عبدالکریم سروش و دبش

۳ مرداد ۱۳۸۴

برادر من (سید سراج الدین، عضو سابق دفتر تحکیم وحدت) چندسالی است که مقیم پاریس است و در آن جا به ادامه تحصیل و کار و زندگی مشغول است. اما از آن جا که فرانسه از قدیم الایام چهارراه رفت وآمد سیاسی‌ها و روشنفکران بوده است، ارتباط‌های سیاسی و روشنفکری خود را حفظ کرده و خلاصه با برخی‌ها مانند داریوش آشوری، جوادطباطبایی، احسان شریعتی و آن‌ها که از ایران می‌آیند (مثل عبدالکریم سروش) در ارتباط است (هر چند از احسان نراقی خوش‌اش نمی‌آید و با شایگان هم هنگامی که به پاریس می‌آید، ارتباطی ندارد). روز شنبه عصر (۲۰۰۵/۰۷/۲۳ ، اول مرداد/۸۴) از پاریس زنگ زده بود و با خانواده حال و احوال کرد که پدرم مرا صدا زد و گفت محمد (نام اصلی برادرم) با تو کار دارد. بالا رفتم و با او صحبت کردم. کوتاه صحبت کرد وگفت حالا با یکی از دوستان من صحبت کن و به کسی که آن جا بود،گفت که با اخوی من صحبت کنیدآن فردگوشی را گرفت و با لحنی پخته سلام و احوال پرسی کرد. من هم از آن جایی که نشناختم‌اش خیلی سرد اما مودبانه جواب دادم و پرسیدم جنابعالی؟ من معمولا صدای افراد را خوب و سریع تشخیص می‌دهم و در این مورد هم احتمالی به ذهن‌ام آمد اما تحقق احتمال‌ام را بعید می‌دانستم اما از قضا احتمال من درست از کار در آمد. پاسخ داد در مشهد چند باری در خدمت‌تان بودیم همراه با آقای طالقانی (دوست روحانی بسیار فاضل‌ام که تقریر درس‌های فلسفه‌ی دین او را پیش‌تر بر وبلاگ گذاشته بودم و در چند دیداری که به وساطت صاحب این قلم بین او و سروش در مشهد انجام شد، سروش از او بسیار خوش‌اش آمد). دانستم که درست حدس زده ام و به قول دکتر احتمالات بعید هم گاهی محقق می‌شود: دکتر سروش بود که مهمان برادرم در منزل‌اش بود.
دکتر سروش را اولین بار هنگامی که بچه طلبه‌ی نوجوانی بودم در منزل‌مان دیدم. آن زمان بیشتر نوشته‌های عرفانی و مذهبی سروش ( مانند اوصاف پارسایان، حدیث بندگی و دلبردگی) را خوانده بودم و سخت شیفته‌اش شده بودم. او به دعوت برادرم به همراه جمعی از دوستان‌اش،که به گمان‌ام رضا تهرانی هم در میان آن‌ها بود، به منزل ما آمد. سوالی را که از او پرسیدم و جواب او را به خوبی به یاد دارم. در آن دوران، سخت دوست‌دار آن بودم که به جای فقیه شدن، اسلام‌شناس شوم و معتقد بودم بسیاری از فقهاء، اسلام‌شناس نیستند و البته هنوز هم بر همان نظرم و هنوز هم می‌گویم و می‌آیم‌اش از عهده برون که هر چه می‌کشیم از دست همین فقهای اسلام نشناس است و از این که این چنین زود به این نظر صائب رسیدم خوشحال‌ام. از همین رو از سروش پرسیدم که برای اسلام شناس شدن چه توصیه‌ای دارید. او مشخصا یک کتاب را توصیه کرد و مرا به مطالعه‌ی عمیق تاریخ اسلام ( کاری که با گذشت چنیدن سال‌ از آن توصیه، هنوز بر آن موفق نشده‌ام) و آموختن زبان خارجی توصیه کرد ( این توصیه‌ی آخر را چند سالی است مشغول‌ام). کتابی که معرفی کرد «محجـه البیضاء» ملا محسن فیض کاشانی بود که آن را در تهذیب کتاب احیاءالعلوم غزالی نوشته است (ارادت سروش به غزالی را در همین توصیه‌ی او می‌توان دید همان ارادتی که اسباب طعن جواد طباطبایی به سروش را فراهم کرده که این آقا به دو عالِم اسلامی ارادت دارد که هر دو اشعری‌اند یعنی غزالی و مولوی و نتیجه گرفته که از روشنفکری دینیِ او، و اصولا روشنفکری دینی، نو اعتزالی‌گری در نمی‌آید). این توصیه او را نیز عمل کردم و قسمت‌های مهم این کتاب عظیم را مطالعه کردم و فیش برداشتم. بعد از آن نیز هر سال که سروش به مشهد می‌آمد با دوست‌ام سید طالقانی به دیدارش می‌رفتیم و بحث‌های خوبی در می‌گرفت.
