وحی شناسی(۲)

۵ مرداد ۱۳۸۴

[مدتی این مثنوی تاخیر شد. از دوستانی که مصرانه پی‌گیر وحی شناسی بودند ممنون ام]
در پایان نشست پیش، سخن بدین‌جا رسید که تا قرن اول و دوم، مسلم بود که همین قرآن از جائی که هست، به جای دیگری که پیامبر خدا است،‌ انتقال پیدا کرده و جا به جا شده است. در این جابه‌جائی تردیدی نیست، الا اینکه سه پرسش اساسی مطرح کرده‌اند:
نخست – قرآن در کجا بوده؟ آن جائی که بوده، کجا است؟
دوم – آن مکان از قدیم بوده(نآفریده) یا حادث (آفریده) شده است؟
سوم – آنکه چگونه این جابه‌جائی صورت گرفته است؟
مکان و جای آن، از آیه روشن شد: کتاب مکنون، لوح محفوظ؛ ولی پرسش دوم و سوم دیدگاههای مختلفی را ایجاد کرد.
قرآن ناآفریده
کسانی هستند که باور به قدمت صفات خداوند دارند. چون صفات عین ذات است و ذات هم که قدیم است، پس صفات خداوند هم قدیم خواهد بود. کلام خداوند هم یکی از صفات اوست و آن نیز قدیم خواهد بود.
قرآن کلام خدا است. و دلیل آنها بر این ادعا، آیاتی است که در خود قرآن آمده و از آن به کلام خدا یاد شده است. به این آیات اشاره خواهم کرد.
«اشعری می‌گوید: اگر کسی بگوید: به من بگو که آیا به این اعتقاد داری که کلام خدا در لوح محفوظ است؟ جواب این است که: ما چنین باور داریم، بدان جهت که خدا گفته است “بلکه آن قرآنی مجید است، در لوحی محفوظ”، و به همین جهت قرآن در لوح محفوظ است. »
ابن کلاب
ابن کلاب مسأله‌ی چگونگی قرآن در پیش از وحی را در توصیف کلام خداوند اینگونه بیان می‌دارد: «کلام خدا صفتی است که قائم به اوست. و اینکه، خدا و کلمه‌اش در قدمت، با هم شریکند.»
«کلام خدا از حروف ساخته نشده و نیز از اصوات نیست. تجزیه نا‌پذیر است و تقسیم ناپذیر و تفکیک ناپذیر و دگرگونی به آن راه ندارد.»
پس از شنیدن سخنان ابن کلاب، ممکن است این پرسش به ذهن بیاید: ما با اصوات و کلمات سر و کار داریم. آنچه که ما به عنوان قرآن می‌خوانیم حروفی هستند که ترکیب شده و واژه و جمله را ساخته‌اند. این دگرگونی‌‌ها با ثبات و تغییر ناپذیری نمی‌سازد.
اگر قرآن قدیم است، پس ثبات دارد.
اگر ثبات دارد، پس دگرگونی در آن راه نخواهد یافت.
و حال آن که ما خود گواه بر این دگرگونیها هستیم. همین که حروف پس از یکدیگر قرار می‌گیرند و کلمه و جمله را می‌سازند، بیانگر آن است که دگرگونی در آن راه دارد و این دگرگونی با پایداری همیشگی ناسازگار است.
ابن کلاب به این ایراد و اشکال توجه داشته است.
او بر این یاور است که ما با دو قرآن سر و کار داریم:
یکی قرآنی که از روی آن می‌خوانیم. که این قرآن فراورده‌ی وحی است.
یکی قرآنی که ما می‌خوانیم و یا دیگری آن را می‌خواند و خود ما «من» می‌شنود. که این قرآن فراورده‌ی من است.
قرآنی که من از روی آن می‌خوانم(فراورده‌ی وحی) و از آن خبر می‌دهم، آن قرآن، قدیم است. ولی قرآنی که من می‌خوانم و شما می‌شنوید(فراورده‌ی من)، این قرآن قدیم نیست. این قرآن فراورده‌ی من، حاکی از قرآن نخست است. نمایشگر و بیانگر قرآنی است که فراورده‌ی وحی است. بین دو فراورده این تفاوت را دارد که یکی (فراورده‌ی من) نشان دهنده‌ی فراورده‌ی وحی است.
ابن کلاب برای آن که مدعا بهتر روشن شود از تمثیل بهره می‌گیرد: وقتی که ما خدا را یاد می‌کنیم چه اتفاقی می‌افتد. به این ذکرها توجه شود: الحمدلله! سبحان‌الله! لااله الا الله! یارحمن! یا رحیم! این خدا که من در صدد توصیف او هستم آن قدر بزرگ است که چیزی از آن بهتر و بزرگتر نیست، پس چرا من که کوچکترین هستم می‌توانم او را یاد کنم و بر زبانم نامش را برانم؟
