‌‌خدای‌بی‌نهایت‌و‌مساله‌ماه‌خدا(۱)

۲۵ مهر ۱۳۸۴

پیش مقدمه: رمضان فرارسید. چه باید کرد؟ نمی‌دانم. هرچه باشد بی اعتنا نمی‌توانم بود، طرفه اما آن که هرگاه قصد می‌کنم التفاتی بکنم تا سعادتی ببرم، محصول کار چیزی متفاوت از کار در می‌آید (نمونه‌اش مطلبی بود که به مناسبت نیمه‌ی شعبان نوشتم) ظاهرالامر بایدم گفت: آیین تقوا ما نیز دانیم/ لیکن چه چاره با بخت گمراه. با این همه کوشش بیهوده به از خفتگی. شاید به تعبیر مارتین بوبر، الاهی دان یهودی، – وبا بیانی مشابه اونامونو، الاهی دان مسیحی- کافر آن نیست که می‌گوید/رسیده است به این که خدایی نیست، کافر آن است که می‌گوید کاش خدایی نباشد (یعنی آن که متحرّی حقیقت نباشد). و برمنوال خدا، قیاس کنید دیگر باورهای مذهبی را هم‌چون نبوت، امامت، مهدویت و غیره. (درباره‌ی معنی کافر و اصولا شک و ایمان به زودی گزارش‌ها و مطالبی خواهم نوشت عجالتا این مقدار کفایت است). آن چه می‌آید تاملی است که شب آغاز ماه رمضان (آغاز به ماه ایرانی آن نه عربی‌اش!) از نظرم خطور کرد و آن را، گذرا و شتابزده، پای‌بند نوشتار کردم تا گریزپایی نکند و مصداق امتثال امر «قیّدوا العلم بالکتابه» باشم.
مقدمه: دست کم سه تلقی از خدا وجود دارد:
۱- خدای متشخص انسانوار
۲- خدای متشخص ناانسانوار
۳- خدای نامتشخص
در آیات قرآنی هر سه نوع خدا را می‌توان یافت. خدای متشخص انسانوار، تصویر خدا را در اکثر آیات نشان می‌دهد. خدا در اکثر آیات قرآن، و هم‌چنین انجیل و تورات، متصف به صفات، افعال و حالات انسانی است: بصیر است و خبیر است و علیم است و چیزهایی چنین، که صفاتی انسانی است. امر و نهی می‌کند، پاداش می‌دهد، معامله می‌کند و چیزهایی چنین که افعالی انسانی است و غضب می کند، خشنود می شود و چیزهایی چنین که حالاتی انسانی است.
دست کم در یک آیه‌ی قرآن خداوند دارای تصویر هستنده‌ای متشخص اما ناانسان‌وار است: «لیس کمثله شیء» مانند خدا هیچ کس نیست. در این آیه خدا در ترازوی مقایسه با غیر خود قرار گرفته اما پس از مقایسه به نامثلیت او با اشیاء دیگر حکم شده. لازمه‌ی مقایسه‌ی دو امر، امکان مقایسه است و گرنه چنین، مقایسه لغو خواهد بود. پس با این حساب خدا بنابر مفاد این آیه شخصی خواهد بود که در عین شخص بودن به کلی با اشخاص دیگر متفاوت است.
و دست کم یک آیه در قرآن وجود دارد که در آن خدا نامتشخص است: «هوالاول و الآخر و الظاهر و الباطن». چیزی که هم اول باشد و هم در عین حال آخر و هم ظاهر باشد و هم باطن، متشخّص نتواند بود(۱).
قطع نظر از متون مذهبی و تصویر خدا در آن (که دست کم دیدیم در ظاهر قرآن متعدد و متهافت از کار در آمد) به نظر می‌رسد از لحاظ عقلی نیز مساله به این صورت باشد که: یا خدایی وجود ندارد و یا اگر وجود دارد، نامتشخص و بی‌نهایت/ناکرانمند خواهد بود. زیرا این چنین تواند بود که هر گونه تشخّصی، نحوه‌ای محدودیت را به همراه خواهد آورد و آن چه محدود است، خدا نتواند بود.
پذیرفتن خدای بی‌نهایت، پذیرفتن لوازم این سخن است. از لوازم خدای بی‌نهایت این است که در جایی نیست زیرا در جایی بودن یعنی در غیر آن جا نبودن، یعنی محدودیت. علاوه بر آن در زمانی نیز نخواهد بود زیرا اگر زمان امتداد حرکت باشد و اگر حرکت تبدیل قوه به فعل باشد بر سبیل تدریج، آن‌گاه خدا حرکت نخواهد داشت زیرا فاقد چیزی نیست که بر سبیل تدریج بدان نائل آید. جان کلام آن که اگر خدا موجود باشد بی‌نهایت خواهد بود و اگر بی‌نهایت باشد، هیچ کدام از صفات امر محدود و کران‌مند را، از زمان‌مندی گرفته تا مکان‌بندی و دیگر صفات، نخواهد داشت و مطلقا متشخّص نخواهد بود(۲).
پی‌نوشت‌ها
۱- سه تصویر از خدا و تطبیق آن با قرآن را از محضر پرفیض استاد ملکیان در مجلسی حضوری فرا گرفته‌ام. هر چند احتمالا درآثار کتبیِ چاپ نشده‌ی ایشان هم می‌توان ردّی از آن یافت.
۲- در این جا ممکن است پرسش مهمی پیش آید که اگر خدا، بنابر تحلیل عقلی، به هیچ وجه متشخص نیست پس چرا در متون مقدس ادیان توحیدی، خدا دارای تشخص است؟ و یا دست کم یکی از تصویرهای رایج از خدا این گونه است؟ کوشش‌هایی برای پاسخ به این مساله وجود دارد خصوصا عارفان «وحدت وجودی» در این باب توجیهاتی ارائه کرده‌اند اکنون مجال طرح آن پاسخ‌ها نیست اما به عنوان یک کوشش معاصر برای پاسخ به این مساله بنگرید به: جزوه‌ی درس‌هایی از نهج‌البلاغه، مصطفی ملکیان، موسسه‌ی نگاه معاصر، درس اول و دوم. ظاهرا ملکیان در این پاسخ متاثر از «سیمون وی» عارفه و الاهی‌دان قرن بیستمیِ فرانسوی است.

