چهار چالش پیش روی انگاره حقوق بشر

۶ دی ۱۳۸۴

[متن زیر، خلاصه شده سخنرانی صاحب این قلم در برنامه"حقوق بشر از منظر اندیشمندان" برگزار شده توسط جهاد دانشگاهی دانشکده علوم ریاضی و آمار دانشگاه فردوسی مشهد در آذرماه ۸۴ است.]
انگاره حقوق بشر با چهارچالش مواجه است که هم موافقان و هم مخالفان حقوق بشر باید بدان توجه کنند. برای اینکه بحث لوکال(local) و بومی شود اشاره کوتاهی به ریشه های حقوق بشرخواهی در ایران معاصر و خصوصاً انقلاب مشروطه می کنم:
می توان گفت که از دوران مشروطه، با تلاش هایی که از طرف روشنفکران و روحانیونِ مشروطه خواه برای محدود کردن قدرتِ مطلقِ سلطان، انجام می گرفت؛ به نوعی پیگیر بحث حقوق بشر بودیم و در واقع نوعی حرکت در راستای اهداف حقوق بشر بود . هر چند در آن دوره حقوق بشر به معنای امروزی آن در نوشته های اندیشمندان آن دوره رایج نبود ، اما برخی از روشنفکران تحت عنوان « حقوق آدمیت » از آن یاد می کردند .در اساس نامه « فراموش خانه » میرزا مَلکَم خان – البته فراموش خانه ها ممکن است در ذهن ما دارای بار منفی باشند ولی در واقع یک حرکت خیرخواهانه و حقوق بشر خواهانه بود- جزء اصول آن احترام به مذاهب و ادیان و هم چنین تلاش در جهت تحقق حقوق آدمیت، که همان حقوق بشر است، بود. بدنیست به این نکته هم اشاره کنم که انقلاب ایران هم بنا به یک تفسیر محصول باز شدن سیاست های آمریکا با توسل به انگاره حقوق بشر بود. آن سالها سیاست هایی توسط آمریکا اتخاذ شد که باتوسل به ایده حقوق بشر، به کشور های خاورمیانه، فشار می آورد تا سیاست های بازی را اعمال کنند و اتفاقاً همین موجب شد که شاه مجبور شود آزادی سیاسی بیشتری بدهد، و همین آزادی به انقلابیون ایران کمک کرد تا به پیروزی برسند. حتی در آن دوره برخی از انقلابی ها در اعتراض به فشارها و اختناق حاکمیت نامه ای را امضاء کردند و در آن به اعلامیه‌ی حقوق بشر اشاره و استناد کردند و اتفاقاً رهبر فعلی جمهوری اسلامی ایران هم از امضا کنندگان آن نامه بوده است. در واقع انقلابی ها سعی می کردند تا از سیاست های جهانی استفاده کنند. پس شعار حقوق بشر دولت وقت آمریکا به اینکه انقلاب ایران به پیروزی برسد کمک کرد. با این دورنمای کوتاه تاریخی از بحث حقوق بشر در ایران معاصر، به چهار چالش پیش روی حقوق بشر می رسیم.
شاید بشود ادعا کرد که، بنیان حقوق بشرچیزی نیست جز، این جمله‌ی کانت که: “انسانها دارای حرمت وکرامت ذاتی اند”. یعنی انسانها از آن جهت که انسان اند ، و گوشت و پوست و خون دارند – یعنی یک معنای کاملاً ماتریالیستی و ماده گرایانه از انسان – دارای حقوق اند. توجه داشته باشید که هرگونه تعریف عرفانی از انسان، ما را از انگاره‌ی حقوق بشر دور می کند. از آن جهت که اگر بگویم انسان کسی است که دارای تعالی معنوی است؛ به راحتی می توان گفت که فلان انسان دارای این مشخصه نیست، پس اصولا انسان نیست و در نتیجه از حقوق انسانی، کلاً یا جزئاً، بی بهره است. هرگونه تعریفی که ما را از تعریف مادی انسان دور کند، ما را از انگاره حقوق بشر دور می کند. فقط تعریف مذهبی هم نیست؛ یعنی اگر بگویید انسان کسی است که دارای روح ایرانیت یا آلمانیت باشد- همچنان که هایدگر و هیتلر و مانند این ها گفتند – همه‌ی اینها ما را آماده می کند که از انگاره حقوق بشر دور شویم. لذا حقوق بشر، دارای یک انسان شناسی حداقلی است. یعنی تعریفی از انسان ارائه می دهد که مشترک میان همه‌ی انسانهاست و آن اینست که همین انسانی که خون و پوست و گوشت دارد، و این انسان به خاطر وجود همین ویژگی، دارای حق حمایت، آزادی، حق مالکیت و … می شود و این بنیان حقوق بشر است.
