وحی شناسی(۴)

۵ شهریور ۱۳۸۴

بو علی سینا
بوعلی سینا برای عقل چهار مرتبه بیان کرده است:
عقل هیولائی یا عقل بالقوه
عقل بالملکه
عقل بالفعل
عقل مستفاد
مرتبه نخست: عقل بالقوه
این توانائی ادراک اولا در همه‌ی انسانها وجود دارد.
ثانیاً تا زمانی که عقل چیزی از کمالات و معقولات را درک نکرده است در مرحله‌ی قوه قرار دارد.
مرتبه دوم: عقل بالملکه
این عقل وقتی در فرد تحقق می‌یابد که معقولات اولی را درک کرده باشد. یعنی فرد با ادراک می‌تواند حقایق دیگری را درک کند مثلاٌ درک می‌کند که جزء کوچکتر از کل است. کل بزرگتر از جزء است.
مرتبه سوم: عقل بالفعل
علاوه بر معقولات اولیه، معقولات اکتسابی نیز در ذهن تحقق یافته اند که در صورت لزوم، ذهن به آنها مراجعه می کند که به آن عقل بالفعل می گویند. در این مرتبه عقل حقایق را در خود دارد ولی فعال نیست فقط وقتی که لازم است سراغ آنها رفته و از آنها استفاده می‌کند.
مرتبه‌ی چهارم: عقل مستفاد
همان ادراکات اولیه و ادراکات اکتسابی، حالت فعال پیدا کرده و صورتها را تعقل می‌کند. حتا خود را هم تعقل می کند. انسانی که به این مرحله برسد، او انسان کامل است.
بوعلی سینا ملاک سیر و حرکت فرد را در مدارج و مراحل عقل در عرصه‌ی حدسیات ارزیابی می‌کند.
فراگیری ممکن است از جانب معلم باشد یا از جانب غیر معلم. فراگیر – معلم – اگر چنانچه دارای استعداد قوی باشد، دارای حدس است. حدس بوعلی سینا، شاید جایگزین تخیل فارابی شده است. الا این که فارابی تخیل را خاص پیامبری دانست، ولی بوعلی سینا حدس را خاص پیامبر نمی‌داند، بلکه حدس در مراتب، به نحو اشتداد و ضعیف وجود دارد.
برخی چنان با استعداد و باهوش هستند که بسیاری از چیزها را پیش خود و بدون حضور در محضر معلم فرا می‌گیرند، یعنی اینها حدس می زنند، چون از قدرت حدس بالایی برخوردارند که قوه‌ی حدس آنها جایگزین یادگیری می‌شود. و خود حدس از اموری است که به لحاظ کمی (تعداد حدس) و کیفی (سرعت حدس) دارای مراتب است:
بعضی از مردم در موارد زیادی حدس می‌زنند. (مثلاً در مسابقات ورزشی)
بعضی از مردم، اصلاٌ حدس نمی‌زنند.
بعضی از مردم، گاهی حدس می‌زنند و گاهی حدس نمی‌زنند(بدین معنا که حدسهای آنها گاهی مطابق با واقع در می‌آید و گاه مخالف با واقع می‌باشد.
بعضی از مردم، قوه‌ی حدس آنها، از سرعت بالایی برخوردار است.
بعضی از مردم در بیش ترین زمان ممکن حدس می‌زنند.
بعضی از مردم هم در یک زمان متوسط می‌توانند حدس بزنند .
اگر توانائی حدس انسان تقویت شود دیگر لازم نیست برای اتصال به عقل فعال آموزش ببیند یا مطالعه کند یا تلاش و کوشش کند. بوعلی سینا به این مرتبه از عقل، عقل قدسی می‌گوید، جنس آن از عقل بالملکه است. و همه‌ی مردم از آن برخوردار نیستند.
قوه‌ی متخیله، اگر چنانچه جایی باشد که در فرد قوه‌ی حدس قوی باشد حقایق را دریافت می کند و آنها را به حالت زیانی در می‌آورد.
با توجه به درجات و مراحلی که از مردم برشمردیم. حالت کمال آن این گونه خواهد بود که افرادی هستند که بیشترین حدس را در کمترین زمان ممکن می زنند. و اینان کسانی‌اند که به جهت برخورداری از روح قدسی و صفا و شدت اتصال به مبادی اولیه، تمام صورتهای عقل فعال در او نقش می‌بندد. و این گونه‌ای از نبوت است. بلکه بالاترین قوه از قوای نبوت است.