۴۹ comments

  1. سلام .این بار خاطراتچی حکایت دیرینه سنت و سنت گرایی را دست مایه نگارش برگی دیگر از خاطراتش در سرزمین لاله ها : هلند نموده است.

  2. به نام خدا. سلام و رحمت و برکت. سیره ی من چنین بود که مرتب نوشته هایت را بخوانم، و کامنت بگذارم، و تعدای نامه، و یک تلفن مفصل. اخیراً دیگر کامنت نگذاشتم، چون (به غلط یا به درست) گمان کردم شاید نوشته هایم در وبلاگت تکه ی ناجور باشد، و هم گویا یک کامنت مرا پاک کردی، با این که من واقعاً فردی بی ادب نیستم، و هم البته دیدم کامنتها «یک طرفه و بی جواب» است. ولی وبلاگت را مرتب می خوانم. البته مدتی قبل کامنت گذاشتم و درخواست کردم اگر از متن کامل سخنان سروش در پاریس خبر داری آدرسش را بگوئی. اتفاقاً دیشب همین «خدای بی نهایت …» را ذخیره کردم بخوانم. قبلی و قبلی و قبلیها را، همه را مرتب می دیدم. ــ در
    http://www.paarsi.com/interview_view.asp?ID=1
    گفت و گوئی جالب با کریم زمانی درباره ی مولانا و مثنوی است. ــ دوست و رفیق. سیدعباس سیدمحمدی. التماس دعا.

  3. سیدمحمدی

    به نام خدا. سلام. اگر شاخت آلمانی باشد، احتمالاً تلفظ نام کوچک او یوسف می شود و نه ژوزف. گویا لهستانی بود. الان یادم نیست. ــ فوق لیسانست که تمام می شود ان شاء الله؟

  4. سیدمحمدی

    به نام خدا. سلام! ببخشید! «کی» تمام می شود.

  5. به نام خداوند پریروز و پس فردای تاریخ// اگر شاخت آلمانی باشد تلفظ اسمش یوزِف می شود نه یوسف//

  6. آقای سید محمدی! من مطلقا هیچ کامنتی را نه می خواهم و نه می توانم پاک کنم نمی خواهم چون مرام ام پاک کندگی نیست و نمی توانم چون اصولا بلد نیستم و اگر دقت کرده باشید حتا کامنت های تبلیغاتی را که به انگلیسی است پاک نمی کنم چون نمی دانم چطور بایدپاک کرد و کار با موویبل تایپ را کامل بلد نیستم.
    اما در مورد فوق لیسانس اط نظر درسی ترم آخرم فقط می ماند پایان نامه که فعلا با گروه دعوا دارم چون می خواهم یک متن انگلیسی در مورد فلسفه حقوق را به فارسی ترچمه کنم و موخره بزنم ولی آن ها با ترجمه خصوصا از انگلیسی مخالفند (اصلا فقها را چه به زبان فرنگی ها).

  7. قسمت اول ۱ /// به نام خداوند پریروز و پس فردای تاریخ // آقای میردامادی سلام! و اما نظر من درباره ی این نوشته. // امیدوارم آن را جدی بگیرید// در مورد طرز تلقی نخست از خدا ۱- درست این است که خلق الله آدم علی صورته پس انسان خداوار است نه خدا انسان وار (اگر اصلاً مجاز به این تعبیر باشیم/ من خود چندان مطمئن نیم)./ ۲- در ضمن خوب است اشاره ای هم به احادیثی می کردید که ضمن اذعان به این امور، قید “نه چون انسانها” را نیز بدان افزوده اند.//// در مورد طرز تلقی دوم ۱- تصور نمی کنید لازمه ی متشخص بودن حقیقی، همین مرز مشخص و غیر قابل عبور داشتن باشد؟ من که درست این گونه تصور می کنم// ۲- بنابراین این یکی خصوصیت هم ذیل همان خصوصیت قبلی قرار می گیرد و پس دو تا نیند/ یکی اند. قطعاً هیچ کس مثل من نیست چنان که مثل شما هم نیست// این وصف کاملاً با به اصطلاح شما تشخص قابل جمع است////

  8. قسمت دوم ۲ /// در مورد طرز تلقی سوم ۱- به نظر من تفسیر شما از این آیه درست نیست. شما آیه را درست نخوانده اید (همان ماجرای «لا اله» جدا کردن از «لااله الا الله») و آن را در متن فلسفه ی عرفانی صدرایی آن هم به نابجا تفسیر کرده اید.// خوب دقت کنید دیگران هم/ متن کامل آیه این است ((هو الاول و الآخر و الظاهر و الباطن و هو بکل شیء علیم )) (حدید ۳) در آیه ی مبارک بعدی هم – که من دیده ام همین طور تفسیر بلکه تأویل شده است – آمده است، ((و هو معکم اینما کنتم و الله بما تعملون بصیر)) / آن آیه ی مبارک و این نیمه آیه ی مبارک، دلالتشان «احاطه ی علمی» یزدان– تعالی شأنه عمایقولون – است نه «احاطه ی وجودی» که از آن «وحدت وجود» در بیاید و این مطلب به خوبی از ظاهر آیه روشن است اگر برفرض هم ((و هو بکل شیء علیم)) نبود باز هم قید «درعین حال» بودن این صفات بی دلیل بود و نابجا و مبتنی بر پیشفرضها/ زیرا می تواند بود که اینها شؤون مختلف از مناظر مختلف باشند گرچه کار به اینجا نمی رسد.//

  9. آقای نورالهی سلام در مورد این که نوشته اید انسان خداوار است نه خدا انسان وار ، قسمت دوم کلام شما تایید کلام من است و قدحی به کلام من وارد نمی کند. در مرود نکته دوم هر چند کلام تان ابهام دارد و دقیقا متوجه منظورتان نشدم اما به هرحال هر تشخصی تشخص انسان وار نیست. اما در مورد نکته سوم که از همه مهم تر است. شما ادعا می کنید که منظور از آیه هوالاول، احاطه وجودی است نه احاطه علمی. اولا سیاق آیه غیر از این را نشان می دهد به این دلیل که اگر هوالاول… به معنی احاطه علمی بود پس چه ضرورت داشت که پس از آن در آیه گفته شود که هو بکل شیء علیم؟ این در واقع تکرار همان چیزی بود که همین پیش از ان گفته شده و این تکرار لغو است اگر بگویی در قرآن تکرار زیاد داریم می گویم بله اما تکرار در جای های مختلف نه این که یک مطلب را دویار بلافاصله پشت سر هم بگوید این لغو است و لغو از حکیم سر نمی زند مضافا اصلا فرض می گیریم حرف شما درست باشد و آیه دلالت بر احاطه علمی خدا کند و نه احاطه وجودی آن وقت سوال من این است که مگر می شود خدا احاطه علمی اش بی نهایت باشد اما احاطه وجودی اش بی نهایت نباشد؟ مگر چنین چیزی ممکن است؟ مگر علم خدا غیر از ذات خداست؟ اگر غیر از ذات خدا باشد که خدا مرکب می شود واگر عین آن باشد پس خدا وجودا هم بی نهایت است و هذا هوالمطلوب. از توجه تان ممنونم