ابن کلاب بین خدایی که من آن را یاد می‌کنم(خدای مصداقی) و آنچه را که من یاد می‌‌کنم(خدای مفهومی) فرق می‌گذارد. یاد یک چیزی غیر از خود آن چیز است. ذکر غیر از مذکور است. یاد و نام خدا،‌ غیر از ذات خدا است. قرآن نیز اینگونه است. به متن سخنان وی توجه کنید:
«رسم ] قرآن [ عبارت از حروف مختلف است و قرائت قرآن ... عبارات، همچون جانشینهای کلام خدا مشتمل بر تغییر و تنوع است، در صورتی که کلام خدا تغییر و تنوع ندارد، درست بدان گونه که ذکر ما از خدا با الفاظ گوناگون و متنوع صورت می‌گیرد، در صورتی که آنچه ذکر شده (مذکور) در معرض تغییر و تنوع نیست.»
«قرائت، با چیز قرائت شده (که قائم به خدا است) تفاوت دارد. همان‌گونه که ذکر خدا (سبحانه و تعالی) غیر از خدا است. چه درست بدان‌گونه که آن کس که مورد ذکر و تسبیح واقع می‌شود] خدا[ بی‌آغاز است و هستی او پایانی ندارد، در صورتی که ذکر آغاز دارد، همان‌گونه هم در مورد آنچه قرائت می‌شود ]که قائم به خدا است، یعنی کلمه‌ی خدا[ خدا از قدیم آن را تکلم می‌کند، در صورتی که قرائت آغاز دارد و آفریده شده است و کسبی و از انسان است.»
به نظر ابن کلاب، تفاوت پیامبر با دیگران در این است که پیامبر توانسته است با آن سوی عالم ارتباط برقرار کند و این قرآن ازلی و ابدی را با خود به همراه بیاورد و ما آنچه را که می‌شنویم غیر از آن چیزی است که خود پیامبر شنیده است.
در حقیقت ابن کلاب فرق می‌گذارد بین آنچه که پیامبر از خدا شنیده است و آنچه که ما از پیامبر می‌شنویم. باید توجه داشت این دو با محتوای آنچه که نیز شنیده می‌شود متفاوت خواهد بود. شنیدن پیامی غیر از محتوای پیام است. آنچه شنیده می‌شود اصل پیام است و آنچه که محتوای پیام را تشکیل می‌دهد با شنیدن تحقق نمی‌یابد بلکه با قوه‌ی فهم است که باید فهمیده شود. در بحثهای آینده به آن اشاره خواهم داشت.
ابن کلاب در تبیین باور خود سراغ قرآن می‌رود و تفاوت سخن گفتن خدا را با موسی و نیز شنیدن کلام خداوند توسط مشرکان دوره‌ی پیامبر به گونه‌ای زیبا توصیف می‌کند. در آیه شریفه آمده است که خداوند با موسی سخن گفت:
و لما جاء موسی لمیقاتنا و کلّمه ربه، قال ربّ ارنی انظر الیک.
موسی در قرار ملاقاتی که با خداوند داشت، در طی این دیدار پروردگار با موسی سخن گفت. موسی با خدای قدیم و با لحاظ قدیم بودن او سخن گفت. این نوع از سخن گفتن خدا با موسی که خداوند سخن می‌گفت و موسی می‌شنید با سخن گفتن خداوند با مشرکان و شنیدن آنها متفاوت است. خداوند می‌فرماید:
و ان احد من المشرکین استجارک فأجره حتی یسمع کلام الله ثم ابلغه مأمنه. ذلک بانهم قوم لایعلمون خداوند به پیامبر خود این‌گونه می‌فرماید که اگر مشرکان از تو پناه خواستند پس به آنها پناه بده تا این که کلام خداوند را بشنوند. خداوند از پیامبر می‌خواهد که آنها را پناه بدهد برای شنیدن کلام خدا.
آیا بین این دو نوع شنیدن یک نواختی وجود دارد؟ همان گونه که موسی سخن خدا را می‌شنید مشرکان هم سخن خداوند را خواهند شنید؟
ابن کلاب معتقد است در ماجرای موسی این خداوند است که به صورت مستقیم با موسی سخن گفته است. ولی در ماجرای مشرکان، خداوند به صورت غیر مستقیم با آنها سخن می‌گوید. ابن کلاب این نوع از شنیدن را به فهمیدن معنا می‌کند . بدین معنا که اینها به تو پناه می‌آورند چنانچه مدتی با تو باشند با زبان وحی آشنایی پیدا خوهند کرد و آیات را خواهند فهمید. در این صورت باید تن به مجاز داد.
یا هم این که شنیدن کلام خداوند به معنای شنیدن باشد ولی شنیدن از زبان پیامبر یا حتا صحابه‌ی پیامبر. بدین معنا که بگذار تا اینها به تو و یارانت نزدیک بشوند و مدام آیات قرآن را از تو و یا رانت بشنوند. البته این هم بهره‌گیری از مجاز است یا نوعی حذف به اقتضای قرینه. به بیان ایشان توجه شود:
«آنچه قاریان قرائت می‌کنند و ما آن را می‌شنویم، عبارت و جانشینی از کلام خدا است، و این که موسی کلام خدا را که خود خدا آن را بیان می‌‌کرد شنید؛ و اما در مورد سخن پیغمبر ]اگر یکی از مشرکان به تو پناه آورد[، به او پناه ده تا کلام خدا را بفهمد و یا بنا بر اعتقاد او ‌]یعنی این کلاب[ ممکن است قرآن را از دهان قاریان بشنود.»
توجه شود که در تحلیل ابن کلاب از آیه، یا تصرف در معنای آیه شده و واژه‌ی سمع را از معنای حقیقی آن به فهم برگردانده و یا الله را از معنای حقیقی آن که ذات باری است به پیامبر و صحابة پیامبر معنا کرده است.
احمد ابن حنبل
شخصیت علمی دیگری که راجع به قرآن صریحاً اظهارنظر کرده است، احمدبن حنبل می‌باشد. وی قرآن را ناآفریده می‌داند. در این جهت با ابن کلاب هم نظر است ولی اگر به یاد داشته باشید، ابن کلاب دو حیث برای قرآن باور داشت یکی حیث قدیمی بودن آن که تا مرحله‌ی وحی و القاء آن به پیامبر بود. و حتی در ادامه‌ی همان سخنان تصریح دارد که عربی بودن قرآن به جهت ظرفیت عربی پیامبر است. کلام‌الله عربی نامیده شده است تنها بدان جهت که رسم آن که بیان آن و قرائت آن است به عربی است و به همین گونه به یک علت عبرانی نامیده شده است. و آن اینکه رسم آن عبرانی بوده است. به همین گونه نیز کلام خدا به یک علت امر نامیده شده و به یک علت نهی و به یک علت خبر. خدا از قدیم، حتی پیش از آنکه کلامش نام امر پیدا کند، و حتی پیش از وجودِ علتی که به سبب آن کلام او امر نامیده شود، امر نامیده می‌شده و همین مطلب در مورد نامیده شدن آن به نهی و خبر نیز صحت دارد، من منکر آنم که خدا به صورت ازلی خبردهنده و به صورت ازلی نهی‌کننده باشد.»
اما احمد بن حنبل این بخش از نظر ابن کلاب را نمی‌پذیرد و برای قرآن فقط یک حیث باور دارد و آن هم حیث قدیم بودن آن است. حتی آنچه را که قاریان می‌‌خوانند(فراورده‌ی وحی)، و آنچه که خوانده می‌شود(فراورده‌ی من)، هر دو قدیم است. آنچه را که از قرآن به خاطره‌ها می‌سپارند و حفظ می‌کنند، تمامی اینها نیز قدیم است.
احمد بن حنبل بر خلاف ابن کلاب، در آیه ۵ از سوره توبه، پا را از دائره‌ی حقیقت بیرون نمی‌گذارد و به خود این اجازه را نمی‌دهد که سراغ مجاز را بگیرد. بلکه حتی شنیدن کلام خدا را به همان معنای حقیقی آن که شنیدن کلام خدا است بیان می‌کند.
بدین جهت برای احمد بن حنبل بین شنیدن کلام خدا توسط موسی و نیز شنیدن آن توسط مشرکان فرقی نخواهد بود.
حتا ما که هم اینک قرآن را می‌خوانیم و یا می‌شنویم(فراورده‌ی من)، همان قرآنی است که کلام خدا است و همان کلامی است که صفت قدمت را دارا است.
ابن حزم مدعای احمد ابن حنبل را اینگونه نقل کرده است: «کلام خدا، علم قدیم او و بنا براین غیر مخلوق است.»
شهرستانی مدعای ابن حنبل را تعمیم می‌دهد و آن را مدعای دیگران هم می‌داند و با تفصیل بیشتری اینگونه بیان می‌کند: «مسلمانان سلف و حنبلیان می‌گفتند: در این امر اتفاق نظر حاصل است که آنچه میان دو پاره‌ی جلد قرآن موجود است، کلام خدا است. و آنچه که از آن می‌خوانیم و می‌شنویم و می‌نویسیم همان کلام خدا است. پس از آن چنین نتیجه می‌شود که کلمات و حروف، همان کلام خدا است. ولی چون بر این امر که کلام خدا ناآفریده است، اتفاق کلمه وجود دارد، پس لازم است که کلمات، نیز ازلی و غیر مخلوق ‌باشد.»
البته ابن حنبل توجه دارد بین آنچه که ما تلاوت می‌کنیم(فراورده‌ی وحی) و آن اتفاقی که در حین تلاوت می‌افتد(فرآورده‌ی من) باید تفاوتهایی باشد. به عبارت دیگر ابن حنبل قرآن را به سه مرحله تقسیم می‌کند.
۱- قرآن پیش از آن که ما بخوانیم(فرآورده‌ی وحی)
۲- قرآن در حین خواندن ما یا در حین نوشتن ما( هنگام تولید)
۳- قرآن پس از نوشتن و یا خواندن ما(فراورده‌ی من)