بنابراین بوعلی سینا علاوه بر قوه‌ی تخیل، قوه‌ی حدس را هم به کار گرفت. ولی در این که پیامبر حقایق را درک می کند و به آنها صورت زبانی می‌دهد با فارابی هم مسلک است.
ابن خلدون
ابن خلدون انسانها را سه دسته می‌کند:
۱ – دانشمندان
۲- اولیاء
۳- انبیاء
دسته سوم که پیامبران‌اند را چنین تعریف می کند: پیامبران نفوسی هستند که سرشت آنها مجرد و بریده‌ی از امور جسمانی و حتا روحانی بشری است، اینها به سوی فرشتگان که در افق بالاتری قرار دارند، ارتقاء می‌یابند. این صعود و بالا رفتن چنان ادامه می‌یابد که در لحظه‌ای خاص در شمار فرشتگان قرار می‌گیرند. در این مرحله است که برای آنان شهود ملا اعلی اتفاق می‌افتد، در همان جایگاهی که بدان رسیده اند شنیدن سخن نفسانی و خطاب الهی در همان لحظه‌ی خاص حاصل خواهد شد.
ابن خلدون، به نظر می‌رسد که ماهیت پیامبران را از جنس غیر از جنس بشر می‌داند. ایشان ذاتاً آنگونه آفریده شده اند که توانائی صعود و ارتقاء را دارند. خداوند در اینها ابن جبلت و سرشت را قرار داده است. حتا زمانی که بشرند که با دیگران تفاوتهای جدی دارند، به جهت آن که از اعتدال و استقامت معنوی برخور دارند، تمایلات دیگران را ندارند.
به جهت برخورداری حالت فرشته سانی و بریدن از جهان بشری، هر وقت که بخواهند می‌توانند به آن افق متوجه شوند. و این نیز با تلاش و کوشش به دست نخواهد آمد بلکه سرشت آنها این گونه آفریده شده است. و در ملأ اعلی آنچه را که باید می‌گیرند. سپس جهت تبلیغ به ادراک بشری و قوای انسانی در می‌آید.
ابن خلدون پیامبران را اینگونه معرفی می کند:
۱ – سرشت غیر بشری دارند
۲ – می‌توانند به افق برتر و بالاتر راه بیایند
۳ – به جرگه‌ی فرشتگان می پیوندند.
۴ – کلام خدا را در می‌یابند
۵ – هر وقت که بخواهند می‌توانند به این حالت برسند
این که پیامبر در همان موقعیت فرشتگانی خود، چگونه کلام خدا را در می‌یابد، ابن خلدون معتقد است به روشهای گوناگون اتفاق افتاده است.
۱- گاه بانگی رعد آسا می‌شنوند، این بانک همچون رمزی است که با این بانگ آن مفاهیمی که القاء شده است را استنباط می کند. و چون آن بانگ پایان بیابد، مطلب را درک می‌کند و آن را می فهمد.
۲- گاه فرشته ای به صورت مردی بر او کلام خدا را القاء می‌کند و با او سخن می‌گوید و او هم القائات فرشته را در می‌یابد و حفظ می‌کند و به مشاعر بشری جهت فهماندن آنها باز می‌گردد و این هم در یک لحظه اتفاق می‌افتد. لحظه ای که از یک چشم به هم زدن هم کمتر است. و به جهت همین شتاب وسرعت است که به آن وحی گفته‌اند.
ابن خلدون حالت دوم را که دیدن فرشته باشد، کامل‌تر از اول می‌داند و معتقد است این حالت فقط برای پیامبران مرسل اتفاق می‌افتد. ولی حال اول برای همه‌ی پیامبران رخ می‌دهد.