به مکالمه‌ی تلفنی با او بازگردم. تا فهمیدم سروش است دست‌پاچه شدم (ارادت‌ام را به سروش به هیچ عنوان انکار نمی‌کنم هر چند امروزه در نظر عده‌ای از دوستان این ارادتی شایسته‌ی ملامت است اما من حالات درونی انسان را، به دلیل همیشه اختیاری نبودن، معروض مدح و ذم نمی‌دانم و نه اگر بدانم در این مورد خاص به دلیل این ارادت، خود را شایسته‌ی شرمساری می‌دانم). گرم سخن گفتیم و ایشان گفتند که به یاد شما هستم و ذکر شما می‌رود (همان بیانِ ادبیِ آرام و پخته‌ی همیشگی را داشت) تشکر کردم اما چیزی که برای‌ام جالب‌تر بود این نکته‌ بود که ایشان گفتند مطالب شما را در سایت می‌خوانم و به یکی از مطالب بنده نیز اشاره کردند که در ادامه توضیح می‌دهم و گفتند مطالب دوستان دیگر را هم که با شما در آن سایت هستند می‌بینم و خصوصا به مطالبِ – به قول ایشان- «جنابِ فرهادپور» اشاره کردند و افزودند که خوب می‌نویسی و افزودند (البته با بیان شعرآلوده و پر از جملات و امثال عربی) که باید بار سفر ببندی و به فرنگ بیایی که این برای پیشرفت لازم است و خلاصه ایران کافی نیست (نقل به مضمون) در جواب گفتم آقای دکتر! می‌خواهم این جا خودم آرام-آرام پوست بیاندازم و بعد به غرب بیایم نه این که در غرب پوست‌ام یک باره کنده شود و ایشان در جواب به مزاح گفتند چیزی هم برای سلّاخان این‌جا باقی بگذارید و همین‌جا بود که به عبارتی از یکی از نوشته‌های من در حبابِ دبش اشاره کردند وگفتند از بنده هم به عنوان یکی از پوست کنان خود نام برده بودید (اشاره‌ی ایشان به مطلبی از من به نام «آن روزگاران» بود، که در آرشیو وبلاگ‌ام موجود است؛ در آن جا به مناسبت، تعبیر “پُست پوست‌کنِ مثلث سروش- شبستری- ملکیان” را به کار برده بودم).
ضمنا من از موقعیت استفاده کردم و یکی از نقدهای وارده به یکی از نظریات مهم ایشان را به طور خلاصه بیان کردم که البته می‌دانستم ایشان با این نقد آشنا است و هدف‌ام این بود که یکی از راه‌هایی را که به نظرم برای پاسخ به این نقد می‌توان ایراد کرد، با ایشان در میان بگذارم ایشان در جواب کوشش من برای پاسخ به این نقد، گفتند از این راه نروید (راه من مبتنی بر تمایز میان معنا ((meaning و مدلول(significance) در هرمنوتیک عینیت‌گرا بود) و راه ساده‌تری پیشنهاد کردند (این تکه از گفتگو را در مطلب مستقلی خواهم آورد). در این میانه صدای ایشان هم مرتب قطع و صل می‌شد و آن‌چنان که ایشان می‌گفت صدای من نیز هم. خلاصه در پایان از ایشان پرسیدم آیا امسال هم به ایران و در ایران به مشهد می‌آیند،که گفتند انشاءالله بله و خلاصه سخن به انتهاء رسید و برای من و دیگر دوستان آرزوی سلامتی کردند و یا علی گویان مکالمه را پایان دادند.
سروش حق بزرگی بر گردن نسلی از ایرانیان معاصرِ اهل تحقیق و مطالعه‌ دارد. این حق حتا اگر روزگاری تمام آراء‌اش رد و متروک شود، هم‌چنان تا سال‌ها باقی است. چرا که مهم‌تر از آراء او، واحه‌ی جوّ و حالی بود که برای “تفکر” و نقد” – که این دو هیچ از هم جدا نیستند- در برهوتِ ایران معاصر ایجاد کرد.