مرحله نخست و سوم، همان ناآفریدگی است ولی مرحلة دوم را که متوقف به زبان و بیان ما است، آن را آفریده می‌داند. آفریده‌ای که دو سوی آن نا آفریده است. از نا آفریده، توسط ما به نا آفریده بدل می‌شود: «نباید کسی چنان گمان کند که ما معترف به قدم حروف و اصواتی هستیم که قائم به زبانهای ما است.»
بنابراین ابن حنبل فقط هنگامی که ما اقدام به خواندن و یا نوشتن و یا شنیدن قرآن می‌کنیم در همین فرصت کوتاه زمانی، وضعیت قرآن نسبت به دو حالت پیش و پس از آن فرق خواهد داشت.
عبدالحی سخنان ابن حنبل و باورهای او دیگر ظاهرگرایان را اینگونه تبیین می‌کند: «حنابله و سایر ظاهریه(مذاهب اهل سنت افراط گرا) گفتند: کلام خدا، یعنی قرآن، از حروف و الفاظ و اصوات تشکیل شده که فطری ذات خداوند و بنا براین قدیمند. گروهی از حنابله به راه افراط رفتند و گفتند که حتا جلد و شیرازه‌ی قرآن هم قدیم است.»
اشعری
همین ادعای احمد بن حنبل را پیروی او، اشعری تعقیب کرده و حتی مرحله‌ی دوم را که احمد بن حنبل آفریده می‌دانست، انکار می‌کند و قرآن را تماماً قدیم و غیر آفریده می‌داند. اشعری برای اثبات بخش نخست مدعای خود که کلام خداوند ناآفریده است به این آیه استدلال می‌کند:
قل لو کان البحر مداداً لکلمات ربی لنفد البحر قبل ان تنفد کلمات ربی
این آیه دلیل بر آن است که کلام خداوند نامخلوق است و حتی اصرار می‌ورزد که کلام خدا مرکب از کلمه‌ها است و علیرغم این ترکیب، باز هم ناآفریده است.
و در ادامه بخش پایانی که پس از تلاوت و یا نوشتن ما باشد(فراورده‌ی من) را اینگونه بیان می‌دارد:
«قرآن واقعاً در کتابهای ما نوشته شده، و واقعاً به دلهای ما سپرده شده و واقعاً به وسیله‌ی زبانهای ما تلاوت شده و واقعاً به وسیله‌ی گوشهای ما شنیده شده است.»
اشعری در رد سخنان کسانی که قرآن را به دو پاره می‌کنند که ناآفریده و آفریده است می‌گوید: «نباید گفت که جزئی از قرآن آفریده است، بدان سبب که قرآن در تمامی خود ناآفریده است.»
عبدالحی در تبیین مدعای اشاعره می‌گوید: اشاعره در اثبات منظور خود استدلالهای زیر را طرح کرده‌اند:
۱ – قرآن معرفت از جانب خداوند است، بنا براین از صفت معرفت که از صفات قدیم و نا مخلوق است تفکیک پذیر نیست. پس قرآن هم قدیم و هم مخلوق است.
۲ – خداوند همه چیز را با لفظ “کن” خلق کرده است و این لفظ در قرآن است و نمی‌تواند لفظی مخلوق بوده باشد. در غیر این صورت لفظ مخلوق، لفظ خالق خواهد بود. و این امری محال است. پس لفظ خداوند(کلام خداوند) نا مخلوق، یعنی قدیم است.
آنجا که قرآن می‌گوید ”آفرینش و زمان از آن اوست“ الا له الامر و الخلق میان آفرینش(خلق) و فرمان(امر) امتیازی قائل می‌شود. پس فرمان خداوند، لفظ یا کلام او که چیزی به کلی سوای امور مخلوق است باید نامخلوق و قدیم باشد.
۴ – مضافا آن که خدا به موسی می‌فرماید: ”تو را با پیام و کلام خود بر مردم برگزیدم” انی اصطفیتک علی الناس برسالاتی و بکلامی” این آیه دلالت بر آن دارد که خداوند صاحب کلام است. خداوند باز موسی را با این عبارت خطاب قرار می‌دهد: “من خدای توأم” انی انا ربک حال اگر لفظی که خطاب به موسی ادا شده به شیء مخلوق باشد بدان معنا است که شیء مخلوق رب موسی(خدا) است که محال است. پس کلام خدا باید قدیم باشد.
عبد الحی در تحلیل دیدگاه اشعری بین لفظ و معنا تفکیک کرده است. بدین معنا که اشاعره در لفظ معتقد به حدوث قرآن و در معنا معتقد به قدم و ناآفریدگی آن‌اند. بدین جهت اشاعره تمامی استدلالهای معتزله را مبنی بر آفریدگی قرآن، حمل بر الفاظ آن می‌کنند نه قرآن حقیقی. و قرآن حقیقی معانی قرآن است.
