گذشته می‌کنی؟

• یک لحظه گوشی… (بگو قمری ها نه شمسی… چی؟ باشه فرقی نمی‌کنه در هر صورت قمری محاسبه می‌شود)… بله. به هر حال عرض کردم استغفار می‌کنی تا نماز مؤمنان را باطل نکنی و دینی به گردنت نماند.

• استغفار از چه بکنم؟ از عمل به مسأله‌ی شماره‌ی یک رساله‌ی عملیّه؟

• یعنی حالا هیچ صحیح‌الاعتقادی نبود بفرستند آن ده؟ بیچاره مأمومان.

• حالا من چیکار کنم؟

• همین که عرض کردم یا استغفار می‌کنی، یا اصلا نمی‌روی.

• چه منع شرعی‌ای دارد بروم، صاف و صادق به مردم احوال درون‌ام را بگویم؟ مثل شیخ روزبهان بقلی که رفت و با مؤمنان احوال درون‌اش را گفت.

• آقا جان! اولا روزبهان صوفی بود نه فقیه. ثانیا عاشق شده بود، نه شکّاک. ثالثا ده نفر دیگر پشت خط اند، تا همین‌جا هم بیش از مقدار لازم جواب‌ات را دادم. وقت ما را نگیر اخوی.

این نوشته را به عنوان میهمان در وبلاگ درویشی نشسته بر پوست پلنگ نوشتم که با تغییری جزیی در این‌جا باز نشر کرده‌ام. 
 

Leave a Reply