ابوحامد محمد غزالی م ۵۰۵
برای دستیابی به دیدگاه غزالی لازم است نظرات او را پیرامون وحی که در سه کتاب به تفصیل از آن بحث کرده، مورد بررسی قرار دهیم:
کتاب‌المنفذمن‌الضلال (شک و شناخت)
معارج‌القدس
و تهافت ‌الفلاسفه
در کتاب‌ المنفذ من‌ الضلال که توسط آقای صادق آئینه‌وند به شک و شناخت ترجمه شده است در تبیین حقیقت وحی اینگونه می‌گوید:
گوهر انسان در اصل فطرت خالی و ساده است. همچون آئینه‌ای صاف و شفاف از جهان هستی، هیچ چیزی نمی‌داند. و جهان هستی فقط یک عالم نیست. بلکه عالمهای بسیاری است که ما یعلم جنود ربک‌الاهو. (شمار لشگریان خداوند را جز خود او کسی نمی‌داند). خداوند با ابزار ادراکی که در اختیار بشر گذاشت، بشر توانست، نسبت به جهان هستی، آگاهی بیابد. و برای ارتباط انسان با جهان و کسب آگاهی، ابزار مختلفی را در اختیار دارد که این ابزار و امکانات ادراکی، در طی چهار مرحله به انسان داده می‌شود. به عبارت دیگر برای ادراکات انسان، چهار مرحله قرار داده شده است:
مرحلة نخست: ادراکات حسی.
ارتباطی که انسان از راه حواس پنجگانه خود با جهان هستی بر قرار می‌کند و می‌تواند آنها را بشناسد. البته ادراکات حسی هم از نوعی طبقه‌بندی در انسان برخوردار است:
۱ ـ حس بساوائی: برای درک گرما، سرما، تری، خشکی، زبر، نرمی.
۲ ـ بینائی: برای درک رنگها، صداها، شکل‌ها، (میدان عمل این حس گسترده‌تر از دیگر خواص است.)
۳ ـ حس شنوائی: برای شنیدن صداها، و آهنگ‌ها
۴ ـ حس چشائی: برای درک مزه‌ها، شوری، شیرینی، ترشی، تلخی …..
۵ ـ حس بویائی: برای درک بوها،
مرحله دوّم: وجود قوه‌ی تمیز است که این مرحله بعد از سن هفت سالگی در افراد تحقق پیدا می‌کند. تا پیش از این مرحله، شخص با جهان محسوسات درگیر است و بعد از مرحله‌ی اول و قرار گرفتن در مرحله‌ی دوم است که از جهان محسوسات عبور می‌کند و او دارای توانایی تشخیص و تمیز است. فرد قدمی به سمت کمال بر می‌دارد و مرتبه‌ای از درجات کمال را کسب می‌کند.
مرحلة سوّم: قوه‌ی عقل
در این مرحله، بسیاری از اموری که در مرحله‌ی نخست و دوم توان درک آنها را نداشت، درک می‌کند. بین امور جایز و غیرجایز، واجب و غیر واجب فرق می‌گذارد و به ادراک کلیات توفیق می‌یابد.
مرحلة چهارم: قوه‌ی وحی
مرحلة قوه‌ی وحی، مرحله‌ای بالاتر و برتر از قوه‌ی عقل است. این برتری چنان است که برای فرد افق دیگری می‌گشاید به گونه‌ای که فرد می‌تواند چشم دیگری بیابد و به جهان غیب و آینده‌ی جهان، آگاهی بیابد.
اگر دقت کرده باشید، کسی که درگیر محسوسات است و دوره‌ی کودکی را می‌گذراند، از تمیز و بازشناسی خوب از بد، زشت از زیبا، باز می‌ماند. و چنانچه که به قدرت و قوه‌ی تمیز نائل شد، از ادراک کلیات و درک خوبیها و بدیها، واجبات و محرمات، باز می‌ماند.
کسی هم که در مرحله‌ی سوم است، گرچه قوه‌ی عقل را دارا است ولی توانائی درک مرحله‌ی بالاتر را ندارد. همچنانکه یک کودک از مدرکات عقلی سر باز می‌زند و آنها را دور از ذهن می‌داند، برخی حتی از خردمندان هم، به انکار مرحله‌ی چهارم می‌پردازند. چون هنوز به مرحله‌ی کلام حتا همان مرحله‌ی سوم نرسیده‌اند که نیک درک کنند که مرحله‌ی بالاتری هم وجود دارد. لذا به انکار آن می‌پردازند.