  10. آقای میردامادی سلام! خوب سه سوته جواب دادید.ولی باید بگویم من در حال یاداشت فرستی بودم که کارتم تمام شد مطلبم نا تمم حلیا ادامه : قسمت سوم:۳ //معروف است که ملاصدرا وقتی در تفسیر قرآنش به این آیه رسید و حدیثی معروف را که در باره ی آن آمده است دید (حدیثی که می گوید این آیات و سوره ی مبارک توحید ازبرای پیش بینی ظهور «متعمقان» در آخرالزمان فرستاده شده اند) خدا را سپاس گفت در حالی که طبق تحقیق یکی از اهالی مکتب تفکیک که – اگر اشتباه نکنم – در شماره ی قبلی مجله ی نقد و نظر (ویژه ی معنای زندگی ۲) چاپ شده بود در کلام معصومان و طبق دلالت خود لفظ، «تعمق»، عملی مذموم و «متعمق»، صفتی ناپسند معرفی شده است، پس معنای آن حدیث، این می شود که چون در آخرالزمان، عده ای متعمقان متعدی متجاوز از حدود عقلانی دین می آیند؛ یزدان این آیات را فرستاد تا متفکران حقیقی هدایت شوند و پاسخ آنها را نیز بدهند. //

  11. قسمت چهارم ۴ /// پس بنابراین تصویر خدا در قرآن هیچ هم «متعدد و متهاتف» از کار در نمی آید.//مطلب عقلی شما هم چون عقلی صرف است! بسی خدشه پذیر است/ وحدت وجود هیچ استدلال بر دار نیست// تفسیر زمان به عنوان «امتداد حرکت» را از کجا آوردید؟!! // زمان طبق فلسفه ی صدرایی «کمّ غیر قار الذاتی است منتزع از حرکت» (این تعریف من است) //در پایان باید بگویم این بحث شما هم به سرگذشت همان بحث نفی امامت و بالتبع مهدویت دچار آمد یعنی دقیقاً آنجایی که باید پیش فرضهایتان را تفصیل دهید و از آنها بحث کنید از بحث کناره گرفته اید و پیش فرضهایتان را بحث ناشده رها کرده اید.// دقت کنید// (مقاله ای شد ها!) و السلام، مقاله تمام/

  12. قسمت اول:// به نام خداوند پریروز و پس فردای تاریخ // آقای میردامادی/ این نقد من است از مطلب شما درباره ی نفی امامت به سبب تعارض آن با خاتمیت// شما باید مفهوم شارع بودن امامان را توضیح دهید. ما تمایز «ادیان الهی» را تنها به یک چیز می دانیم و آن «فقه» است (عبادات و احکام خاص فقهی) ولی در دو ساحت دیگر دین یعنی «معارف» و «اخلاقیات» به تمایزی جز در اجمال و تفصیل قایل نیستیم. با این توضیح نسخ دین یعنی آمدن پیامبری با فقهی دیگر و ختم ادیان یعنی آمدن پیامبری که پس از او دیگر پیامبری با اصول و قواعد فقهی دیگری نمی آید. اصول و قواعد فقهی یعنی مثلاً وجوب خمس و نماز با کیفیت خاص و قاعده ی لاضرر و لاضرار (که شما بهتر از من با آنها آشنایید) ادعای شما شارع بودن امامان است پس باید با آوردن نمونه، نسخ عبادات و اصول و احکام فقهی (نه مصادیق قواعد و اصول) را در اقوال آنها نشان دهید. پس بنابراین اصلاً و ابداً ملاک در عدم ختم نبوت، ارتباط با خدا یاحتی وحی نیست که بگوییم چون امامان علیهم السلام با خدا در ارتباط مستقیم بودند پس اسلام نسخ شده است و دین دیگری آمده است.

  13. قسمت دوم: این هم تلقی یکی از فقهای بزرگ از نسبت امام و نبی// «شیعه به قیاس عمل نمی کند و به شدت آن را انکار می نماید چرا که دین در ایام [حضرت] رسول (ص) کامل شده است الا این که بخش زیادی از آن را [حضرت] رسول [به دو علت عمده] نزد امامان (ع) “به ودیعت نهاده اند” یا به جهت این که در آن عصر، امت به واقعه هایی که محکوم به آن احکام بوده اند دچار نیامد و یا به جهت نبود مصلحت در اظهار آن احکام در آن زمان که [البته] تا زمان غیبت صغری، ظهور دین کامل شده است و روی دادنش تمام گشته است و بعض از ایشان [: فقها] [نیز] بر این اعتقادند که مصلحت اقتضا می کرد که برخی احکام چیزها تا زمان ظهور [حضرت] حجت (ع) پوشیده بماند [یا اقتضای مصلحت هم نبود بلکه این عدم بیان] بدین جهت است که واقعه های مربوط به آن احکام، جز در زمان ظهور آن حضرت رخ نمی دهند و [بنابراین] به هنگام ظهور ایشان است که آن احکام ظاهر می آیند.
    ترجمه ی من از کتاب علم الاصول تاریخاً و تطوراً ص ۶۴ به نقل از ادوار علم الفقه و اطواره تألیف شیخ کاشف الغطاء ص ۱۲۶

  14. به نام خداوند پریروز و پس فردای تاریخ// همین الساعه نوشته تان را خواندم و اجمالا چیزی می نویسم ولی شما تمام نوشته ی مرا نخوانده اید// گفته اید : »به هرحال هر تشخصی تشخص انسان وار نیست.» بلی نیست ولی این تشخص خاص قابل جمع است پس ضد نیست پس دو تا نیست لزوماً // نوشته اید: »اولا سیاق آیه غیر از این را نشان می دهد به این دلیل که اگر هوالاول… به معنی احاطه علمی بود پس چه ضرورت داشت که پس از آن در آیه گفته شود که هو بکل شیء علیم؟» توجه داشته باشید که هو الاول الخ رساننده ی معنای احاطه ی علمی نیست بلکه جمعش با و هو بکل شی ء علیم چنینش می کند و چنین دلالتی را به آن می افزاید // دقت کنید در همانندان این تعبیرات و هو چنین و چنان در آخر آیات که کمال هم نسبتی را با مفاد آیه دارد.