۱۱ comments

  1. سلام بر یاسر عزیز. قطعاً سروش بر نسل ما تاثیر بسیاری داشته است. مخصوصاً بر من که از سال ۱۳۷۱ به درس‌های ایشان میرفتم. خب طبیعی است که به مرور آن حالت مریدی کم می‌شود اما تاثیر ایشان انکار ناشدنی است. من در جریان فلسفه پزشکی و نشر آن به شدت به روش دکتر سروش می خواستم عمل کنم. اما از قرار معلوم حلقه دبش یاران خودرا آرام آرام از دست خواهد داد.

  2. Anonymous

    سلام لطفا اگر آقای سروش به مشهد آمد تاریخ آن را اعلام فرمایید

  3. yaser

    دکتر همتی عزیز! نکند در ساخت جدید دبش نباشید چرا؟ فرجامی نباید این قدر مفت آدم های ارزشمندی را که جمع کرده از دست بدهد. تجربه به من نشان داده که این همشهری ما همان قدر که در جمع کردن آدم های ارزشمند و به درد بخود اوستا است در پراندن و اختلاف پیداکردن با آن ها و از دست دادن آن ها هم استاد است.

  4. افشین

    عجب! البته شما فرنگ نرفته فرنگی‌تر عمل می‌کنید، تا جناب سروش که مقداری زیادی حفظ ظاهر می‌کند.

  5. به نام خداوند پریروز و پس فردای تاریخ//
    جناب مبردامادی سلام// بابا ای ول کارتون خیلی درسته// لطفا بازم که با برادرتون حرف زدید حال استاد جلیلی استاد سابق فلسفه ی دانشگاه تهران را هم از ایشان بپرسید اگر ای میلی هم دارند // ممنون می شو// در ضمن وب لاگ من هم مطالب تازه اش را تازه گرفته است مثلا درباره ی گنجی- طرحی هم پیشنهاد داده ام که اگر در آن شرکت کنید ممنون می شوم

  6. yase

    اقای نورالهی من سایت شما را اضافه به لیست خود کرده ام اما آن قدر لیست من شلوغ است که اکنون پیدا نمی کنم. از اظهار لطف تان ممنون ام.

  7. سراج

    سلام
    جناب نورالهی، ما اینجا توفیق نیافته ایم تا استاد جلیلی را ببینیم اما اگر ردی از ایشان دارید به ما هم بدهید. خوشحال می شوم با شما در ارتباط باشم.
    سیدسراج الدین میردامادی-پاریس

  8. elmira

    می شود به من که در آغاز راه مطالعه دکتر سروش هستم آدرس سایتی که متن کتابهای ایشان و جدیدترین سخنان ایشان را دارد بدهید.
    متشکرم

  9. جواد

    سلام
    می خواستم این را بگویم که آقای سروش تنها کسی هستند که لیاقت روشن فکری دارند.

  10. حامد

    آزادی بیان محترم است، چون آزادی آدمی محترم است و آزادی آدمی محترم است چون آدمی خود محترم است و اگر تیغ آزادی جامه حرمت آدمی را چاک کند چه جای تیز کردن آن تیغ برهنه است؟ آزادی بیان نه یگانه حق آدمی است و نه برترین حقوق او. و اگر با دیگر حقوق آدمیان موزون و مقید نشود، قامت حقوق را ناساز و بی اندام خواهد کرد. آزادی نه یک مرکب شخصی بل یک مسابقه جمعی است و آنکه با نقض قواعد این بازی چراغ رقابت خردورزانه را خاموش می کند، از خرد و آزادی چه بر جای خواهد گذاشت؟