اکنون با این توضیح به نظر می رسد که این انگاره با چنین بنیانی به نظر بنده با چهار چالش روبرو است :
اولین چالش
اولین چالش، چالش چپ است . انگاره‌ی حقوق بشر به هیچ عنوان یک انگاره مورد توافق نیست. چپ ها، یعنی مارکیست ها و سوسیالیستها، در همان جلسه‌ی تصویب اعلامیه‌ی حقوق بشر، رای منفی دادند و مخالف بودند . چون معتقد بودند که اعلامیه رنگ مایه‌ی لیبرالیستی دارد و تأکید آن صرفاً بر روی حقوق و آزادی های فردی است و به جای تأکید بر مبارزه با سرمایه داری و اقتصاد آزاد، باعث به بردگی کشیده شدن افراد، زیر چرخ های جامعه‌ی صنعتی و سرمایه داری می شود .
در واقع اعلامیه حقوق بشر دیدگاهی کاملاً فرد گرایانه و رنگ مایه‌ی لیبرالیستی دارد، لذا چپ‌ها مخالفت کردند و مخالفت خود را به شکل رأی منفی در همان جلسه ابراز داشتند. جالب اینجاست که تفسیر چپ ها این بود که اعلامیه‌ی حقوق بشر، تلاش لیبرال ها برای نجات دولت های سرمایه داری از فقدان مشروعیت است. یعنی سرمایه داری در جهان با بحران مواجه شده است و با تصویب اعلامیه حقوق بشر، لیبرال ها قصد مشروعیت بخشی به نظام خود را دارند. چپ ها معتقدند که اعلامیه‌ی حقوق بشر نه تنها نسبت به اقتصاد آزاد و سرمایه دارانه دارای نگاه منفی نیست بلکه به آن نگاه تأیید آمیز هم دارد. آنها معتقدند تا زمانی که اقلیت سرمایه دار بر جامعه‌ حاکم است و ابر قدرتهای سرمایه دار – چه ابر قدرتهای نفتی و چه ابر قدرت های اسلحه ای – (که البته هر دوی این ها در نهایت به هم متصلند ) اصلاًَ آزادی بی‌معنی است و اعلامیه‌ی حقوق بشر چیزی را عوض نمی کند. تا زمانی که اقتصاد آزاد، جامعه را چپاول می کند؛ سخن از حقوق بشر خنده دار است. دقت کنید مثلاً بند یک، ماده‌ی ۱۷ اعلامیه می‌گوید: “هر شخص، منفردا یا به طور اجتماعی حق مالکیت دارد”. در بند دو می افزاید: “احدی را نمی توان خودسرانه از حق مالکیت محروم کرد”. این مطلب احساس می‌شود که پشت این دو ماده یک مقابله با چپ هست یعنی ممنوعیت محروم کردن خود سرانه از حق مالکیت، یا منفرداً حق مالکیت داشتن را به صورت مطلق گفته است نگفته هر شخص حق مالکیت دارد مگر اینکه آن مالکیت فردی، به چپاول دیگری منجر شود. یکی از طعنه های چپها اینست که حقوق بشر “محصول مرد سفید پوست بورژوای غربی” است؛ یعنی آن کسانی که نشسته اند ، خیلی سیرند و آخر مشکلشان نبود آزادی است؛ در حالی که کشورهای دیگر دارند از گرسنگی می میرند اینها حرف از “آزادی عقیده” و “آزادی بیان” می زنند . اشاره می‌کنم به مارکس. آزادی از نظر مارکس، حقوق بشر و دموکراسی … نیست. بنا بر یک تفسیر – چون وقتی می گوئیم “مارکس” دنیایی از تفاسیر وسط می آید – آزادی یعنی آزاد شدن از طبقه سرمایه داری، نه اینکه بتوانی حرف بزنی ، میتینگ بگذاری ، کتاب بنویسی. در نظر مارکس اینها مضحک است و جالب ‌اینجاست که در دولت های سرمایه داری این طوری است که می گویند: بگذار اینها آزاد باشند، بنویسند و هرکاری که دلشان می خواهد انجام دهند و کاری به کار ما نداشته باشند . یعنی مارکس اتفاقاً به نکته عمیقی اشاره می کند. نمی خواهم بگویم همه‌ی واقعیت را دیده است، اما به بهانه‌ی این واقعیت، اگر مارکس و طرفدارانش بخواهند جلوی آزادی ها را بگیرند کارشان درست نیست.