  15. دیگر این که نوشته اید: »مگر می شود خدا احاطه علمی اش بی نهایت باشد اما احاطه وجودی اش بی نهایت نباشد؟ مگر چنین چیزی ممکن است؟ مگر علم خدا غیر از ذات خداست؟ اگر غیر از ذات خدا باشد که خدا مرکب می شود واگر عین آن باشد پس خدا وجودا هم بی نهایت است و هذا هوالمطلوب. « این یک مسأله ی فلسفی محل اختلاقف است و استناد به آن بدون استدلال درست و مجاب کننده نیست گرچه شما ظاهراً تمام صفات یزدان را صفت ذات گرفته اید که اینچنین نیست صفت فعل و صفت زاید بر ذات هم داریم که جای بحثش اینجا نیست

  16. سلام. از این مطلب جدیدتون هم خیلی خوشم امد. نیم نگاه زیبا هم با عنوان “افطاری در غربت، با اعمال شاغه!! (طنز)” بروز شد. حتما دیدن فرمایید.
    با آرزوی قبولی طاعات و عبادات
    یا حق

  17. حضرت نورالهی! درود. اولا از این که من علم را صفت ذات گرفتم، این در نمی آید لزوما که من همه صفات را صفت ذات می گیرم من رزاقیت را مثلا حتما صفت فعل می گیرم.

  18. ضمنا صفت زائد بر ذات در باب باری برای من بی معنی است.

  19. اما این که نوشته اید:«مطلب عقلی شما هم چون عقلی صرف است! بسی خدشه پذیر است» از غرائب است اولا از این جهت که به قول عرب ها صارت زحمه یعنی به تعبیری غیب گفتید خوب معلوم است که خدشه پذیر است اما خدشه پذیر غیر خدشه دار و این هر دو غیر باطل است اما از این نکته که بگذریم در کلام شما فحوایی هست که من مضمون آن را خوش ندارم به نظرم می اید شما می خواهید بگویید چون عقلی است خدشه دار است که به مفهوم مخالفش یعنی اگر نقلی باشد خدشه دار نیست دوست من اگر عقل خدشه بردار شود که همین طور هم هست، نقل هم خدشه دار خواهد شد چون نقل هم حجیت خود را از عقل می گیرد

  20. اما در مورد امامت و خاتمیت من نکته جدیدی ندارم سخن همان بود که نوشته ام و چیزی برای افزودن ندارم

  21. به نام خدا. سلام بر سیدیاسر میردامادی. طبق اینترنت: Joseph Schacht was born in Ratibor, formerly in Upper Silesia, now in Poland, on 15 March 1902 and attended the Gymnasium in that town . طبق اینکارتا Silesia ناحیه ای تاریخی در اروپاست؛ در حال حاضر شامل قسمتهائی از لهستان و چک و آلمان. بر خلاف اینترنت، طبق اینکارتا، Ratibor الان در چک است (و نه در لهستان). Joseph طبق آلمانی، قاعدتاً یا یوسف است یا یوزف، بسته به این که s ابتدای هجا باشد یا نه. من نمی دانم ابتدای هجا هست یا نه. سند تلفظی هم الان ندارم. اگر آقای نوراللهی می گوید «یوزف»، احتمالاً سند دارد، یا از هجا آگاه است. خُب. من مقاله ی اخیرت را درست درک نمی کنم، که منظور چیست، نوشته ی الانم هم نپخته و ضعیف است، ولی به هر حال اگر بتوانم کاملتر و بهترش کنم، بعداً آن را اضافه می کنم. (عبدالله جوادی آملی می گفت: «معرفت باید با اعتراف همراه باشد.» من خوشحالم که می بینم شما، در کنار معرفت و آگاهی ات، معترف به غیر مطلق بودن نتایجت هستی.) ۱) از «لیس کمثله شی ء» چه گونه نتیجه می گیری «امکان مقایسه ی ما (و چیزهای دیگر) با خدا هست؟ سپس، از «امکان» فرضی مقایسه ی چیزهای دیگر با خدا چه نتیجه ای می توان گرفت؟ ۲) شاید صفات بصیر و خبیر و …، صفات انسانی نیستند، که خدا دارد، بلکه مفاهیمی هستند که پس از آفرینش توسط خدا، در ما قرار گرفته. به هر حال خدا «مفهوم آفرین» است. ۳) شاید در مورد خدا به جای لفظ «شخص» بهتر باشد لفظ «موجود» به کار بریم. ۴) گفته ای «دست کم یکی از تصویرهای رایج از خدا این گونه است». کدام «تصویر رایج»؟ در جودائیکا گفته بود تصویر محمد (پیامبر اسلام) فردی است قوی که گوسفندی (؟) را بالای شانه گرفته. البته جودائیکا چیزهای نادرست دیگری هم گفته بود. حال، من و شما که جودائیکائی نیستیم، خودمان به خدا و پیامبر و امام خودمان تصویر احیاناً غلط نسبت ندهیم. __ یک مطلب و سؤال ساده. ظاهراً همه یا اکثر انبیاء «وصی» دارند. آیا وجود «وصی»، یعنی ادامه ی راه آن نبی بر طبق اوامر الاهی، یا فی نفسه یعنی نقض نبوت او (و در مورد محمد، نقض خاتمیت او)؟ هارون که وصی موسا بوده، مانند «فقها» به سؤالات مردم جواب می داده، یا او هم از جنس انبیاء بوده، ولی فقط شریعت موسا را «بیان» می کرده؟ خُب. اگر ما قانع شویم که امامها «وصی» محمد هستند، آیا قاعدتاً شایسته است اینان مانند «فقها» باشند، یا به هدایت قطعی الاهی اقدام کنند و سؤال جواب دهند و …؟ شما در یکی از مقالاتت از لفظ «سیستم» استفاده کرده بودی. اگر دین اسلام یک سیستم (یا «مجموعه») باشد، این مجموعه شامل این اجزاء است: قرآن؛ محمد؛ امامها. اتفاقاً اگر ما امامها را «خط بزنیم»، این مجموعه را خدشه دار و لکه دار کردیم. Science چیز خوبی است، ولی در حد خودش. __ محمد صادقی تهرانی کتابی نوشته به نام ستارگان از دیدگاه قرآن. من کتاب را خواندم. با توجه به میزانی از آگاهی (و تحصیلات و مطالعه) در فیزیک و کیهان شناسی و مهندسی و این چیزها. به آن مرجع تقلید بسیار محترم نوشتم: «من اگر صد تا آینشتاین و فرمی و نیوتن و رضا منصوری بودم، و صد تا طباطبائی و خمینی و … بودم، باز اصولاً جرئت نمی کردم درباره ی آیات آفرینش در قرآن نظر بدهم، آن هم «نظر به ضرس قاطع».» حال، بحث «امامت» (امامها که طبق آیه ی تطهیر و آیات و روایات دیگر، از تمام انبیاء سابق بلندمقامترند) را شما و عبدالکریم سروش با چه ابزاری «کاملاً شناختید» و «تکلیفش را مشخص کردید»؟ آیا امامت از ستاره هم کمتر و ساده تر است؟ __ مطلب ساده ی دیگر. در استدلالهای سروش راجع به «مفهوم تجربه ی نبوی» و «امامت» و «مهدویت» مجموعاً به چند آیه ی قرآن و چند حدیث استناد کرده؟ __ قربانت.