ابن حزم نیز همین نگره‌ی ناآفریدگی را با تفصیلی دیگر دنبال کرده است. ایشان به جهت تأثیرات منطق ارسطوئی، از گزاره‌های منطقی و اطلاق مفهوم کلی بر مصادیق و چگونگی حمل محمول بر موضوع کلی بهره می‌گیرد.
باید دوستان را به این نکته‌ی مهم توجه دهم که بحث حادث و قدیم در کلام و فلسفه‌ی سنتی اندکی تأمل می‌طلبد. چون بر فرض که قدیم را هم بپذیریم در آن به گونه‌ای حدوث زمانی را تن در داده‌ایم نهایت به قدمت آن باور خواهیم داشت. اما اگر چنانچه این مقوله‌ها را به مادی و غیر مادی(مجرد) تقسیم کنیم شاید این ابهامات زدوده شود. شاید منظور کسانی که قرآن را قدیم می‌دانند این است که قرآن مجرد است و مجرد بیرون از ظرف زمان خواهد بود. البته این تیز بینی‌ها و دقت در اصطلاحات پس از بسط فلسفه و گسترش مسائل آن ایجاد شده است. لذا توجه به آن ما را در فهم بهتر دیدگاه پیشینیان بیشتر یاری خواهد کرد.
قرآن آفریده شده
در برابر مسلک ابن کلاب و حنبلی و اشعری که به عنوان مکتب اشاعره شهرت ‌یافته، مکتب معتزله است که بر این باورند: قرآن پدیده آمده و آفریده شده است. «کلام خدا عرض و آفریده است.»
این که قرآن آفریده شده باشد، گرچه مسلکی است که در برابر اشاعره قرار می‌گیرد ولی خود چندان روشن نیست. زیرا این پرسش مطرح است که این قرآن آفریده، چه زمانی و در کجا آفریده شده است؟
برخی از معتزله، معتقدند که قرآن که کلام خداوند است پیش از خلقت جهان، در لوح محفوظ آفریده شد. و آنچه که بر ما تلاوت می‌شود نیز تقلید همان است یا به تعبیر امروزی، کپی آن است:
«گاه می‌شود که چون انسان کلامی را می‌ شنود که موافق با کلام دیگر است، می‌گوید که این درست عین آن است که این سخنی درست است و عیبی ندارد. به همین گونه است این که می‌گویم آنچه شنیده یا نوشته یا حفظ می‌شود، عیناً همان لوح محفوظ است یعنی مثل و حکایت آن است.»
شهرستانی شاید روشن‌تر و صریح‌تر آفریدگی را بیان می‌کند. زیرا فرض بر این است که این قرآن در جایی قرار دارد و وجود دارد و خداوند آن را به پیامبر خود می‌دهد. پس باید از یک جایی خداوند برداشته باشد(لوح مخفوظ) و در یک جایی هم قرار داده باشد(قلب پیامبر):
«انتقال دادن آن محال است. چه غیر ممکن است که یک چیز در آن واحد در دو جا موجود باشد و آنچه ما تلاوت می‌کنیم حکایتی از آن چیز است که زمانی بر لوح محفوظ نوشته شد. و اما این حکایت چیزی است که ما آن را ساخته و ایجاد کرده‌ایم.»
بنابراین سخن از دو قرآن است که یکی محکی و دیگری حاکی از آن است. یکی آن قرآن که در لوح محفوظ است و یکی هم قرآنی که زمینی است و ساختة بشر است و این قرآن بشری، عین همان قرآن الهی است. یکی بود و دیگری نمود آن است.
این دیدگاه را می‌توانید در آثار افرادی همچون ابوهذیل، جعفربن حرب و جعفر بن مبشّر و شهرستانی و ابن حزم ببینید.
البته بعضی از اینها به جای لوح محفوظ، قید هوا را آورده‌اند که قرآن را آفریده‌ی در هوا دانسته‌اند.
مسأله عمده برای معتزله مسأله‌ی مکان است که اگر چنانچه چیزی از مکانی برداشته شود؟ دیگر آن چیز در آن مکان نخواهد بود و خلأ ایجاد خواهد شد. لذا قرآن اگر از لوح محفوظ برداشته شود، دیگر در آن نخواهد بود. و در لوح محفوظ خلأ ایجاد خواهد شد. بدین جهت معتقد به محکی و حاکی یا مقلّد و تقلید شده‌اند.
بنابراین ما تاکنون با دو نظریه آشنا شدیم:
۱- قرآن ناآفریده
۲- قرآن آفریده
کسانی که معتقد به آفریدگی قرآن‌اند، بعضی بر این باورند که قرآن گر چه آفریده شده است ولی زمان آفریدگی آن پیش از جهان است با آفرینش لوح محفوظ، قرآن هم آفریده شد. که به این نظریه طرفداران قرآن از پیش موجود گفته می‌شود. زیرا عنوان موجود، بیانگر مخلوق بودن آن است. این آقایان در تبیین دیدگاه خود از مباحث و مسائل فلسفی جوهر و عرض بهره گرفته‌اند.