غزالی بر این باور است که وحی یک نوع قوه و توانائی است که فرد باید به آن برسد و این امر برای همگان میسر نیست. ولی این را ما می‌دانیم که معارفی در جهان هستی وجود دارد که این معارف از طریق عقل قابل دسترسی نیست. بلکه تنها راه دستیابی ما به آن، وحی است. وحی به نظر غزالی روشی است برای درک اموری که عقل از ادراک آن ناتوان است.
به نظر غزالی، وحی مرحله‌ای و موقعیتی است که شخص پیامبر که در آن مرحله و موقعیت قرار گرفت حقایق فرا عقلی را دریافت می‌کند.
این که این حقایق به صورت الفاظ است یا به صورت معنا است؟ یا صورت دیگری دارد؟ غزالی در این‌باره در “شک و شناخت” باید گفت سکوت برگزیده است.
در کتاب معارج ‌القدس بیشتر به وحی پرداخته و لایه‌های دیگری از آن را بیان می‌کند.
در معارج‌ القدس، وحی را یک امر اکتسابی نمی‌داند. بلکه آن را هدیه و موهبت الهی می‌داند. البته مقدمات کار را فرد نبی فراهم می‌کند. همه‌ی اینها نقش شاید آمادگی داشته باشد تا بتواند وحی را نیک دریابد.
در حقیقت غزالی می‌خواهد بگوید:
یکم: نبوت یک امر اتفاقی نیست. بلکه بسترهای آماده‌ی پیشین لازم است.
دوم: نبوت یک امر همگانی نیست. چنین موهبتی برای همگان فراهم نیست.
تقریبا غزالی نوعی ترکیب و امتزاج را بین اختیار و استعداد جمع کرده است.
غزالی به غیر طبیعی بودن سرشت وحی باور دارد در برابر کسانی که باور به طبیعی بودن سرشت وحی داشتند. البته غزالی این مدعا را به صورتی بسیار ساده و روان مطرح می‌کند. آیا تفاوت بین نبات و حیوان وجود ندارد؟ به لحاظ گستره‌ی فعالیت، بسیاری از کارها را حیوانات می‌توانند انجام دهند که گیاهان از انجام آن ناتوانند و همین اختلاف در نسبت بین انسان و حیوان هم وجود دارد. حوزه‌ی کار و فعالیت انسان بسیار گسترده‌تر از حیوان است.
این‌ها بر می‌گردد به طبیعت گیاهان و جنبندگان و انسانها. انبیاء هم طبیعت آنها به گونه‌ای است دارای توانائی خاصی هستند.
صدر حکمای الهی (۹۷۹-۱۰۵۰)
در فرصت فراهم آمده، تلاش می‌کنم تا دیدگاه ملاصدرا را از کتاب مفاتیح‌ الغیب ایشان تبیین کنم.
ملاصدرا معتقد است « تکلم» مصدرِ صفت نفسی است. به معنای ایجاد کلام کردن. و فایده‌ی کلام آنگاه تحقق خواهد یافت که اعلام شود و اظهار گردد.
باید توجه داشت که کلام خود مستقل نیست بلکه باید قائم به چیزی باشد. ملاصدرا رابطه‌ی کلام را با متکلم، رابطه‌ی فعل می‌داند با فاعل، نه رابطه‌ی صفت با موصوف.
حتا ممکن است برخی رابطه‌ی کلام را با متکلم، از قبیل رابطه‌ی بناء با ساختمان بدانند. یا رابطه‌ی نویسنده با کتابی که نوشته شده است. کلام و متکلم غیر از همه‌ی اینها است. همچنان که در بالا یادآور شدیم. ملاصدرا کلام را صفت نفسی می‌داند. حوزه‌ی کلام حوزه‌ی نفس است.
هدف متکلم از کلام، نخست ایجاد جوهر صورتهای حروف و شکل دادن آن حروف توسط مخارج دهان است. و این، همان اعلان و اظهار است. نتیجه‌ی ظهور بخشیدن، غیر از آگاه کردن و چیزی خواستن است. اظهار کلام غیر از اعلام آن است. آشکار شدن هر کلام، غیر از ابلاغ آن است. باید به این دوئیت و تغایر توجه شود. برای تبیین بهتر لازم است بدانیم که کلام بر سه گونه است:
۱ ـ کلام برتر.