  22. سید محمدی عزیز! در مورد تلفظ نام کوچک شاخت عجالتا نمی توانم چیزی بگویم ثانیا وقتی می گویی ملیس کمثله شیء گویی او را با ما عدای خود مقایسه کرده ایم و بعد به نامثلیت او با اشیاء دیگر حکم کرده ایم. اما در مورد این که خدا مفهوم آفرین است من با شما موافقت ندارم اگر بگویید خدا آفریننده قوه مفهوم سازی است بله در صروت وجود خدای قادر مطلق و عالم مطلق می توان با شما موافقت داشت اما مفاهیم را آدمیان در تطور تاریخی و اجتماعی و از سر احتیاج برای انتقال مقاصد و معانی می سازند.
    ضمنا من نفهمیدم جودائیکا چیست
    اما وصی داشتن نبی به این معنی که کسی راه او را ادامه دهد به خودی خود ناقض نبوت نیست اما نبی ای که سخن اش به نحوی غیبی باشد و عملا دارای حق تشریع و هم چنین عصمت در این صورت او نبی دیگری است که اسم عوض کرده است.
    اما در مورد نکته اخد که می گویید شما از کجا امامت و مهدویت را کاملا شناختید و تکلیف اش را مشخص کردید؟ البته این نوع انتقاد از مودهای ثابت انتقادی شما ست و لازم می آید یک بار به آن پاسخ گویم و آن این که اولا بنده ادعای قطعیت نکرده ام و ثانیا حتی اگر کرده بودم هم از ناحیه صرف ادعای قطعیت نمی توان نادرستی یک ادعا را در آورد درحالی که شما از این کلیشه که شما ادعای قطعیت کرده اید (فرض نادرست اول) و ادعای قطعیت هم که ممکن نیست ( فرض درست دوم اما نامربوط به بحث) آن وقت نتیجه گرفته اید که پس ادعای شما نادرست است این یک مغالطه پنهان است. باید نقطه یا نقاط نادرستی ادعا را نشان دهید ادعای قطعیت توسط مدعی کذب آن را نشان نمی دهد چه رسد به این که این ادعا هم نشده باشد. از نوجه شما بسیار ممنون ام.

  23. به نام خدا. سلام علیکم. امیدوارم طاعات و عباداتت مقبول و خودت خوب و سر حال باشی. ایمیلی به آدرس ymirdamadi@yahoo.com فرستادم. در جائی از فایل پیوست، نامی از شما هست. من باید جوابت را دقیق بخوانم تا احیاناً نظری بدهم، اما عجالتاً. ۱) Judaica دایرت المعارفی چاپ اسرائیل است در چندین جلد. خیلی جالب است. ۲) سؤال ساده ام را تکرار می کنم و انتظار جواب دارم. محمد بن عبدالله وصی دارد یا نه؟ اگر ندارد، که هیچ. اگر دارد، منطقی تر است علم و آگاهی آن وصی چه گونه باشد؟ مثل من و شما و طباطبائی و سروش و … بگوید: «اجازه بدهید بروم مطاله کنم؛ کتاب بخوانم؛ تحقیق کنم؛ سپس جوابتان را بدهم.» یا منطقی تر است فردی که وظیفه ی وصایت محمد را دارد (و نه خلیفه ی انتخابی مردم) برای پاسخ دادن به سؤالات مردم و انجام دادن اقدامی مانند رفتن یا نرفتن به کربلا (مانند امام حسین) و رفتن یا نرفتن به توس (مانند امام رضا) دستور الاهی داشته باشد؟ هدایت قطعیه ی الاهی در مورد محمد «وحی» است. حال اگر ما قانع شویم «وصی» محمد هم شایسته تر است اقداماتش سلیقه ای و بر اساس عقل غیر کامل بشری نباشد، و بر اساس حمایت و هدایت قطعی و دائمی خدا باشد، آیا راهی جز «وحی» نیست؟ آیا این حالت اخیر هم حتماً باید وحی باشد تا «بتوان به آن حمله و آن را انکار کرد»؟ ارادتمند و دوست و شاگرد. سیدعباس سیدمحمدی.

  24. Anonymous

    سلام دوست گرامی،
    مقاله ات خیلی کوتاه بود. بهتر بود بحث را بیشترباز می کردی. ازجمله در مورد خدای قرآن، آنطور که خود تعریف می کند.آیه ی کریمه ی” و یشف صدور قوم مومنین،سوره ۹/ آیه ۱۴″ را هم می آوردید تا همه مان روشن شویم به نگاه کریمانه ی این کتاب به انسان و بنی نوع بشر.
    لتسکنوا الیها در سوره روم هم جلوه ای دیگر از نگاه خدا در قرآن به انسان می باشد که آن هم بداعت خاصی دارد که اگر آن هم بدون پیشداوری و بدون تاثرات ذهنی ارثی و “علی سنه آبائنا الاولین ” خوانده شود، بسیار درس آموز است.