البته بعضی از اینها به جای لوح محفوظ «هوا» را بیان کرده‌بودند. بعضی بر این باورند که قرآن در لوح محفوظ بوده است و بعضی بر این باورند که قرآن در هوا آفریده شده است.
اینها از آن جهت که کلام خدا را عرض می‌دانند و عرض احتیاج به محل دارد لذا به ناچار باید محلی را برای آن تدارک کنند که به لوح محفوظ و هوا پناه جسته‌اند.
عده‌ای دیگر از معتزله بر این باورند که
۱- کلام خدا صفت خدا نیست که ناآفریده باشد.
۲- کلام خدا عرض هم نیست که بخواهد آفریده خدا باشد.
۳- کلام خدا چون عرض نیست، پس احتیاج به محل ندارد که لوح محفوظ باشد، یا مثلاً اجسام باشد، تا بدینجا نگاه سلبی و نفی آنها است در ادامه معتقدند:
خداوند طبیعت و پیامبر را آفریده و آن را خاصیتی بخشیده و آنها را به چیزی تجهیز کرده که می‌توانند از خود کلام بیرون بدهند. در حقیقت این کلام درخت یا کلام خود انسان است ولی به صورت مجازی به خداوند نسبت داده می‌شود.
قرآن از آن جهت الهی و آسمانی است که خداوند این قدرت را داشته که مثلاً درخت را بیافریند و یا کسی را بیافریند که نماینده‌ی اراده و قصد او باشد. در این باره به دیدگاه معمّر توجه شود. شهرستانی اینگونه بیان می‌‌کند: «خدا چیزی جز اجسام را نیافرید. و اما اعراض از اختراعات اجسام است که یا به طبع پدید می‌آیند، همچون آنکه مثلاً آتش سبب احتراق می‌شود، و خورشید سبب گرم شدن و ماه سبب رنگین شدن چیزها و یا به اختیار، همچون اینکه مثلاً جانوران سبب ایجاد حرکت و سکون و اجتماع و اختراق می‌شوند.»
«چون او ]معمّر[ به وجود صفات قدیم و نیز به مخلوق بودن اعراض معتقد نیست بنابراین نتیجه‌ی نظر وی آن می‌شود که خدا کلامی ندارد که با آن تکلم کند. امر و نهی وجود ندارد »
بنابراین، بسیاری از مباحث در مسأله‌ی وحی، حذف خواهد شد. به گفته‌ی نظام و معمر قرآن، کلام الهی نسیت بلکه خداوند پیامبر را آفریده و این پیامبر است که قرآن را ایجاد می‌کند.
ابن راوندی و خیاط نظر معمر را اینگونه بیان داشته‌اند: « معمّر بر این اعتقاد بود که قرآن فعل خدا نیست. و نیز چنانچه نظر اکثریت مردمان است، صفتی از صفات ذات خدا نیست. بلکه کار طبیعت است.»
اشعری مدعای معمّر را اینگونه تحیل می‌کند:«پیروان معمر مدعی آن بودند که قرآن عرض است.. ولی غیر ممکن است که خدا آن را به معنای حقیقی کلمه‌ی ساختن، ساخته باشد. چه آنان بر این اعتقاد بودند که محال است اعراض بتوانند فعل خدا باشند. بنا براین آنان چنان می‌اندیشیدند که قرآن عبارت از فعلی از محلی است که قرآن از آنجا شنیده می‌شود. اگر از بوته‌ی درخت شنیده شود، در آن صورت فعلی از بوته‌ی درخت است. و از هر جا که آن را بشنوند، فعل محلی است که در آنجا قرار گرفته است.»
به نظام نسبت داده‌اند که او معتقد است قرآن یا همان کلام خداوند، در “هوا“ موجود است. خواننده با تلاوت آیات، مانع شنیدن را از میان بر می‌دارد، پس از آن کلام خداوند شنیده می‌شود.
قرآن یا کلام الهی به نظر نظام، همچون حروف مقطعه در هوا پراکنده است. و اینکه این کلام، چه زمانی آفریده شده است؟ از سخنان نظام، چیزی دال بر آن نمی‌توان استفاده کرد.
در نگاه نظام، قرآن، خود به صورت حروف است. پوسته و لفافه‌ای پیرامون آنرا پیچیده و راهی بدان نیست مگر آن که کسی قرآن بخواند، همین قرآن خواندن یعنی شکسته شدن آن پوسته و بیرون آمدن مغز و محتوای قرآن.
لازم به یادآوری است که نظام اعجاز قرآن را در الفاظ آن نمی‌داند بلکه بر این باور است که بعضی شاید بتوانند اثری نیکوتر و بهتر از قرآن و عالیتر از آن به وجود آورند. ولی محتوای قرآن آن‌گونه نیست. کسی را توانائی هماوردی با محتوای قرآن نخواهد بود.