کلامی است که هدف و غایت آن، همان ظهور و بروز است و هیچ هدفی جز خلق همان کلام و اظهار آن وجود ندارد. این کلام، همان ابداع امر و امر «کن» می‌باشد.
جهان هستی، مظهر کلمات تامه‌ی الهی‌اند. نه پایان می‌پذیرند و نه نابود می‌شوند که این کلام چیزی جز همان مخلوقات و ظهورات الهی نیست.
۲ ـ کلام میانی
کلامی است که غیر از ایجاد کلام و اظهار آن، هدف دیگری هم در آن وجود دارد. با کلام، ایجاد می‌شود و ظهور می‌یابد ولی آن‌چه ظهور یافته است، سر پیچی و یا جدایی در آن راه ندارد. مانند فرمان الهی به فرشتگان که اطاعت در ذات و سرشت آنها نهاده شده است . چه فرشتگانی که به امور مادی می‌پردازند. و چه فرشتگانی که به امور معنوی و عالم مجردات. این فرشتگان، وجودشان بر پیروی و نهادشان بر اطاعت و فرمانبرداری است. این کلام، بدون واسطه صورت می‌گیرد
۳ـ کلام فرودین
و این کلامی است که برای ایجاد و خلق آن مقصود و مرادی خواهد بود که سرپیچی و پیروی، نیز در آن می‌باشد. باید که نگهبانی باشد تا افراد را نگهداری و راهنمایی کند. همانند خطابات خداوند به متکلمین( انسان و جن ) این کلام با واسطه صورت می‌گیرد. با فرستادن کتابهای آسمانی. رسولان الهی که هم کتابها و هم پیامبران و هم مکلفین آفریده شده‌اند. چون در این مورد واسطه وجود دارد. احتمال سرپیچی و عصیان بسیار است. ولی در مورد دوم که واسطه در میان نیست، سرپیچی صورت نمی‌گیرد.
به لحاظ مراتب همچنان که گفته شد، بالا‌ترین مرتبه‌ی کلام، عبارت است از مرتبه‌ی ابداعی که همان مرتبه‌ی قضاء حتمی است. یعنی صورتهای موجودات به همان ترتیب که اراده‌ی ازلی ایجاب کرده است ـ حکم کلی الهی در اعیان موجودات به همان ترتیب که در نفس‌الامر می‌باشندـ . چنانکه پروردگارت مقرر داشته که جز او را نپرستید
در مرتبه‌ی بعد از آن و پائین‌تر از آن، مرتبه‌ی امور تکوینی است. این مرتبه همان عالم قدر زمانی است. همه چیز نزد او به اندازه است.
و مرتبه‌ی بعد از آن، امر تشریعی است، که امر تشریعی در جهان ماده و ظرف زمان و اندازه‌های عینی ، تحقق می‌یابد. از این قبیل است سفارش به نوح نبی
ملاصدرا، انسان کامل را مظهر خداوند متعال می‌داند و هر سه مرحله از کلام را در انسان کامل متجلی می‌بیند. چون انسان کامل، جانشین خداوند در زمین است.
مرحلة نخست: افاضه و بخشش حقایق و ریزش معارف الهی بر او و بر گوش دل او. و سخن گفتن او با خداوند، درخواست فیض از خداوند و بخشش به زبان ذاتی از حق است. البته در صورتی که به مرتبه‌ی عقل بالفعل برسد که کارش صورت دادن معانی عقلی است. و آن کسی که به مرتبه‌ی عقل بالفعل رسیده باشد، به عقل بسیط بدل شده و جوهری شده است که حقایق را بیان و به معارف عقلی گویا می‌شود. فقط کار او در این مرحله صورت دادن حقایق است.
مرتبه دوم یا میانی: فرمان دادن و باز داشتن، اعضاء و ابزارها است. آن هم به واسطه‌ی حرکت دادن قوای نفسانی نیروهای طبیعی خود. فرمان نفس بر قوای طبیعی بدن جاری می‌شود و آنها هم پیروی می‌کنند. تمامی امور طبیعی انسان در این زمینه از کلام او قرار می‌گیرد.