  25. ali

    salam agha yaser,khaste nabashi, bebinimet!!!!(akhe mage majbooret kardan comment bezari?!)
    ali-kaz

  26. بسم الله الرحمن الرحیم// آقای میردامادی سلام// در مورد دعلم حق باشماست من مهمل بافته ا// ولی در مورد امامت نوشته اید دیگر حرفی ندارم یعنی چه؟ // یعنی دو ساعت من مطلب نوشته ام همه مهمل بوده است // اگر هم مهمل بوده است دست کم بفرمایید تا تکلیف خود را بدانم.

  27. درباره ی اتحاد عالم و معلوم: قسمت اول:// به نام خداوند پریروز و پس فردای تاریخ //// آقای میردامادی سلام!// من چون این بحث به نحوی به نوشته ی شما مربوط می شود و همچنین به علت این که وب لاگ (روزانه نوشت اینترنتی) من چندان خواننده ای ندارد آن را در اینجا می آورم.// درباره ی «اتحاد عالم و معلوم» (هر نوع شناسنده ای با هر نوع متعلق شناختی چه حسی، چه عقلی) که یا اول بار (یا هم) ارسطو آن را بیان کرده است و هیدگر نیز به نحوی بدان در مواضع مختلفی از کارهایش اذعان نموده است سخنها می توان گفت و از آن نتیجه ها می توان گرفت مثلاً به نظر من هیدگر از این اصل در جایی از «مابعدالطبیعه چیست؟» استفاده کرده و گفته است: //
    Daher bekümmert auch gar nicht die Schwierigkeit, daß, wenn Gott aus dem Nichts schafft, gerade er sich zum Nichts muß verhalten können. Wenn aber Gott Gott ist, kann er das Nichts nicht kennen, wenn anders „Absolute“ alle Nichtigkeit von sich ausschließt. (Was ist Metaphysik?. S.36) // ترجمه ی من: «از این روی نیز البته دشواری این که اگر خدا از نیستی می آفریند پس می باید او خود با عدم سر و کاری بتواند داشت؛ موجوب آزار و پریشانی ای نمی شود. اما اگر خدا خداست او نیستی را نتواند شناخت وقتی، به تعبیری دیگر، «مطلق» [یعنی صرف الوجود] باب ورود هر نیستی ای را به خود می بندد.» (نیز ر.ک. ترجمه ی آقای جمادی، صص ۱۸۴ و ۱۸۵)//

  28. درباره ی اتحادعالم و معلوم: قسمت دوم// نکته اینجاست که هیدگر می گوید خداوند به عنوان «مطلق» و صرف الوجود، به تعبیر فلاسفه ی ما «طارد» هر گونه امر عدمی است از خود ولی هیدگر از اینجا استدلال کرده است که پس خداوند نمی تواند از امر عدمی یا معدوم آگاه باشد و پس با آن سر و کاری داشته باشد در حالی که به نظر می رسد مطلب از این قرار باشد که «وجدان امر عدمی» مستلزم «واجد بودن امر عدمی» نیست و این امری است به نظر واضح و بدیهی، یعنی فی المثل اگر من هشت کیلومتر و خرده ای بودن کوه اورست را ادراک می کنم این امر، مستلزم این نیست که من آن کمیت را در خود، لزوماً، داشته باشم.// خداوند، هم خالق تمام هستندگان است که همگی مرکب از هستی/وجود و نیستی/عدم اند و از این رو، واجد امور عدمی اند و هم عالم به آنهاست و اصلاً علمش به آنها مسبوق است بر خلقت آنها. از اینجا می توان به نظریه ی «اتحاد عالم و معلوم» نقدی وارد ساخت چون اگر این اصل صحت داشته باشد پس نتیجه گیری هیدگر هم درست است و نیز مطلب دیگر این که این اصل در مواردی که متعلق شناخت چیزهایی چون «ادبیات (نه این یا آن شعر یا داستان بلکه خود مفهوم ادبیات)، فلسفه (قس علی قبلی)، زبان، عشق، علم، خدا، سیاست» و چیزهایی از این دست است چه وضعی پیدا می کند. به نظر می رسد واضعان و قائلان این نظریه بیشتر به چیزهای محصل یا پوزیتیو نظر داشته اند تا هر آنچه آن را موجود و هستنده بتوان دانست. // و السلام.

  29. درباره ی وحدت وجود// به نام خداوند پریروز و پس فردای تاریخ// آقای میردامادی// می خواهم چیزکی هم درباره ی وحدت وجود بگویم// وحدت وجود را من قبول ندارم حتی اصالت وجود را هم چندان نمی توانم پذیرفت گرچه هنوز دست به تحقیقی شایسته در این باره نزده ام ولی جدا از این که برخی حکمای متأله معاصر این نظریه ی فلسفی را نپذیرفته اند و در کتابهایشان به نحوی عالمانه آن را نقد نموده اند (برای نمونه ر.ک. عارف و صوفی چه می گویند اثر حکیم متأله قرآنی مرحوم استاد «میرزا جواد آقای تهرانی»، به خصوص بخش دوم که اتفاقاً امروز (۲آبان) سالروز مرگ ایشان است) من نیز نظرکی دراین باره دارم. به نظر من به جهت نشان دادن توالی فاسد این نظریه هم می توان آن را نقد کرد (ظاهراً به آن برهان خلف می گویند)// اگر وحدت وجود را بپذیریم لاجرم باید قبول کنیم که «ماده» هم جزئی از خداست و این با صرف الوجود بودن نمی سازد چرا که ذات ماده، نقص و کمبود است و از همین روی ماده، جهت بالقوگیش بر بالفعلیش بسیار می چربد/ حالیا اگر جزئی از خدا/هستی مطلق بودن ماده را بپذیریم باید نه تنها هستی مطلق را مرکب بدانیم بلکه ناقص و دارای جهت بالقوگی هم بدانیم که این با خود تعریف صرف الوجود وهستی مطلق نمی سازد.// المقدم فاسد فالتالی مثله.// از مرحوم فردید نقل شده است که می فرمودند «من خدای وجود را اصالت می دهم نه وجود خدا را» یعنی من وجود خدا را قبول ندارم بلکه خدای وجود را قبول دارم.// این مطلب البته جدای از تعارضی است که وحدت وجود با انسانیت انسانی ما دارد و در حقیقت اختیار و آزادی ما را تهدید می کند. // فتأمل جداً. // در ضمن تکلیف آن «آ- گنوستیسم» چه می شود؟! آگنوستیسم اگر با یک چیز قابل جمع نباشد با همین وحدت وجود است. توجه کنید.// والسلام