۱۵ comments

  1. seyyed mohammadi

    به نام خدا. سلام بر سیدیاسر میردامادی. مطلب راجع به سروش را الان دیدم. جالب بود.

  2. افشین

    دیدگاه ابن‌کلاب را که خواندم گفتم خود «خدا» هم فکر این‌جایش را نکرده بوده وقتی موضوع پناه دادن به مشرکان و گوش دادن به کلامش را مطرح کرده است! امان از دست دستگاه افلاطونی! ادعای نظام راجع به اعجاز را هم غیر قابل دفاع یافتم. همان اعجاز ادبی هم سلیقه‌ای و قابل بحث است، چه برسد به حالت گنگ و غیرقابل اندازه‌گیری که این‌جا مطرح شده است. باقی هم، مانند بن‌حنبل، هم با همان مشکل قدیم بودن زبان عربی و مشکلات جانبی‌اش روبرو می‌شوند که پیش‌تر اشاره کردم. البته معمر از همه کم تنش‌تر به نظرم رسید، اما دیگر دینی نمی‌ماند اگر این موضع پذیرش جمعی پیدا کند.

  3. yaser

    آره آقای افشین من هم موافق ام این معمر خیلی باحال است. اصولا لابلای اندیشه اسلامی یک آدم هایی با عقاید متفاوت پیدا می شود منظورم در میان آن ها که ملحد بودند یا تکفیر شدند نیست بلکه میان همین عالمان است. من در زمینه های مختلف کم و بیش آراء شاذی مثل آراء معمر را جمع کرده ام از اروزهای ام این است که روزی این ها را توسعه دهم و چاپ کنم ( البته نه در وزارت ارشاد احمدی نژاد)

  4. سیدعباس سیدمحمدی

    به نام خدا. سلام. ۱) ببخشید. ظاهراً احسان نراقی نیازی به خوش آمدن برادر بزرگوار شما ندارد. ۲) ببخشید. سروش خودش چه قدر “اسلام شناس” است که بخواهد در مسیر “اسلام شناس شدن” به شما و من و دیگران کمک کند؟ ۳) ببخشید. شما که خودت اهل فن هستی. فرض کن اسلام فقط قرآن است. در “بحث الفاظ” قرآن، سروش چه قدر ماهر است؟ ۴) ببخشید. اگر به آمار واژه هایی که در کتابها و سخنرانیها و مقاله های سروش به کار رفته دسترسی داشته باشیم، تعداد لفظ “دین” و “خدا” بیشتر است یا “مولوی”؟ ۵) ای سیدیاسر میردامادی. مولوی و محیی الدین و شمس مگر حرفشان “خدا” و “پیامبر” نیست؟ یعنی اگر ما بخواهیم اقتدا کنیم به سروش و در مسیر “عشق مولوی” حرکت کنیم، آیا باید شعر گل و بلبلی بگوئیم یا در تثبیت دین خدا قدم برداریم؟ ۶) یکی از کتابهای جالبی که خوانده ام “اوصاف پارسایان” است. ۷) ای میردامادی. مواظب باش اسیر “توهم” نشوی. اسیر کلمات و آدمها. ۸) عکس جالبی از فرهادپور و مهرگان و معظمی و فرجامی و گنجی پور در یکی از وبلاگهای دبش دیدم. به قول ایشان، جای تو و مراد هامون خالی بود. عکس جالبی بود. عکس امید مهرگان از همه بامزه تر است. ۹) یک شباهت اندر میان مراد هامون و عبدالکریم سروش: استفاده از نام جعلی. چه بسا استفاده از نام مستعار، از قوت شخصیت نباشد. ۱۰) دبش: دبش شاید کم اهمیت تر از آن است که مدیرش و اعضاء مهمش تصور می کنند. یکی از اعضائش، به قول خودش، به شغل jaakeshi-ye farhangi مشغول است. من سرم سوت کشید. ۱۲) سروش حتا بر گردن فقها حق دارد. ولی فقها و سروش در دنیاهای متفاوتی زندگی می کنند. ۱۳) آیا بهترین جا برای شناخت مارکسیسم و سوسیالیسم شوروی نیست؟ پس چرا گمان می کنی باید این جا پوست بیاندازی و سپس بروی اروپا؟ بامزه است. کربن آمد ایران. حالا برای اسلام شناس شدن باید رفت اروپا. ــ چند ماه قبل کتابی گرفتم و خواندم به نام امام رضا در رزم گاه ادیان، از انتشارات مسجد جمکران، اثر سهراب علوی. به نظرم هم نکته های جالبی داشت و هم در مواردی اغراق و اشتباه کرده بود. ــ موفق باشی. فعلاً خدا حافظ.