مرتبه سوم یا فرودین و پائینی: درخواست به واسطه‌ی زبان و یا دست و یا اعضاء و جوارج است. کلام ممکن است به:
گفتن باشد
و ممکن است به اشاره باشد
و ممکن است به نوشتن باشد
و ممکن است به عمل کردن باشد.
و یا چیز دیگری غیر از این امور.
دقت شود که اگر حد واسط را از میان برداریم و کلام بدون واسطه از خداوند شنیده شود، دیگر راهی برای سرپیچی و عصیان باقی نخواهد ماند.
صدر حکمای الهی مراحل سه گانه‌ی از وحی را از این آیه‌ی شریفه، نیک دریافته است: سوره‌ی شورا آیه ۵۱ که خداوند با هیچ بشری سخن نگفته است مگر به وحی، یا از پس پرده‌ای و یا با فرستاده‌ای. که ملاصدرا همان قسم نخست را کلام حقیقی می‌داند.
پس از تبیین کلام الهی، صدر حکمای الهی به بررسی تفاوت یا عدم تفاوت کلام و کتاب می پردازد برخی کلام را غیر از کتاب می‌دانند. بدین معنا که کلام را بسیط و کتاب را مرکب می‌دانند. کلام از عالم امر و دفعی است و کتاب از عالم خلق و تدریجی است.
ملاصدرا حکمای الهی معتقد است کلام و کتاب در ذات یک چیزند ولی در مقام افاضه و نسبت دادن دو چیز می‌گردد. کلامی که از نَفْس انسانی بیرون می‌شود، صورتِ الفاظ می‌یابد که نَفَس انسانی نامیده می‌شود در مقابل نَفَس رحمانی.
نفس رحمانی الهی، همان وجود گسترده‌ی الهی است که حق تعالی به اراده‌ی ذاتی به حسب اقتضاء رحمان بودن خداوند، به جهت پحش فیض و رحمت سبحانی برانگیخته شده و به صورت حروف و آنچه که از حروف ترکیب می‌شود، درآمده است. همان‌گونه که از همان وجود انبساطی ( گسترده) صورتهای حقایق و موجودات مقید، سرچشمه می‌گیرند.
بنابراین، صورت الفاظ نسبتی به فاعل دارند، از آن جهت که از او صادر شده‌اند. و نیز نسبتی به قابل دارند، یعنی از آن جهت که در آن به حصول پیوسته است. یعنی ظهور پیدا کرده است. پس به یک اعتبار و به یک شأن آن را کتابت (نوشتار) و به اعتبار و شأن دیگری آن را کلام (گفتار) گویند.
بنابراین، تفاوت گفتار و نوشتار به تفاوت فاعل و قابل است و نیز به چگونگی اعتبار معتبر (به کسره) بر می‌گردد.
صدر حکمای الهی بر این باور است که قرآن موجود در بین ما، هم کتاب است و هم کلام.
قرآن از آن جهت که کلام است، نوری است از نورهای معنوی الهی که از نزد او فرود آمده است و منزل نخست آن قلب هر یک از بندگان اوست که مورد دوستی او قرار گرفته‌اند. ( آن را به قلب تو نازل کرد . قرآن به حق نازل کردیم و به حق نازل شد) .
و قرآن از آن جهت که قرآن است، کتاب و نوشته است که در آن، آیات احکام از آسمان ( جانب ملکوت ) جزء جزء بر دفتر دلهای عاشقان و اوراق نفوس رهروان، فرود آمده است.
در هدایت و بهره‌گیری از قرآن، پیامبران و پیروان، یکسان‌اند. در قرآن کریم بزرگترین معارف ربویی است که پیامبر را بدان آموزش داده و در آن اخلاق و سجایای پسندیده و نیکوئی است که پیامبر بدان متخلق و موصوف است. چنانکه می فرماید: تو خلقی عظیم‌داری، انک لعلی خلق عظیم.