دو دسته معتقدند آزادی ای که در اعلامیه‌ی حقوق بشر آمده است عمیق نیست: یک عده مذهبی ها و گروه دیگر، چپ ها. چپ ها می گویند عمیق نیست، چون تنظیم کنندگان همین رویه و سطح را در نظر گرفته اند و نمی دانسته اند که: اصلِ آزادی، آزادی از طبقه‌ی سرمایه داری است؛ آزادی از طبقه ای است که جامعه را چپاول کرده است؛ در حالی که آزادی موجود در حقوق بشر از این نوع است که دیگران را آزاد گذاشته، که هر کار خواستند بکنند حتی مخالف، دوتا روزنامه هم داشته باشد؛ اما کاری به کار سرمایه داری نداشته باشد. مذهبی ها هم می گویند عمیق نیست چون در آن آزادی از هوا و هوس و نفسانیت و غیر خدا وجود ندارد.
دومین چالش
دومین چالش که انگاره‌ی حقوق بشر با آن مواجه است چالش مذهبی است و این چالش خیلی مهم است. ساده ترین شکلی که این چالش می گیرد این است که نامی از خدا در اعلامیه‌ی حقوق بشر نیست و در همان جلسه تصویب اعلامیه‌ی حقوق بشر (۱۹۴۸) یک عده کشیش به همین دلیل به اعلامیه رأی مثبت ندادند. عربستان هم به عنوان یک کشور مذهبی در جلسه رأی ممتنع داد.
اما صورت پیچیده تر و مهم تر چالش مذهبی با حقوق بشر، اینجاست که خدا منشا وضع قوانین در اعلامیه‌ی حقوق بشر نیست. آقای جوادی آملی به عنوان یک قرآن پژوه برجسته در بیاناتشان گفته اند که کسانی که با قرآن مأنوسند با اعلامیه حقوق بشر مخالفند و این چیز غریبی نیست چون از نظر آن ها خدا منشاء قوانین است و خدا هم از طریق انبیاء و قرآن سخن می گوید نه اعلامیه حقوق بشر!
برای واضح تر شدن موضوع به دیدگاه عالمان دونحله بزرگ در جهان اسلام، یعنی معتزله و اشاعره اشاره می‌کنم. از دیدگاه معتزله اگر یک چیز خوب است خودش خوب است و اگر بد است خودش بد است. معتزله می گفتند که امور، حسن و قبح ذاتی دارند، ولی اشاعره معتقد بودند که اگر یک چیز خوب است برای این است که خدا گفته که خوب است. در دیدگاه معتزله حقوق، بشری و الهی ندارد. این چالش مذهبی فقط مختص اسلام نیست در مسیحیت و یهودیت، و اصولا در ادیان توحیدی وجود دارد. این چالش یک چالش مبنایی است.
از اینکه بگذریم به یک چالش ساختاری و بنایی می‌رسیم به این معنا که، چیزهایی در خود اعلامیه هست که با فقه اسلام و احیایاً فقه مسیحست و یهودیت نمی‌خواند(هر چند مسیحیت به آن معنا که اسلام و یهودیت فقه دارد، فقه ندارد) . حقوق بشر در مورد ازدواج با همجنس ساکت است. برطبق اعلامیه هر کسی حق دارد همسری اختیار کند. نسبت به اختلاط زن و مرد ساکت است و اینکه حق حاکمیت را فقط از آن انسان می داند؛ بر خلاف ادیان توحیدی که حق حاکمیت در آن ها فقط از آن خداست.
چالش سوم
چالش سوم چالش پست مدرنیستی است. پست مدرن‌ها اصولاً منکرند که ما می‌توانیم یک “کلان روایت” داشته باشیم که همه روایت‌های دیگر در مقایسه با آن قابل دفاع نباشند. اگر شما قائل به اعلامیه حقوق بشر باشید شما به لحاظ نگاهتان به عقل، مدرنیست هستید نه پست مدرن.
مدرنیست‌ها معتقدند که در عقل نسبیت کامل حاکم نیست. اگر شما قایل به نسبی گرایی تمام و کمال باشید پست مدرن هستید.مدرنیست‌ها با وجود اینکه در مواردی نسبی گرا هستند – مثل پوپر که می‌گوید: ما از تقرب به حقیقت می‌توانیم حرف بزنیم و نه از دستیابی به آن – اما هنوز در نزد آنها یک حقیقت مفروض است_در واقع یک پست مدرن معتقد است که ما هیچ معیاری برای اینکه چه رفتاری خوب است یا بد نداریم ما فقط می‌توانیم به همه نگاه‌ها و فکرها احترام بگذاریم.