  5. yaser

    آقای سید محمدی عزیز! نامه پر مهر شما همراه با کارت پسنالی که از مسجد جمکران خریده بودید رسید آقا ممنون.

  6. یاسر جان مطلبی در وبلاگم نوشته ام که علی القاعده تو هم از این بحث ها بدت نمی‌آید. نظرت را مشتاقم.

  7. یاسر

    آقای واقف مطلب شما را خواندم و یک چیزی در کامنت نوشتما اما هر چه می فرستادم در قسمت کامنت شما نمی آمد نمی دانم می آمد و من نمی دیدم یا اصلا نمی آمد.

  8. یاسر

    آقای واقف مطلب شما را خواندم و یک چیزی در کامنت نوشتم اما هر چه می فرستادم در قسمت کامنت شما نمی آمد نمی دانم می آمد و من نمی دیدم یا اصلا نمی آمد.

  9. یاسر جان! نمی‌دانم این وبلاگ ما چه شده است که کامنت ها را باتأخیر نمایش می‌دهد! تشکر!

  10. وبلاگ کل شخص یشبه بصاحبه

  11. واقعا مسخره است که کامنتهای من معمولا حذف میشن .دبش جز دادوقال ظاهرا حذف و طرد هم خوب میداند واقعا مسخره است

  12. سراج

    سلام
    جناب سید محمدی عزیز، احسان نراقی دو اشکال بزرگ دارد یکی آنکه نسبت به دکتر شریعتی با حسادت قضاوت می کند و دوم آنکه علیرغم ارتباطات نزدیکش با روحانیت حاکم در ایران همچنان سنگ پهلوی ها را به سینه می زند. نراقی نه الان که سابق بر این هم حرف تازه ای برای گفتن نداشته و در محافل روشنفکری ایرانیان مقیم اروپا جایگاهی ندارد هرچند شخصیت قابل احترامی دارد و برای ایرانیان گرفتار یک مشکل گشا محسوب می شود.تا همینجا کافی است…

  13. به نام خدا. سلام بر براداران میردامادی، ایدهما الله. خب شاید هیچ نیازی به بند (۱) مطلب من و رنجش احتمالی آقا سراج نبود، همان طور که هیچ نیازی به بقیه ی بندها نبود! کامنتهای من برای میردامادی از سر صمیمیت و دوستی است. به هر حال متاسفم و عذرخواهی می کنم. و اما بعد، احسان نراقی نه یک عیب، که شاید هزار عیب داشته باشد. من فقط گفته بودم “ظاهراً احسان نراقی نیازی به خوش آمدن …” گمان کنم قبول کنید که جمله ی من غلط نیست. ــ به قول آقا سراج، “تا همین جا کافی است”. یعنی خود آقا سراج، اجمالاً هم نقد/انتقاد خود به احسان نراقی را گفت و هم حسن و خوبی او را. (عیب و حسن “از دید آقا سراج”)ــ مجله ای به نام “مدرسه” منتشر شده. در کیوسکها تا به حال پیدا نکردم. ــ من مطلقاً ارتباط خاصی با احسان نراقی ندارم. ــ فعلاً خدا حافظ. ملتمس دعا.

  14. yaser

    سید محمتی عزیز! از مطلب ات ممنون ام همین مطالب از روی صرافت طبع ات است که مرا خوش آمده است و الا من هم یکی دوبار از محتوای صریح و نادرسا اش رنجیده ام اما از روی صداقت و صرافت است پس قابل تحمل است

  15. یاسر

    ضمنا از برادر عزیزم که برای اولین بار به این وبلاگ در حد گذاشتن کامنت اعتنا کردند متشکرم به هر حال می دانم که بر خلاف برخی از کسانی که اصلا آن ها را نمی شناسم اما مشتری دائمی وبلاگ ام هستند می دانم که برادرم مشتری دائمی آن نیست. ضمنا حضرت اخوی! فاطمه خانم گفت که برای من یک آف گذاشته بودید اما آفی ندیدم. جای تان در مشهد کنار متین و مادرش حقیقتا خالی است و البته جای ما در فرانسه کنار سروش نیز هم.

Leave a Reply