اما در چگونگی فرود آمدن کتاب و کلام، صدر حکمای الهی چنین می‌گوید: روح انسان همانند آیینه‌ای است که چون به صیقل عقل قدسی، برای بندگی تمام، صیقل خورد، و از آن پرده حجاب‌های طبیعت و زنگار سرکشی و معصیت بر طرف شد در آن هنگام نور معرفت و ایمان -که حکماء از آن به عقل مستفاد یاد می‌کنند- تابان گردد. و به واسطه‌ی این نور عقلی، حقایق ملکوت و پنهانیهای جبروت برای انسان، آشکار گردد. چنانکه به واسطه‌ی نور حسی، صورتهای مثالی ـ برزخی ـ در آینیه‌های صاف، نمایان گردد. البته اگر شفافیت و براقی آن به واسطه‌ی طبیعت و صفای آن به واسطه‌ی زنگار تیره، ویا پرده‌ای آن را مانع نگردیده باشد. چون نفوس انسانی به جهت اصل سرشت خود، آمادگی و صلاحیت پذیرش نور ایمان و بخشش رحمان را دارد، اگر چنانچه تاریکی و ظلمتی آن را فرا نگرفته باشد. یا پرده‌ای آن را از ادراک حق مانع نگردیده باشد چنانکه فرماید بر دلهایشان مهر زده شده و نتوانند چیزی را فهم کنند.
یا فرماید: بلکه آنچه که انجام می‌د‌اده‌اند بر دلهای ایشان غلبه‌ کرده و زنگ نهاده.
چون نَقش انسانی از خواستهای بدنی چشم پوشیده و از سرگرمی‌های آنچه که در تحت آن پیروی شهوت و خشم و حق و تخیل است روی گردانیده و روی دل به سوی صفحه‌ی عالم ملکوت اعلی کرد به نیک بختی بزرگی راه بافته است. شگفتیهای جهان ملکوت و آیات با عظمت الهی را مشاهده خواهد کرد. چنانچه فرماید:
و شمه‌ای از آیه‌های بزرگ پرودگارش را بدید .
اگر چنانچه روح ، قدسی و دارای نیروی قوی باشد، آنچه را که در طبقه‌ی بعد از خودش است، روشن و نورانی نماید. او را جهت رفتن و پرداختن به کلام بالایی، از زیرین و پائین باز نمی‌دارد و سرگرم نمی‌کند. لذا هر دو طرف را حفظ می‌کند و به هر دو سو متوجه است.
به جهت نهایت قوّت و غایت شدّت، در فاصله‌ی میان معقولات و محسوسات جای گرفته، جهت باطن، او را از جانب حسّ ظاهری باز نمی‌دارد. او همچون فرد عامی، ناتوان و ضعیف نیست که چون به سویی متوجه شد از سوی دیگر غایب گردد. چنانچه ایشان را، دیدن از شنیدن، باز می‌دارد. یا ترسیدن از خواستن.
اما روح قدسی، آنگونه است که کاری از کاری و در جهانی بودن از جهان دیگر بازش نمی‌دارد. چون به افق اعلی نگریست، انوار معلومات الهی بدون آموزش بشری، از خداوند فرا گیرد. اثر آن آموخته‌ها، به قوای روح سرایت کند و صورت آنچه که روح قدسی مشاهده می‌کند برای روح بشری‌اش متمثل گشته و صورت بیابد. و از‌ آن، به ظاهرِ وجود اثر گذارد و بر حواس ظاهر مخصوصاً چشم و گوش که لطیف‌ترین و برترین حواس ظاهراند، متمثل گردد.
لذا شخص محسوسی را خواهد دید و کلام منظوم الهی را در نهایت زیبایی و فصاحت خواهد شنید. نوشته‌ی آن را خواهد دید. آن شخص محسوس، فرشته‌ای است که فرود آمده و وحی را به همراه دارد که همان کلام و کتاب الهی است.
صدرای‌ صدرحکمای الهی معتقد است، نباید این شخص را ساخته و پرداخته‌ی خیال دانست که وجود عینی ندارد. این سخن متمثل شده به آن گونه نیست که صورت خیالی خارج از ذهن نداشته باشد بلکه وجود بدون از ذهن و اندیشه دارد.
فرشتگان همچنانکه گفته شد کلام میانی‌اند. ایشان دارای ذات و گوهری حقیقی هستند. اضافه و توجهی نسبت به مرحله و مرتبه‌ی پایین‌تر از خود را دارند. همچون اضافه‌ی روح به بدن. البته نه بدن مادی، بلکه بدنی که در آخرت محشور و برانگیخته می‌شود ـ یعنی بدن مثالی ـ ذات حقیقی آنها از جهان امر و عالم قضاء الهی است ولی ذات اضافی آنان، خلقی و کتابی و قدرتی است که از این ذات اضافی، فرشتگان لوحی ـ لوح محفوظ یا لوح محو و اثبات ـ مانند اسرافیل ـ که از همه برتر است ـ و از آنان ـ فرشته‌های لوحی ـ لوحهای کتابی ایجاد می‌گردد.