حقوق بشر یک کلان انگاره مدرنیستی است. عصر مدرن عصر کلان روایت‌هاست.از دیگر کلان روایت‌های عصر مدرن می توان به عقل گرایی، توسعه و دمکراسی، اشاره کرد.
کلان روایت‌های سنت، خدا، هدایت، ایمان و بهشت است. مدرنیته از آن لحاظ که دارای کلان روایت است با سنت یکی است با این تفاوت که مصداق‌هایش متفاوت است .در یک دیدگاه پست مدرن؛ شما معیاری برای ارزیابی رفتارها در دست ندارید. به بیان دیگر هیچ چیزی قابل قیاس و ارزشیابی با چیز دیگری نیست. همین موضوع باعث می‌شود که انگاره حقوق بشر با چالش بزرگی رو به رو شود. بنابراین اگر بخواهیم انگاره حقوق بشر را حفظ کنیم باید بنیان‌های دوران مدرنیته را نیز حفظ کنیم. در حالی که بنیان‌های مدرنیته در حال سست شدن است.
چالش چهارم
چالش چهارم: چالش عملی است. انگاره حقوق بشر در دوران تسلط و در دوران تحقق آن در بسیاری از موارد چیزهای خوبی به بار نیاورده است. (مثل کشور آمریکا که با استفاده از حقوق بشر و به بهانه دمکراسی به دیگر کشورها لشکرکشی می کند و زندان درست می کند ) از طرف دیگر عده‌ای می‌گویند که خود انگاره خوب و قابل دفاع است اما در مقام تحقق مشکل ایجاد می‌شود.اما اگر این گونه باشد باید به این سؤال پاسخ داد که: “نسبت یک نظریه با تحقق آن چیست؟” در این صورت می‌توانیم بگوییم که مارکسیسم ، کمونیسم و حکومت دینی همه و همه در مقام نظریه خوب اند ولی در مقام عمل مشکل ایجاد می‌شود و این موضوع هم ضربه ای به این نظریه‌ها نمی‌زند! به تعبیر دیگر با تفکیک نظریه از تحقق آن ، می توان یک نظریه را تا ابد از ابطال حفظ کنیم یعنی بگوییم تمام تحقق هایی که تا به حال داشته ، درست نبوده و مشکل دار بوده، اما خود ایده خوب و درست است .
این چهار چالش مهم‌ترین چالش‌های رو به روی طرفداران انگاره حقوق بشر است.
اما باید به دو نکته دیگر هم توجه کرد که: فرض کنیم که انگاره حقوق بشر از این چهار چالش سالم بیرون بیاید؛ در آن صورت به نظر می‌آید برای درونی کردن حقوق بشر، که لازمه بقای آن است؛ این قانون باید به اخلاق تبدیل شودو برای این کار، ما باید یک اعلامیه جهانی تکلیف بشر یا اخلاق جهانی بنویسیم. کفه حقوق و تکالیف باید با هم در تعادل باشند زیرا بشری که فقط حقوق خود را می‌بیند و توجهی به تکالیف خود ندارد،نمی‌تواند انگاره حقوق بشر را تحقق بخشد.
رعایت کردن حقوق دیگری یعنی تکلیف من، و اگر این اصل رعایت نشود شما نمی‌توانید توقع داشته باشید که حقوق بشر رعایت شود. از طرف دیگر برای آنکه این اصل در عمل نیز اجرا شود ما باید این حقوق را تبدیل به اخلاق کنیم. وقتی تبدیل به اخلاق کردیم، دیگر نمی‌توانیم سکولار باشیم و در این جا ما دچار پارادوکس می‌شویم و این نکته دومی است که می خواهم اشاره کنم: از طرفی انگاره حقوق بشر سکولار است – منظور از سکولار ،ضد قدسی نیست بلکه غیر قدسی است – حقوق بشر سکولار است؛ ولی برای تحکیم پایه‌های آن نمی‌توانیم سکولار باقی بمانیم. اخلاق سکولار اگر ممکن باشد بسیار مشکل است. اخلاق، یک متافیزیک – ولوحداقلی- را لازم دارد. ولی پای متافیزیک که به میان می آید دیگر شما سکولار نیستید. در حالی که پایه‌های انگاره حقوق بشر سکولار است.

۲ comments

  1. جالب بود

  2. اصغر صادقی

    مقاله خوبی است برای اینکه بتوانم مطلبی را از آن نقل کنم لطفاً آدرس و مشخصات کامل کتاب، مجله ویا روزنامه ای که این مقاله را بطور کامل جاپ کرده است برای اینجانب ارسال فرمایید / ممنونم

Leave a Reply