  30. به نام خدا. سلام بر سیدیاسر میردامادی و محمد نورالهی. من تمام متن کامنتها (یاسر و نورالهی و دیگران و خودم) را مرتبه به مرتبه ذخیره می کنم و می خوانم. ۱) شما گفته ای: «… بله در صروت وجود خدای قادر مطلق و عالم مطلق می توان با شما موافقت داشت اما …» من متوجه نمی شوم. آیا یعنی خدائی که وجود دارد، از نظر شما قادر نامطلق و عالم نامطلق است؟ ۲) شما گفته ای: « وصی داشتن نبی به این معنی که کسی راه او را ادامه دهد به خودی خود ناقض نبوت نیست اما نبی ای که سخن اش به نحوی غیبی باشد و عملا دارای حق تشریع و هم چنین عصمت در این صورت او نبی دیگری است که اسم عوض کرده است.» قاعدتاً در دومین «نبی ای» که گفتی، منظورت در واقع «وصی ای» است. خُب. حال سؤالاتی طرح می شود. یک) از دید شما، این وصی ای که وجودش فی نفسه ناقض نبوت نیست، در مورد محمد بن عبدالله، تاریخاً و نقلاً وجود دارد یا نه؟ لطفاً صریح جواب بفرما. دو) دارا بودن «عصمت» و «علم لدنی» (علم لدنی در تمام لحظات، یا در بعضی لحظات) آیا فی نفسه یعنی «نبی بودن»؟ حتا بدون آیه ی تطهیر، اگر روایت پیامبر را که «با غضب فاطمه خداوند غضب می کند»، بپذیریم، آیا این روایت دالّ بر عصمت فاطمه نیست؟ آیا احیاناً مریم عصمت نداشته؟ در حالی که مریم و فاطمه نبی نیستند. علی رجبی می گفت در فتوحات یا در فصوص است: «اواخر عمر ابن رشد، محیی الدین کودک بوده. ابن رشد آوازه ی محیی الدین را شنیده بوده. می گوید او را به نزدش آورند. از او می پرسد در نوشته های قدما خوانده ام که خداوند در هر زمان به افرادی علم لدنی می دهد. درست است یا نه. محیی الدین می گوید: نعم، و لا، و بین نعم و لا چه سرها که بریده می بینم.» ظاهراً یعنی دشواری راه.» خُب. پس چه بسا علم لدنی «لحظه ای» در اختیار بعضی افراد قرار بگیرد. سه) حق تشریع یا حق بیان/تبیین؟ چهار) روایاتی که محمد بن عبدالله «نفر به نفر» نام امامها را ذکر می کند، برای چیست؟ ۳) شما گفته ای: « اما در مورد نکته اخد که می گویید شما از کجا امامت و مهدویت را کاملا شناختید و تکلیف اش را مشخص کردید؟ البته این نوع انتقاد از مودهای ثابت انتقادی شما ست و لازم می آید یک بار به آن پاسخ گویم و آن این که اولا بنده ادعای قطعیت نکرده ام و ثانیا حتی اگر کرده بودم هم از ناحیه صرف ادعای قطعیت نمی توان نادرستی یک ادعا را در آورد درحالی که شما از این کلیشه که شما ادعای قطعیت کرده اید (فرض نادرست اول) و ادعای قطعیت هم که ممکن نیست ( فرض درست دوم اما نامربوط به بحث) آن وقت نتیجه گرفته اید که پس ادعای شما نادرست است این یک مغالطه پنهان است. باید نقطه یا نقاط نادرستی ادعا را نشان دهید ادعای قطعیت توسط مدعی کذب آن را نشان نمی دهد چه رسد به این که این ادعا هم نشده باشد.» البته کمی سوء تفاهم شده. اگر احیاناً آنچه به من نسبت دادی «از موردهای ثابت انتقاد من» است، گویا جملاتی مانند « در مورد … من نکته جدیدی ندارم سخن همان بود که نوشته ام و چیزی برای افزودن ندارم » هم از تکیه کلامهای شماست. این به اون در! از شوخی که بگذریم، در ذهن من اصولاً «قطعیت» مطرح نبود، بلکه ظاهراً وقتی کسی درباره ی ماهیت «وحی» و «نبوت» و «امامت» سخنان تقریباً قطعی می گوید، باید به منبع و ابزار خیلی قدرتمندی در شناخت آن وحی و نبوت و امامت داشته باشد. من به دلیل ادعای احتمالی شما در صحت قطعی مطالبت به شما اعتراض نمی کنم. ۴) ظاهراً یکی از راههای اثبات تحریف نشدن قرآن استناد به حدیث ثقلین است. به همین ترتیب، آیا از حدیث ثقلین به «عصمت» و «علم الاهی قطعی»ی عترت نمی توان رسید؟ آیا پیامبر ما را به تمسک به چیزی دعوت می کند که مثل خود ما ممکن الخطا و ناقص العلم است؟ ۵) ظاهراً اگر نظریه ی فقدان عصمت و فقدان علم الاهی قطعی در امامها صحت داشته باشد، و حتا فقط یک روایت موثق وجود داشته باشد که امامها خود را معصوم و حجت خدا و دارای صفات عالی و ممتاز دیگر معرفی می کنند (مثلاً ← خطبه ی امام رضا در عیون اخبار الرضا)، آن گاه نه تنها امامها عصمت و علم الاهی ندارند، بلکه «دروغگو» اند. ۶) در گام بعد، ظاهراً اگر نظریه ی فقدان عصمت و فقدان علم الاهی قطعی در امامها صحت داشته باشد، و حتا فقط یک روایت موثق وجود داشته باشد که امامها خود را معصوم و حجت خدا و دارای صفات عالی و ممتاز دیگر معرفی می کنند، و حدیث ثقلین هم صحت داشته باشد، آن گاه نه تنها امامها عصمت و علم الاهی ندارند، بلکه «دروغگو»اند، و نیز خود محمد حرفی ناصواب گفته. ۷) در گام بعد، ظاهراً اگر نظریه ی فقدان عصمت و فقدان علم الاهی قطعی در امامها صحت داشته باشد، و حتا فقط یک روایت موثق وجود داشته باشد که امامها خود را معصوم و حجت خدا و دارای صفات عالی و ممتاز دیگر معرفی می کنند، و حدیث ثقلین هم صحت داشته باشد، آن گاه نه تنها امامها عصمت و علم الاهی ندارند، بلکه «دروغگو»اند، و نیز خود محمد حرفی ناصواب گفته، و شاید دیگر از حدیث ثقلین به تحریف نشدن قرآن نتوان رسید (گرچه از راهها یا استدلالهای دیگر بتوان رسید). ۸) با عالمی از اهل سنت صحبت می کردم. گفت: «این که ابوبکر و عمر برای پس از خود خلیف تعیین کردند، حق و اقتضای عقل است.» پرسیدم: «به طریق اولا این حق و عقل را محمد دارا نبود؟» گفت: «پیروی از وصی منصوص محمد بر تمام امت واجب است و عدم اطاعت موجب هلاک …» ۹) آیا تفکیکی ای هست که جنبه ی دانشگاهی اش بر جنبه ی حوزوی اش بچربد؟ اصولاً تفکیکی ها افراد مشخصی هستند؟ ۱۰) کتاب سه جلدی ابراهیمی دینانی را خوانده ای؟ در مجموع نظرت چیست؟ قربانت.