فرشتگان آنان که در صف نخست‌اند و ربته‌ای بالاتر دارند، در بیداری با پیامبر (ص) برخورد می‌کنند. البته با روح قدسی پیامبر. چون روح نبوت به عالم آنان ـ جهان وحی‌ الهی و علم اعلای ربانی اتصال و پیوستگی دارد ـ یعنی عقل فعال. فرشتگان الهی توجهی به پائین دارند و پیامبر که به مرتبه‌ی عقل فعال رسیده است توجهی به بالا دارد. پیامبر، کلام الهی را که اظهار حقایق توسط مکالمه و سخن گفتن حقیقی است می‌شوند. وحی در اینجا کلام حقیقی ربانی است. و چون پیامبر (ص) با فرشتگان هم صحبت و همدم است، صدای نوشتن قلمهای آنان و گفتگوی ایشان را می‌شنود . این جا همان قاب قوسین او ادنی است. مقام قرب و معقد صدق است.
چون پیامبر (ص) به فضای ملکوت آسمان برسد ـ روح قدسی در حال القاء وحی ـ برای او، صورت آنچه که در لوح نفس خود در عالم ارواح قدری ـ لوح محو و اثبات دیده، متمثل گردد. و از آن جا اثرش به ظاهر او برسد. در این حالت، به حواس ظاهری او حالت بی‌خودی و خواب غالب گردد.
بیش از این گفته شد که روح قدسی توجهش به هر دو عالم حس‌ و روح، مشاعر و حواس را به کار گرفته و آنها را در راه معرفت و اطاعت الهی مدد می‌رساند. و چون خداوند او را بدون حجاب و پوشش خلقی، و یا بواسطه‌ی فرشته و یا جز‌‌ آن مورد خطاب قرار داده و بر آیات پروردگارش آگاه و بر نفس قدسی او نفش ملکوت و صورت لاهوت را منطبع و منقوش می‌کند.
صورتی از صورتهای وحیی برای او متمثل و آن صورت را به حق باطنی سوق می‌دهد و قوه‌ی ظاهری را بالا کشیده و برای او ـ روح قدسی ـ صورتی نه مانند صورتهای خواب و یا خیال، بدون جدائی از روح حقیقی خود متمثل می‌گردد. برای این روح قدسی، حقیقت فرشته به صورت محسوس خود، آنگونه که روح قدسی آن را درک کند متمثل می‌گردد.
لذا فرشته را به صورتی غیر آن صورت که در عالم امر ـ لوح قضاء ـ بود، بلکه به صورت خلقی قدری مشاهده می‌کند. سخن او را بعد از تحقق وحی می‌شنود یا به دست او نوشته‌ای را می‌بیند.
بنابراین، همگی چه فرشته، چه کلام و چه کتاب که توسط باطن و روح قدسی یا فرشته ارتباط برقرار کرده، از باطن به مشاعر و حواس ظاهر او انتقال می‌یابد و این بدان معنا است که نفس پیامبر از جهان باطن به عالم ظاهر باز گشته است. پس از سفر نخست پیامبر از جهان شهادت به عالم غیب. لذا شخص پیامبر، این حالت بر قوای حسی‌ او حالتی همچون بی‌خودی و تحیر، و به وحیِ فرستاده شده حالتی شبیه بیهوشی دست می‌دهد. این همان فرو ‌فرستادن کلام و کتاب الهی است.

۲ comments

  1. سلام
    الحق وبلاگ جالبه
    تبریک میگم
    تونستین به من هم سری بزنین
    خدانگهدار

  2. fhبا سلام
    مطالب زیبایی بیان کردید مخصوصا در مورد عالم ملکوت
    اما جامع نیست نمیدونم ایا از خودتون یا کس دیگری اما اگر از خودتون دوست دارم با هم صحبتی داشته باشیم
    موفق باشی منتظر پیام شما هستم

Leave a Reply