  11. kamal

    بنام خدا
    جناب سروش
    شما آرزوی نابودی جمهوری اسلامی را به گورخواهید برد. خون شهدا مانع کار شماست
    ناله جانبازان شیمیایی و آه مظلومان سردشت و حلبچه و دل شکسته مادران فرزند فدا کرده و اراده میلیونها انسان عاشق سالار شهیدان، مخالفان جمهوری اسلامی را نشانه رفته است. امن یجیب المضطر اذا دعا و یکشف السّوء
    شما در دوران دفاع مقدس که هشت سال طول کشید ، جبهه که نرفتید، هیچ، جبهه رفتن، پیشکش! حتی یک سخن در تأیید فداکاری مردم نگفتید.
    شاگردان شما نیز پیرو شما بودند. در محفل کیان شما چند نفر بودند که در این دوران فداکاری کردند؟! اگر لباس مقدس سپاه را نیز بر تن کرده بودند، یکبار برای فداکاری اقدام نکردند. شاگرد و همفکر شما جناب محسن کدیور به بهانه نبوغ بی مثال و بی مانندش حیف دید به جبهه برود و نشست خواند و خواند و خواند و شد یک عالم باسواد اما بی احساس و بی تعقل و دور از واقعیات و در خدمت نیات شوم جهانخواران و اینک نیز در سایه آنان چون جنابعالی دارد زیست میکند.
    آقای گنجی، طشت رسوائیش از آسمان هفتم به زیر افتاده و رسوای عام و خاص است.
    آقای سازگارا پادو بی حیثیت شبکه صدای آمریکا شده است.
    آقای مخملباف، افتضاحش اظهر من الشمس گردیده.
    و اگر از بقیه شاگردان و تربیت شدگان افکار جنابعالی سخن بگویم، مثنوی هفتاد من کاغذ شود
    جنابعالی زیر پوشش یک اصطلاح بی پایه، یعنی«استبداد دینی»، که آنگونه که در منبع اصلی( کتاب مرحوم نائینی) هست و مقصود نویسنده دانشمند آن از این اصطلاح علمای درباری میباشند، آمده ای مردم مسلمان را رنگ می فرمائی؟!
    جنابعالی فرموده ای که جشن زوال استبداد دینی را خواهی گرفت. اما خود میدانی که در نظام جمهوری اسلامی، استبدادی در میان نیست. بلکه مشکل چیز دیگری است. مشکل این است که جنابعالی و دوستانت در مقابل حق نمی خواهید سر فرود آورید.
    همان قضیه ای که در تاریخ بوده است.
    پیامبران نیز با معاندان همین مشکل را داشتند.
    یک مژده به شما بدهم!
    ما مستضعفین به زودی جشن خواهیم گرفت!
    جشن زوال نفاق
    جشن زوال اسرائیل
    جشن زوال آنان که به خاورمیانه آمده اند برای پیاده کردن دموکراسی و تا حال چند صد هزار مسلمان را به خاک و خون کشیده اند و جنابعالی سر سوزنی عکس العمل نشان نداده اید.
    یک بار یک نامه، بر علیه آنان صادر نفرموده اید.
    یک بار یک نامه و یک اطلاعیه بر علیه ظلم آشکار آنان ننوشته اید.
    یک بار در یک راهپیمایی بر علیه آنان شرکت نکرده اید.
    یک بار وجدان مبارکتان بر علیه کشتار زنان و مردان و کودکان و مظلومان مسلمان فریاد نزده است.
    حیف نام انسان که به جنابعالی بدهند و شاگردان نامحترم شما که این روز ها همگی فراری فرنگ هستید و زیر سایه جنایتکاران بین‌الملل و جهانخواران نفت آشام زندگی میفرمایید و بر علیه نظام مقدس جمهوری اسلامی نامه مینویسید و اطلاعیه صادر میفرمایید و داد و بیداد و قال و قیل به راه می اندازید و نظام مردمی ما را متهم به استبداد میفرمایید.
    یک بار در زندگیتان بر علیه حق وتو اربابان قدرت و استبداد جهانی سخن نگفته اید.
    هزار تئوری در تأیید جامعه باز و جامعه ایده آلتان که همان جامعه آمریکاست صادر فرموده اید، اما دریغ از یک بار فریاد و همراهی با مستضعفین مسلمان و مستضعفین جهان و همراهی با مردم مظلوم فلسطین بخصوص مردم در محاصرة غزه!
    فرموده اید که آماده جشن زوال استبداد دینی شده اید.
    اولا: حیف از انتظار حق جویی از وجدان خفته شما. شما که ما را با فریبکاری و شارلاتان بازی به استبداد متهم میکنید. همان اتهامی که حضرت مولا را بدان متهم مینمودند!
    ثانیا: شتر در خواب بیند پنبه دانه. گهی لف لف خورد گه دانه دانه
    دوستان شما که فعلا در حال آماده شدن برای چادر سر کردن و آرایش زنانه کردن و فرار به همان جایی که جنابعالی پناهنده شده اید هستند. جشن پیشکشتان!
    مکتب شما، که همان مکتب دنیا خواهی و دنیا پرستی وخود محوری و خود خواهی است، البته با لعابی از شعر و حدیث و تفسیر من در آوردی، در حال زوال است.
    منتظر باشید.
    شما و جامعه باز ایده آل استادتان پوپر، مثل جامعه ضد دین و کمونیستی بسته شوروی در حال فروپاشی است و ما مسلمانان مظلوم جشن زوال آن را خواهیم گرفت و بر ویرانه های آن به شادی خواهیم پرداخت، ولو کره المشرکون.

Leave a Reply