  31. سیدعباس سیدمحمدی

    به نام خدا. سلام آقای نورالهی. من حقیقتاً از فضل و دقتت لذت می برم، فقط فعلاً یک نکته ی ویرایشی/نگارشی. ظاهراً اگر دو خط مایل در کنار هم کاربردی داشته باشد احیاناً در شعر است. برای موضوع پاراگراف، بدون اینتر زدن، گمانم طبق قواعد نقطه گذاری مناسب است از «خط» = dash = tiret استفاده کرد. طبق میرشمس الدین ادیب سلطانی، یکی از معانی معادل dash در آلمانی «خط فکر و اندیشه» است، یعنی با نقطه و سپس dash ، خواننده کمی تأمل می کند. قربانت.

  32. Anonymous

    آقا یاسر سلام، خدا قوت
    لطفا سری به آدرس زیر بزن :
    http://www.adamekhoshoonat.blogspot.com

  33. سلام، جالب بود. وبلاگ نیم نگاه زیبا هم با عنوان (عمو سبزی فروش بعله…) آپ دیت شد.یادتون باشه، حتما دیدن فرمایید. خوشحال می شم. تا بعد، خدانگهدار

  34. سلام. حاشیهء تان را بر سخنان سروش می خواندم. آنجا از پذیرش سنت گفتید و آن را به ماوراء الطبیعه محدود کردید. درست است؟؟ اگر چنین است برای من سوال شد که شما این سنت را چگونه معرفتی شناختید؟ ممنون خواهم شد از جوابتان

  35. سید سجاد قریشی

    سلام .اجرکم عندا… .من درباره توحید ذاتی خدا یک ودو صفحه می خواستم.

  36. به نام خداوند پریروز و پس فردای تاریخ__آقای میردامادی سلام __ آقای سید محمدی سلام __ چشم. احتمالاً من آخرین شماره ی وب لاگم را در این سال یا تا پایان این سال در دست تهیه دارم. فعلاً از دستم راحتید تا این امتحان فوق لیسانس را به خوبی و خوشی از سر بگذارانیم انشاء الله بمنه و کرمه (اوستا کریم! دست ما و دامن شما!)

  37. سلام. حرفهاتون مثل همیشه ست. هضمشون برای من سخته.. میدونید چیه؟ خوشحالم که مجبور نیستم این حرفها و نظراتو واسه امتحان دادن یاد بگیرم یا حفظ کنم. والا حتما مشروط میشدم .. اما برای شروع بد نیست. میشه از همینجا شروع کرد.

  38. yaser

    سلام من کام ام را مدتیه جمع کردم آخه طبقه ام داره رنگ می شه الان هم از کافی نت که همیشه از رفتن به اون جا بیزار بودم بعد از مدتی دارم جواب می ذم انشاءالله جواب تفصیلی بعذ از درست شده اتاف ام و مستقر شدن دویاره کام.

  39. سلام…
    مطالب وبلاگتان بسیار عالیست… خسته نباشید… من یک وبلاگ مسیحی دارم با نام نور جهان… مایل بودید سری بزنید… اما، دو سوال از شما داشتم:
    تعریف دقیقتان از خدای متشخص چیست؟؟؟
    چگونه میشود که خدای شما هم متشخص باشد و هم نباشد؟؟؟
    در پناه خداوند باشید و یا حق

  40. م ف

    سووال: اگر من شروع به توصیف جفنگانه از یک موجود خیالی شوم آیا می توانم در جملات متناقض و بی سو وتهم جز آن سه مقوله سخن بگویم؟

  41. سلام . من باز هم اومدم اما باز هم هیچی نفهمیدم. .. فکر کنم من از ابوریحان هم کمترم . آخه اگه بمیرم این حرفهای شما رو نفهمیدم و میمیرم! ..

  42. ضمنا آرشیوتون یافت می نشود!

  43. آقا یا خانم نورالهی خب من سردرنمیارم دیگه … نمیتونم هم دروغ بنویسم و الکی بگم خیلی مفید بود و … که !

  44. سلام .. پس چرا دیر دیر آپ میکنین؟

  45. yaser

    سلام از عرض تبریک شما ممنون ام اما این که مدتی مطلب ننوشته ام ربطی به آم مساله ندارد بلکه کام ام خراب است و از مطلب گذاشتن از کافی نت هم بیزارم.

  46. سلام.
    چرا به روز نمی شید؟

  47. باز هم که آپ نیستید …

  48. بسم الله الرحمن الرحیم _ به همه ی رفقا و آقای میردامادی که آخرین باری که دیدمشان گویا حال دلشان چندان خوب نبود سلام _ اخیراً آقای سید حسام فروزان صاحب http://foroozan.govashir.net/ طرحی را برای کمک به جزامیان پیشنهاد کرده اند که از همه تقاضا می کنم به پایگاه ایشان سری بزنند و در حد توانشان یاری برسانند. از همگی متشکرم.

  49. سلام منو هم فکر های دارم به من هم سری بزنید

Leave a Reply